close
تبلیغات در اینترنت

بامداد سرنوشت قسمت هفتم

مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات

جستجو


Google

در اين وبسايت
در كل اينترنت

ویژه مدیر وب سایت



در اين وبسايت
در كل اينترنت
 

لينک هاي کاربردي

 

لوگوي دوستان

 


نسيم انديشه

مدرسه امام خميني 
من يک مادرم ، من يک معلمم 

روزنامه بخوانيد

 

سایتهای مفید














mwuor4ujura1de1br4c.png

مترجم سایت


روزنامه ها

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب : 59
کل نظرات : 11
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 1

آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز : 71
بازدید دیروز : 246
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 26
آي پي امروز : 6
آي پي ديروز : 48
بازدید هفته : 317
بازدید ماه : 2,787
بازدید سال : 17,931
بازدید کلی : 87,738

اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی : 54.145.83.79
مرورگر :
سیستم عامل :
امروز : سه شنبه 24 مهر 1397
تاریخ : چهارشنبه 03 تیر 1394
خوش آمدید
تاریخ : پنجشنبه 11 آذر 1395
نرم افزار حسابداری مدارس SchoolAccounting
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
جدیدترین جملات پشت کامیونی
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت آخر
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت پنجم

تبلیغات

بامداد سرنوشت قسمت هفتم

دسته: عمومی,داستان, تاریخ ارسال: شنبه 07 آذر 1394 ساعت: 8:3

سینا کمی بازی می کرد بعد هم راه می افتادیم . شهر به شهر جاهای دیدنی می رفتیم . با عکس گرفتن خاطره برای خودمان ثبت می کردیم . هر جا پلیس راه بود بدون هیچ مشکلی عبور می کردیم . بالاخره رسیدیم . در شهر چرخیدیم تا به خیابان اصلی که مرقد مطهر امام هشتم بود رسیدیم . گنبد طلایی و گل دسته ها نمایان شدند . بدنم به شدت می لرزید . احساس می کردم امام رضا فقط مرا می بیند . احساس می کردم به قصر پادشاهی با قدرت می روم . حتی بلد نبودم سلام بدهم . با زبان عامیانه سلام کردم و دل پرم را با اشک هایم خالی کردم . چقدر خوب بود . چه احساس خوبی داشتم . سبک شده بودم . انگار روحم در بدنم نبود . غربت امام رضا را چشیده بودم . با دل گرفته برای خودم و اقا حسابی زار زدم . سروش جلوی حرم نگه داشت . من و سینا پیاده شدیم . گفت: شما برید زیارت . من هم برم هتل جای بگیرم .

بعد نگاهی به ساعتش کرد و گفت:

- ساعت دهه . من ساعت یازده و نیم همین جا منتظرت هستم . گم نشی ها؟!

- نه تو برو . خداحافظ .

دست سینا را گرفتم و چشم به گنبد اقا به طرف حرم راه افتادم . چه جاه و جلالی . چه شکوه و عظمتی؟ فواره های حوض روشن بود . در حوض چراغ های رنگی روشن بود و اب را چند رنگ نشان می داد . صحن پر از جمعیت بود . این موقع شب چقدر شلوغ به نظر می رسید .

چراغ ها همه جا روشن بودند . برق طلایی گنبد و جلوه گل دسته ها زیر نور چراغهای بیشتر به چشم می خورد . کفش هایم را به کفشداری دادم و با سینا قدم به داخل حرم و رواق ها گذاشتیم . قلبم به شدت می زد . همه جا غرق نور و اینه بود . سنگ های مرمر پای زوار را می بوسید و فرش های بزرگ و پهن کرم رنگ چشم هر بیننده ای را خیره می کرد . جمعیت موج می زد . شانه به شانه همه حرکت کردم تا جایی که زن ها را از مردها جدا می کرد . چه کار خوبی! چقدر انسان احساس ارامش و سبکی می کند . به همراه موج مردم می رفتیم تا ضریح اقا نمایان شد . به مردم نگاه کردم . هر کسی گوشه ای مشغول درددل با اقا بود . به پیروی مردم دستم را روی سینه ام گذاشتم و سرم را خم کردم . سینا از فشار جمعیت و گرما گریه می کرد . یک باره صورتم خیس شد . اشک هایم مثل سیلاب پایین می امد . گوشه ای نشستم و بغض چهارسال چنان رها شد و چانه ام می لرزید که کلمات به درستی ادا نمی شدند . بوی عطر محمدی سرمستم می کرد . بوی بهشت بود . از هر شهر و دیاری امده بودند . همه به اقا اما رضا متوسل شده بودند و راز دل می گفتند . سینا هم محو در و دیوار شده بود . چنان به چلچراغ ها چشم دوخته بود که انگار بود و نبود مرا حس نمی کرد .

هر چه دلم می خواست به اقایم اما رضا گفتم . بدون رودربایستی . بدون اینکه غرورم جریحه دار شود . بدون اینکه خجالت بکشم و یا بخواهم ابرو داری کنم . حرف هایی که حتی به مادر نمی توانستم بگویم به اقا گفتم . دانه های اشکم به حد نهایت درشت شده بود . هر کسی از کنارم رد می شد می گفت: خانم التماس دعا .

نه کسی را می دیدم و نه کسی برایم اهمیت داشت . به اقا امام رضا گفتم: اقا شما رو به خدا کمکم کنید . اقا از خدا بخواهید نجاتم بدهد و یا مرگم را برساند . به خدا خسته شدم .

حرف هایم تمامی نداشت . غصه هایم روی هم تلنبار شده بود و محرمی غیر از اقا امام رضا را از گوشه دلم باخبر نکرده بودم . نه دعا خواندن بلد بودم و نه قران خواندن . ولی همین حرف زدن به اندازه تمام دنیا دلم را سبک کرد . با چشمان قرمز و پف کرده نگاهی به ساعت کردم باید می رفتیم . سروش منتظرمان بود . دلم نمی امد این همه صفا را بگذارم و بروم . حرم هم خلوت تر شده بود . در راه برگشت دری بود مانند ضریح اقا ، فقط سفید رنگ بود .

پشت در زن ها و بچه ها با طناب های بلند و کوتاه خود را به مشبک های در بسته بودند . تعجب کردم . چند لحظه ای گوشه ای ایستادم و نگاهشان کردم . بعضی بچه ها که طناب به گردنشان بود روی پای مادران به خواب رفته بودند . بعضی گریه می کردند . بعضی زن ها زیر لب حرف می زدند و دستشان را به در می کوبیدم . از یکی پرسیدم: چرا اینها اینجا جمع شده اند و چرا با طناب و این وضع خوابیده اند؟

اشک صورت زن را خیس کرد و گفت: غریبی؟

گفتم: بله المان بودم و تا به حال اما رضا نیامده ام .

- خوش به سعادتت . تو رو به جان پسرت من رو هم دعا کن .

اشک هایم را پاک کرد و ادامه داد: اینها همه مریض اند . اینجا می مانند تا امام رضا شفایشان بدهد . همه مریض لاعلاج دارند . از همه جا رونده هستند دعا کن دخترم . چون دفعه اول هست که اومدی ، هر حاجتی بخواهی اقا امام رضا می ده . اینها رو هم دعا کن شفا بگیرند .

مات و بمهوت به همه انها نگاه کردم . دلم گرفت . سینا رابیشتر توی اغوشم فشردم و صورتش را بوسیدم .

بدترین غصه ها را قبول می کردم اما حاضر نبودم خراشی به دست و پای بچه ام بیفتد . بچه های معصوم با صورت های خسته و خواب الود روی پای مادرها دراز کشیده بودند . به طرف در خروجی رفتم . اما غصه مردم دلم را می ازرد . سروش با دیدنم دادش بلند شد: معلوم هست کجایی؟ صد جور فکر کردم گفتم گم شده . تو نباید یه نیگاهی به ساعت کنی .

راست می گفت . هوش و حالم جا نبود .

گفتم: راست می گی . از دستم در رفت .

آه بلندی کشیدم و سوار شدم . زیاد از حرم دور نشده بودیم که جلوی هتلی ایستاد . بد نبود . تر و تمیز و مدرن بود . اتاقمان روبه روی گنبد طلایی امام رضا بود . پنجره را که باز کردم . گنبد نمایان می شد . از همانجا با گنبد حرف می زدم . قربان صدقه اما رضا می رفتم و در حق همه دعا می کردم . سروش در چهار روزی که در مشهد بودیم فقط دوبار حرم امد و خیلی زود هم برگشت . ولی من دل نمی کندم . فقط برای غذا و استراحت به هتل می امدم و بقیه روز را کنار امام رضا می ماندم . جای همه خالی بود . جای مامان که از خاطرات مشهد رفتنش برایم می گفت . جای پدر ، جای عزیز ، جای اقاجون ، عمه مهناز . وای چقدر دلم برایشان تنگ شده بود . وقتی ادم از همه دور می شود بیشتر دلش هوای انها را می کند . به نیابت همه زیارت کردم . حتی برای قمر هم زیارت کردم . بیچاره پیرزن تمام ارزویش این بود که باز هم مشهد و مکه بورد . اگر درهای کربلا باز شود به پابوس اما حسین هم برود . با دلی پر از غم و اندوه از امام رضا خداحافظی کردم و راهی تهران شدیم . سروش سرحال بود . تلفن از دستش نمی افتاد و من ساده فکر می کردم برای کارش با تلفن حرف می زد .

بعدا متوجه شدم که شوهرم ، تکیه گاه زندگیم ، من و بچه را سپر بلای خودش کرده و برای اینکه خرش از پل بگذرد ، ما را به مشهد برده . ما دکور کارش بودیم . او مخدر قاچاق کرده بود و برای اینکه مامورها متوجه نشوند ، ما را همراه خود کرده بود . ولی برایم انقد زیارت امام رضا شیرین بود که خاطره اش همه چیز را شست و با خورد برد . دو روز نگذشته بود که سروش گفت عازم سفر است . داشتم نقاشی می کشیدم که قفل در صدا کرد و سروش امد . سینا تا او را می دید همه اسباب بازی هایش را رها می کرد و به طرفش می دوید . سروش هم کم نمی گذاشت . از هر جیبش یک شکلات درمی اورد و با صدبار بوسیدن ، سینا رضایت می داد و رهایش می کرد .

مصرف مواد مخدر لاغرش کرده بود . لباس هایش به تنش زار می زد . خودش هم حس کرده بود . برای همین تمام ریشش را می تراشید و موهایش را قارچی کوتاه کرده بود . کلمه ای حرف بین ما رد و بدل نمی شد . ان روز برعکس همیشه یک راست امد بالای سرم و پرسید: خوب سر خودت رو گرم کردی ها .

جوابی ندادم . دوباره گفت: خسته نشدی عزیزم؟ و از پشت شانه هایم را شروع کرد به مالیدن .

پرسیدم: چیه؟ باز کار داری؟ از این طرفا؟

- نه جون تو .

- پس چی؟ دلت برای من شور می زنه؟

- عیبی داره؟

- نه فقط از نگرانی پس نیفتی .

- ببین حالا . هی لیچار بار ما کن . اصلا به شما زنا خوبی نیومده . هر کاری ما بکنیم باز یه ایرادی روش هست .

قلم را کنار گذاشتم و به طرفش چرخیدم: سروش راست و حسینی بگو چیکار داری؟

- اخ قربون ادم چیز فهم . یه سفر دیگه می خوام با من بیای .

- چرا من؟

- همین جوری . تفریح اشکالی داره؟

فکر کردم و گفتم: نه . ولی تو این قدر مشتاق من و سینا نبودی . حالا برای ما پرپر می زنی!

- ای بابا . من دربست مخلص تو و اقازاده ام . فرمایشاتی می کنید ها!

خندیدم و گفتم: نه سروش جان . ما نمی آییم .

چشمانش گشاد شد: دِ ، چرا؟

- خوب خسته سفر مشهدیم . بعدم من کلی کار دارم .

- گور پدر کار . من می گم بیا . تو هم می گی چشم . باشه؟

- نه عزیزم . دلم نمی خواد بیام .

با دست زد به سرش: ای خاک بر سر احمق من . که به فکر توام . به جهنم . گور پدر تو و اون بچه .

کفش هایش را بسرعت پوشید و در را محکم به هم کوبید و رفت .

بو برده بودم که در سفر مشهد مواد مخدر قاچاق کرده و گردش و تفریح و زیارتی در کار نبوده . امیدوار بودم از مسافرتش دست بردارد و بدون ما کاش راه نیفتد . اما افسوس که پول هنگفت قاچاق مواد مخدر بدجوری به دهانش مزه کرده بود . نمی دانست که بار کج به مقصد نمی رسد . نمی دانست که برای این کار ها باید تاوان سختی بدهد . تاوانی که نابودی به ارمغان می اورد . ولی کجا بود گوش شنوا؟ رهایش کردم و امید داشتم نرفتنم برنامه اش را به هم بریزد . شب پکر برگشت . مثل اینکه مواد هم گیرش نیامده بود . مدام بینی اش را بالا می کشید . سینا به طرفش دوید ، پاهایش را گرفت و با زبان کودکانه اش به به می خواست . حتی حوصله او را هم نداشت . داد زد: کتی بیا این بچه رو بگیر . دیوانه ام کرد .

اوضاع قمر در عقرب بود . سریع سینا را بغل کردم . زد زیر گریه و دست کوچکش موهایم را می کند که چرا از سروش جدایش کردم . در دستم یک مشت شکلات داشتم . مشتم را جلویش باز کردم و گفتم: ببین مامان . به به . بیا .

گریه اش قطع شد و شروع کرد به باز کردن کاغذ شکلات . سروش بی حال روی کاناپه افتاده بود . پاهایش تا وسط اتاق امده بود و به پشتی کاناپه تکیه داده بود . انگار سرش روی گردنش سنگینی می کرد . بدون انکه به من نگاه کند گفت: من فردا می رم سفر . یعنی باید برم .

پرسیدم: کجا؟

- ترکیه . چند روز بیشتر نیست . فقط حواست را جمع کن . اگر کسی تلفن زد و با من کار داشت ، بگو نمی دونم کجا رفته . حالیت شد؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم و ادامه دادم: چه سفری هست که اینقدر مخفیانه .

با بی حالی گفت: سفر کاری . جنس ها رو باید بیارم این ور .

خنده شیطنت امیزی کردم و گفتم: جنس ها . چه جنسی هست؟

از لحنم حرص خورد و گفت: یعنی چی؟ چرا سین جین می کنی؟ همه چیزتون که رو به راهه ، هار شدین!

با عصبانیت گفتم: خودتی . من دیگه حوصله این گندکاری تو رو ندارم . دیگه بس مه .

داد زد: گند کدومه . باز خیال بافی هات شروع شد؟

- برو خودت رو سیاه کن . چی قاچاق می کنی؟ هان؟

- خفه شو دهنت رو ببند .

- چرا ، هان؟ چرا دروغ می گم؟

- زیادی زر بزنی همین جا می کشمت . به خدا می کشم .

واقعا قیافه اش عین حیوان درنده شده بود . ترسیدم . بلند شدم و به اشپزخانه رفتم . دلش طاقت نیاورد و دنبالم امد . او هم ترسیده بود . از اینکه من از کارش سردر اوردم . جلوی اپن ایستاده بود و گفت: قاچاق چیه؟ هان؟

جواب نمی دادم و با سرعت و نیرویی بیش از حدم در اشپزخانه کار می کردم . دوباره پرسید: با توام . حرف بزن . پس چرا خفه خون گرفتی؟ دیدی چرت گفتی! چیزی . . . . . . . .

نداری بگی . میدانست که بو برده ام . میخواست مرا تحریک کند تا باز بگویم و او توجیهم کند . خوب بگو . اگه میدونی بگو تا روشنت کنم .

با حرص ظرف در دستم را به ظرفشویی کوبیدم و گفتم:خیالت راحت میدونم . مواد مخدر قاچاق میکنی . اگه ایندفعه هم بکنی میرم لو میدم .

-غلط زیادی زبون در آوردی . کثافت تو از من بدتری . چطور پول خرج کردنش خوبه!ادا در میاری؟نفستو میبرم .
گریه ام گرفت:بخدا نمیخوام من این پول رو نمیخوام . به چون سینا نمیخوام سروش .

-بتو مربوط نیست من چیکار میکنم . باز بهت رو دادم . باز به روت خندیدم .

هق هق گریه میکردم و توی گریه گفتم:سروش تو رو خدا اینکار رو نکن جون سینا دست بردار . همیشه از قاچاقچیان مواد مخدر متنفر بودم . آدمهایی که انگل جامعه بودند و جوانان را به نیستی و نابودی میکشاندند . چقدر میتوانستند بیرحم باشند . آنقدر که بخاطر پول و خوش گذرانی راضی به فنا شدن دیگری بودند . سینا از داد و بیداد ما گریه کنان بطرفم دوید . سورش هم زیر لب بد و بیراه میگفت و به اتاقش رفت . بچه ام را بغل گرفتم و صورتش را شستم و به ارامش دعوتش کردم . صبح سروش زیپ ساک بسته اش را کشید و گفت:من رفتم . فقط با اردشیر در تماس باش هر کاری هم داشتی به او بگو .

خواب آلود بودم . دستی به موهایم کشیدم و رفتن سروش را نظاره کردم . کاری نداری؟مواظب سینا باش . دلم شور میزد . ما از هم خیلی دور بودیم . ولی اینبار دلم گواهی بدی میداد . سینا را حسابی بوسید و طبق معمول سینا گریه سر داد برای اینکه با سروش برود . دستهایش را که لباس سروش را گرفته بود کشیدم و باز شروع کرد به زدن من . سروش خداحافظی کرد و رفت . تا 24 ساعت تلفن میزد و با موبایل با ما در تماس بود . ولی بعد از 24 ساعت دیگر تماس نگرفت . هر چه زنگ میزدم یا خاموش بود یا در دسترس نبود . اردشیر دو سه بار تماس گرفت و گفت:کتی خانم هر کاری داشتید به موبایلم زنگ بزنید یه وقت تعارف نکنید ها!تشکر کردم و سراغ سروش را گرفتم با اطمینان گفت:خیالت راحت رسیده و دنبال کاره . اگه خبری شد حتما به شما زنگ میزنم .

-لطف میکنید خیلی ممنون .

-کاری با بنده حقیر ندارید؟

-خیلی زحمت کشیدید نخیر . و خداحافظی کرد .

یک هفته گذشت و سروش نیامد . هر بار با اردشیر تماس میگرفتم با دستپاچگی مرا دست به سر میکرد . دلم مثل سیر و سرکه میجوشید . انگار قرار بود اتفاق وحشتناکی بیفتد . بعد از دو هفته اردشیر به خانه مان آمد . با شیرینی و کلی تنقلات برای سینا . یک عروسک بزرگ هم برای او گرفته بود . نمیدانم چرا ولی اصلا از اردشیر خوشم نمی آمد . نگاههایش به رویم سنگینی میکرد . حرف زدنش با عشوه بود . چای تعارف کردم و نشستم . سینا را روی پایش نشانده بود و بازی میکرد . رو به من گفت:خوب حالتون خوبه؟

-خیلی ممنون تو رو خدا از سروش چه خبر؟شما چرا بمن چیزی نمیگید هر دفعه یه حرفی میزنید . قرار بود یک هفته ای بیاد ولی الان دو هفته شده و هیچ خبری هم نیست . تو رو خدا خواهش میکنم با من روراست باشید .

اردشیر با لبخند گفت:کتی خانم شما که دلش خوشی از سروش نداری . پس چرا اینقدر نگرانی؟البته حالش خوبه . ولی . . .

نگذاشتم حرفش تمام شود . راست میگفت من از سروش متنفر بودم ولی تنها دلخوشیم سینا بود که دلم نمیخواست بی پدر بزرگ شود . من و سروش مدتها بود که مثل دو غریبه فقط زیر یک سقف زندگی میکردیم . گفتم:ولی نداره بالاخره زن و شوهر دعوا دارن . ولی سروش مرد زندگی منه . پدر بچه ی منه .

-بخدا حیف از شما حیف از این همه خانمی و گذشت .

دوباره حرف را عوض کردم:خوب از سروش چه خبر؟نگفتید!

-چیز مهمی نیست نمیخواستم بگم ولی اصرار شما . خوب هر کسی خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه .

-خوب تو رو خدا اصل مطلب رو بگید .

-گرفتنش مرز ترکیه . البته بچه ها دنبال کارش هستن که یه جوری ردش کنن . ولی ترکیه خیلی وضع خرابه . مخصوصا کسی بره تو زندان دیگه در آوردنش کار حضرت فیله .

با دست زدم به صورتم:یا خدا . کی؟چطوری؟

-با مواد گرفتنش . برای همین هم کارش سخت شده . یه ده روی میشه .

عصبی بودم و سرم را به علامت ندامت تکان میدادم:چقدر گفتم چقدر گفتم نکن . این کارا عاقبت نداره . مگه به خرجش رفت . یاسین بود به گوش . . . دستهایم را رو به آسمان گرفتم:ای خدا تو به دادمون برس .
اردشیر متاثر شد و گفت:بخدا چند وقت دیگه آزاد میشه . مطمئن باشید بچه ها دنبال کارش هستن .

آرام و قرار نداشتم . در اتاق راه میرفتم از این سر به آن سر از آن سر به این سر . اردشیر متوجه خرابی حالم شد گفت:خوب با اجازه من برم فعلا کاری ندارین؟

اصلا متوجه او نبودم . گفتم:نه خیلی ممنون . تا دم در بدرقه اش کردم و رفت .

یکماه گذشت . هیچ خبری از سروش نبود . چله ی تابستان بود . پولم ته کشیده بود . حتی یک ریال هم نداشتم . باید فکری میکردم . نباید به امید سروش میماندم . هیچ چیز معلوم نبود . با هر صدای زنگ در یا تلفن از جا میپریدم . روزهایم به سختی میگذشت . تصمیم گرفتم طلاهایم را بفروشم تا بالاخره خبری از سروش بشود . محرم بود . طلا ارزان شده بود . اما به اجبار همه را فروختم و مبلغ نسبتا چشمگیری جور شد . تا اوایل پاییز هم سر کردیم . ولی آخرش چه؟با خودم حرف میزدم . گاهی فکر میکردم دیوانه شده ام . هیچ کس را برای درد دل نداشتم . از خانواده ی پدرم که خجالت میکشیدم چرا که در نهایت میگفتند ای داد بیداد خود کرده را تدبیر نیست . مامان هم که روی دشمن را سفید کرده بود . گاهی یک غریبه یک دوست از صد تا فامیل دلسوزتر است . آخرین روزهای مهر بود که آینه و شمعدان عروسی مان را هم فروختم . اصلا دلم نمی آمد . شاید ازدواج موفقی نبود و هر چند که دل خوشی از سروش نداشتم و او بدترین کارها را با من کرده بود ولی آینه و شمعدانم سمبل عشق و زندگیم بود . بغض توی گلویم جمع شده بود . ولی خرج خورد و خوراک و بچه شوخی بردار نیست . اواخر پاییز بود که دنبال کار میگشتم . در روزنامه ها در شرکتها در کارخانه ها هر جایی که فکرش را میتوان کرد . رفتم از صبح با سینا در خیابانها راه می افتادیم و بعدازظهر خسته و هلاک برمیگشتیم . رنگ شهر برگهای خشک و زوزه ی باد دلم را بیشتر می آزرد . بارانهای پاییزی با ابرهای تیره تنهایی ام را غم بار تر میکرد . خسته شده بودم . هیچ جایی برایم کار پیدا نمیشد . یا در مصاحبه و آزمون رد میشدم و یا با بچه قبولم نمیکردند . سینا هم آنقدر وابسته ام بود که لحظه ای از من جدا نمیشد . متساصل مانده بودم و تمام توکلم بخدا بود . خدایی که در همه لحظات و شرایط مرا تنها نگذاشته بود . خدایی که همیشه در بدترین موقعیت ها ابرویم را حفظ کرده بود . مطمئن بودم اینبار هم یار و یاورم است و به من و بچه کوچکم رحم خواهد کرد .

بعدازظهر روزی ناامید از شرکتی بیرون آمدیم . روبرویش پارک بود . به اصرار سینا به پارک رفتم و آنقدر خستگی بر بدنم عارض شده بود که از خدا خواسته روی یکی از نیمکتها ولو شدم . به مردم نگاه میکردم . هر کس حالی داشت . پیر جوان خسته شکست خورده عصبانی داغ احساسات همه و همه چهره هایشان را بازگو میکرد
درختان برهنه و هوا ابری بود . هر از گاهی باد تندی میوزید و برگهای خشک ریخته روی زمین را جابجا میکرد . تنها بچه ها بودند که صدای جیغ و خنده شان آزادانه از دل کودکانه شان بلند میشد . به آنها حسرت میخوردم و ارزو میکردم ای کاش هنوز بچه بودم . ای کاش تنها مشغله ام بازی بود و بس . ای کاش فارغ از همه ی درد و مشکلات میخندیدم و میدویدم . سخت است . واقعا سخت است . چقدر آن روزها به نیازمندان و تهیدستان فکر میکردم . گاهی با دیدن کودکان خردسال در سر چهارراه ها بغضم میترکید . درد را حس کردن با درک کردن خیلی فرق میکند . اینکه بدانی شب نانی در سفره نداری . اینکه بدانی بچه ات گرسنه است و تو دست بسته و بیچیز باید به تماشای او بنشینی . اینکه بچه ات چیزی بخواهد و نتوانی برایش تهیه کنی . ولو یک موز ساده تبلیغات تلویزیون درد را برایم بیشتر میکرد . گاهی سینا با دیدن چیزی در تلویزیون آن را از من طلب میکرد و منهم براحتی برایش تهیه میکردم . ولی آنهایی که حساب ریالهای خود را تا آخرین روز ماه دارند چی؟جواب بچه های آنها را چه کسی میدهد؟بوی غذاهای رستورانها که تا دهها متر همه را گیج میکند با دل کودکان آنها چه میکند؟میوه ها نوبرانه انواع آجیل شب چله که داخل سبدهای پشت ویترین دل را میبرد . از همه چیز تنفر داشتم . با صدای سینا که گفت اب میخوام مامان . به خودم آمدم . لیوانم را از کیفم در آوردم و دستش را در دستم گرفتم و طرف آبخوری راه افتادیم . لیوان را پر کردم لب دهانش گرفتم . چند لب خورد و گفت:سیر شدم . دوید و بطرف وسایل بازی رفت .

دوباره سرجایم نشستم . اما اینبار پیرمردی هم کنارم نشسته بود . کلاه پشمی به سر داشت و بارانی بلندی به تن کرده بود . عصای کنده کاری شده اش را روی پایش گذاشته بود و روزنامه را میخوانند . باز سینا بطرفم آمد و دستم را گرفت:پاشو پاشو من تاب میخوام . و منهم گفتم:نه مامان برو یه بازی دیگه . نمیتونم بیام . برو
پیرمرد سر از روزنامه برداشت و نگاهش را روی من و سینا متمرکز کرد و گفت:به به چه پسر خوبی اسمت چیه؟

سینا دستم را رها کرد و جلوی پیرمرد ایستاد . نگاهش به عصای او بود . پیرمرد دوباره گفت:نگفتی اسمت چیه؟

دست کوچکش را دراز کرد و عصا را برداشت . بطرفش خیز برداشتم و عصا را از دستش کشیدم:نه نه این مال آقاست . چرا دست زدی؟

سینا گریه اش بلند شد . پیرمرد زود گفت:بیا بابا . خانم شما بیخودی عصبانی شدید . من خودم گفتم که برداره بیا پسرم .

با خجالت و شرمندگی گفتم:نه حاج اقا . خواهش میکنم . به این حرف این گوش ندید . سینا با دست مرا زد و من هر کاری میکردم آرام نمیگرفت .

پیرمرد از جیبش شکلاتی در آورد و جلوی سینا گرفت:بفرمایید .

-دست شما درد نکنه .

سینا ساکت شد و شکلات را گرفت و شروع کرد به باز کردن . پیرمرد پرسید:خوب آخر ما نفهمیدیم اسم این آقا پسر چیه!

با لبخند گفتم:سینا حاج آقا .

-به به چه اسم قشنگی . آقا سینا بابات مَرده یا تو؟

سینا با زبان کودکانه اش گفت:بابا رفته .

-خوب امشب میاد حالا کدوم مَردین؟

سینا دوباره گفت:نه نمیاد .

یکدفعه اشک روی صورتم را خیس کرد . پیرمرد بیچاره هول شد و گفت:خانم طوری شده؟از دست من کمکی بر میاد؟تعارف نکنید .

صورتم را پاک کردم و گفتم:نه شما ببخشید . بخدا خیلی خسته و پریشونم حاج آقا .

-چرا بابا؟جوونی بچه به این سرحالی داری نکنه با شوهرت . . .

سرم را با تاسف تکان دادم و گفتم:شوهرم مرد نبود . بخدا سرتون رو درد میارم .

-نه بابا بگو ما مردم باید بداد هم برسیم وگرنه به درد لای جرز میخوریم .

سرم را پایین انداختم و ادامه دادم:از خانواده ی بی بند و باری بود . شوهرم رو میگم . هر کاری دلش میخواست میکرد . من هم شده بودم کنیزش و مطیع اوامرش . رفت ترکیه و حالا هم میگن افتاده زندون .

-ای داد بیداد لا اله الا الله .

-یکماهه دنبال کارم . هیچ جا با بچه بهم کار نمیدن .

-پدر و مادرت چی؟اونا کمکی نکردن؟

-آلمان هستن . برم اونجا که چی؟بشم اینه ی دقشون!یکی رفتم دو تا برگردم!

-پدر و مادر شوهرت چی؟اونا . . .

نگذاشتم حرفش تمام شود . گفتم:خدا خیرتان بده . یکماه بعد از عروسی ما از هم طلاق گرفتن و بعد هم هر کدوم غیبشان زد .

عصایش را قائم نگه داشته بود و سینا با انگشتهای کوچکش روی کنده کاری های آن دست میکشید . گفت:چه کاری بلدی؟با بند کیفم بازی میکردم و گفتم:کار فنی بلد نیستم . تابلوهای نقاشی میکشم . رشته ام بوده . ولی برایم مهم نیست هر کاری باشه میکنم .

پیرمرد گفت:عجب بازی روزگاره دیگه . باید صبر کرد . خوب منهم کارخونه دارم و هم شرکت . با تعجب به صورتش نگاه کردم . چشم به دهانش دوختم:ولی فکر کنم توی شرکت برای شما بهتر باشه . اونم با این بچه ی معصوم .

اشک در کاسه ی چشمم حلقه زد و لبخند بروی لبهایم نقش بست . گفتم:تو رو خدا راست میگین؟یعنی برای من کار دارید؟

-بله بالاخره بنی آدم اعضای یکدیگرند . امروز من به شما کمک میکنم فردا نوبت شماست . شاید من به شما محتاج بشم . آه بلندی کشید و گفت:همیشه همینطوره . نوبت به نوبت . خدا همه جا کمک میکنه . از خدا غافل نشو
صورتم را پاک کردم و گفتم:بخدا حاج آقا غیر از اون به هیچکس توکلم نبود . شما رو هم خدا فرستاد .

-فردا برو به این نشونی و پسری قد بلند و مو مشکی به اسم یونسی رو پیدا کن . بگو منو حاج طاهر فرستاده . پسرمه . امشب بهش خبر میدم که فردا انشالله کاری برات جور کنه .

نشانی را گرفتم و راه افتادم . بی شباهت به پدربزرگم نبود . مثل حاج صادق با جذبه و مهربان بود . صلابت از صورتش میبارید . از خوشحالی روی پا بند نبودم . هر چه سینا میگفت با جان و دل انجام میدادم . تا صبح خوابم نرفت . دلم هزار راه میرفت . نکند سرکار باشم!نکند خواب دیدم!نکند دروغ باشد!چرا ساعت جلو نمیرفت؟بالاخره صبح شد و با شور و شوق فراوان سینا را حاضر کردم و روانه ی محلی شدم که نشانی اش را از پیرمرد گرفته بودم . نشانی دقیق بود . ساختمان چند طبقه ای که انتظار ما را میکشید . بسم الله گفتم و داخل شدم . سراغ آقای یونسی را گرفتم . دو طبقه بالا رفتم . پشت در اتاقش نوشته بود مدیر کل منشی با آیفون خبر ورودم را داد و اقای یونسی به داخل دعوتم کرد . دست سینا را گرفتم و با گامهای کوچک او با داخل رفتم . مرا بیاد خیریه مهدی انداخت . شیشه های دودی . گلدانهای گل و از همه مهمتر چند شاخه گل مریم که روی میز بود . البته مصنوعی بودند . دلم بجایی دیگر پر کشید چرا بغض گلویم را میفشارد؟با خودم گفتم خجالت بکش . اینجایی . پیش آقای یونسی . برای کار . لب پایینم را به دندان بالا گرفته بودم و بطرف میز آقای یونسی رفتم . سلام کردم . سرش پایین بود و چیزی مینوشت . گفت:بفرمایید بنشینید . نشستم و سینا را هم روی پایم گذاشتم .

چند ثانیه بعد قلمش را روی میز گذاشت و گفت:شما خانم تهرانی نسب هستید؟

گفتم:بله حاج آقا . . .

هنوز نگفته بودم که ادامه داد:بله بله حاج اقا بمن گفتند شما امروز می آیید . تحصیلاتتون چقدره؟

-دیپلم دارم . گرافیک هم دوره ی کاملش رو دیدم .

-خوبه شما از امروز در قسمت حسابداری مشغول به کار بشید . سندها رو وارد دفتر کنید و کپی ها رو یادداشت کنید . همین .

فکر نکنم زیاد مشکل باشه . باز هم رو در بایستی نکنید . اگر سخت بود حتما به خبر بدید . »
«نه ، نه ، اصلا سخت نیست . هر کاری شما بفرمایید من انجام می دم . »

« به امید خدا . پس بفرمایید بریم که هم اتاق و هم همکار ها رو بهتون معرفی کنم . »

بلند شدم و پشت سرش راه افتادم . قد بلند و خوش لباس . از سر و وضعش معلوم بود که آدم متمولی است . مبادی آداب بود وهمین دلگرمی خوبی برایم بود . با اینکه مرا نمی شناخت بسیار احترامم کرد و در حین صحبت ، نهایت ادب را رعایت می کرد . همکارم یک خانم و اقا بودند . هردو مسن و مهربان و حسابی با سینا گرم گرفتند و از این بابت خیالم راحت شد . حقوقم زیاد نبود . اما کفاف زندگی من و سینا را می داد . البته مثل گذشته نمی توانستم خرج کنم . خرجمان محدود و به اندازه دخلمان بود . ولی باز جای شکرش باقی استکه توانستم کاری پیدا کنم و دستم را پیش این و آن دراز نکنم .

زمستان با تمام سختی اش گذشت . در برف و بوران رفتن ، صبح زود که هوا هنوز تاریک است بیدار شدن ، آن هم با یک بچه کوچک که خواب شیرنش را ول نمی کند ، خیلی سخت است . سینا دو سالش تمام شد . واقعا زیر بار مشکلات زندگی خم شده بودم . عید شد خسته بودم ، آنقدر که تنها دلخوشی ام تعطیلات بود . چون می توانستم استراحت کنم و چند روزی را در خانه بمانم . روز اول فروردین بود که در کمال تعجب زنگ خانه مان به صدا در امد . بدنم لرزید . فقط سروش می توانست باشد . اردشیر هم قبل از آمدن تلفن می زد و خبر می داد . پس حتما سروش است . دست و پایم یخ کرده بود . ایفون را برداشتم:«کیه؟»وای خدای من باورم نمی شه . صدای گرم پدر و مادرم بود . از ذوق جیغ کشیدم و سینا را بغل کردم و مرتب می بوسیدمش . بچه هاج و واج مانده بود . در را باز کردم و به انتظار ایستادم . . به نظرم شکسته تر شده بودند . یکدیگر را در آغوش گرفتیم به اندازه تمام این سالها گریستم . آنها از درد سینه ی من چیزی نمی دانستند و همه اشکهایم را پای غربتم می گذاشتند . آن سال زیباترین عید را داشتم .

سراغ سروش را گرفتند گفتم برای کار به مسافرت رفته . همه جا رفتیم خانه اقا جون ، خونه عمه ملوک ، نسیم ، همه جا غیر از خانه مامان مهین . مادرم هم یک نوک پا رفت و برگشت . پدرم از صبح تا شب با سینا مشغول بود . هر روز او را به خیابان می برد و با یک اسباب بازی گران قیمت بر می گشتند . . شب سیزدهم عمه مهناز تلفن زد و دعوتمان کرد . چه سیزده بدری بود . همه دور هم جمع شده بودیم . عزیز خوشحال و سرحال بود . اقا جون سینا را در باغ راه می برد . نسیم از شوهرش می گفت ، عمه ملوک از سروش می پرسید و هانیه هم نامزد کرده بود . غافل می شدیم هر دو در باغ گم و گور می شدند .

ظهر سفره را روی ایوان پهن کردند . با قالاپلو با گوشت ، خورشت فسنجان ، آلبالوپلو ، سبزی خوردن ، ماست ، دوغ خلاصه خوردیم و گفتیم و خندیدیم . بعد از ظهرم همه مشغول خوردن آجیل بودند و بعد هم کاهو و سکنجبین . عزیز سبزه ها را آورد و گفت هر کس آرزویی داره ، نیت کنه وگره بزنه»من هم نیت کردم و گره زدم . چقدر خوش گذشت انگار در خواب بودم . انگار همه چیز را باد از خاطرم برده بود . بوی چمن تازه ، بوی نم خاک ، صدای شر شر آب حوضها ، همه قلبم را ارامش می دادند .

نیمه فروردین بودکه پدر و مادرم با قلبی شکسته به آلمان برگشتند . پدر می گفت:«قرار است کارهایمانن را بکنیم و به ایران بیاییم دوری تو را نمی توانم تحمل کنم . »

بهار با همه زیبایی اش گذشت و تابستان هم به دنبالش ، ولی از سروش خبری نبود . دیگر به روال زندگی ام عادت کرده بودم . دیگر بود و نبودش برایم فرقی نمی کرد . تنها دلم برای سینا می سوخت . چراباید بی پدر بزرگ شود؟چرا همه ی بچه دست پدرشان را می گیرند و سینای من دست مرا می گیرد؟چرا لفظ بابا برای او مرده است؟پسرم چقدر به این و آن عمو بگوید؟او هم مثل همه ، بچه های دنیا بابا می خواست ، فقط بابا . سروش نه مرد زندگی بود و نه پدر برای پسرش . من سوخته بودم و زندگی ام به خاکستر نشسته بود ولی حاضر نبودم سینا هم بسوزد و یک عمر بی پدری را یدک بکشد .

اوایل پاییز بود هوا رو به سردی می رفت . باران تندی می بارید . نزدیک غروب بود سینا را حمام کرده بودم و داشتم لباس هایش را تنش می کردم . صدای در ورودی بلند شد . کسی داشت با دست به ان می کوبید . تعجب کردم و بلند شدم و به پشت در رفتم . گوشم را به در گذاشتم:گفتم:«کیه؟»یک زن تنها بودم و می ترسیدم . از همه چیز ، حتی از سایه خودم . جوابی نیامد . دوباره پرسیدم باز جوابی نیامد . برگشتم به طرف سینا . هنوز دو قدم برنداشته بودم که باز صدای در بلند شد . از همانجا داد زدم:«کیه؟چرا جواب نمی دی؟»

صدای ضعیفی بود:«باز کن منم . »

پاهایم می لرزید . صدای سروش بود . در را باز کردم . اول لای در ایستادم و سرک کشیدم . خودش بود . به محض دیدنش دررا تا انتها باز کردم و با چشمان از حدقه در آمده گفتم:«سلام بیا تو»

سلام کرد و داخل شد . از سر تا پایش خیس آب بود . بوی نم و عرق می داد . لباسهایش چرک بود . ریشش بلند شده بود ، خیلی بلند ، یک کلاه بافتنی روی سرش بود . بدون توجه به من به طرف سینا رفت . سینا بلند شد و ایستاد . چند ثانیه نگاهش کرد و به سرعت به طرف من دوید . دستهای سروش باز مانده بود . دلم برایش سوخت ، برای او که نه برای پدری که دلش برای پسرش تنگ شده . کلاهش را از سرش کشید . موهایش را از ته تراشیده بود . لاغر و زرد شده بود . روی مبل ولو شد . با حیرت کنارش نشستم . از سر تا پایش را ورنداز کردم و گفتم:«خوبی؟ تموم شد؟»

ساکت بود و در و دیوار را نگاه می کرد . انگار اولین بار است خانه را می بیند . سینا با دو دست گردنم را محکم گرفته بود و حتی حاضر نبود روی پایم بنشیند . سروش تازه مرا دید:«چقدر لاغر شدی؟»

خندیدم و گفتم:«از خودت خبر نداری تو که بدتری!»

سرش را میان دو دستش گرفت و گفت:«داغونم ، داغون»

خسته بود ، شکسته بود . اگر در خیابان می دیدمش حتما پولی کف دستش می گذاشتم .

سریع برایش یک فنجان چای اوردم و جلویش گذاشتم:«بخور گرم شی . »

بلند شد:«نه ، اول برم حموم بعد برام چای بیار . »لباسهایش را در آورد و به حمام رفت .

نمی دانم چرا غریبه شده بود . احساس راحتی نداشتم . اصلا نمی شناختمش . تازه به نبودش عادت کرده بودم . یکی ساعتی کشید و از حمام امد . با حوله روی مبل نشست . ریشش را تراشیده بود . دوباره چای ریختم . گفت:«چه خبر؟ چه می کنی؟»

شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:«هیچی ، کار و کار»

«زندگی بدون ما خوب بود؟»

خندیدم و گفتم:«تو چطوری؟»

دستی به سرش کشید:«من که زندگی نداشتم ، اسارت بود ، نه زندگی . »

«آزاد شدی؟»

خندید از روی تمسخر . گفت:«آزاد!دلت خوشه . خوابشم اونجا نمی بینی ، چه به اینکه آزادم بشی . »سرش را جلو آورد و آهسته گفت:«فرار کردم ، فرار . »

خوب ، خدا رو شکر حالا دیدی من بیراه نمی گفتم ، دیدی خیر خواهت بودم ، دیدی گفتم این کارها تاوان داره . بفرما . به این همه مصیبت می ارزید؟ولی حیف که اونموقع کر بودی . یک سال از عمرت را تلف کردی . بازم جای شکرش باقیه . »

سینا در بغلم خوابش رفته بود . بلند شدم و سرجایش خواباندمش . سروش ساکت شده بود . بهتر بگویم لال شده بود . سروش بلبل زبان حرف نمی زد . فقط گوش می داد . در حالی که می دانستم که یک دنیا حرف دارد . فقط پرسید:«سرکار می ری؟»

«آره تو یه شرکت مشغولم . »

«چقدر می دن؟»

«150تومن»

خنید و گفت:«فقط 150 تومن . »

با حرص گفتم:«آره نه پس ، یک میلیون . »

«یعنی تو با 150 تومن داری زندگی می کنی؟»

بله مجبورم ، یه ریال هم حسابش رو دارم . فکر کردی پول علف خرسه یا پول در آوردن را حته !مردم و زنده شدم . شب و روزم یکی شده . باید با بچه سر کار برم . سرکار برم کار خونه رو بکنم . هم مرد باشم و هم زن . تو اصلا می فهمی کار کردن یعنی چی؟»

گریه ام گرفت . دیگر نتوانستم بقیه حرفم رو بزنم . چان ام می لرزید . اشک امانم نمی داد . سروش سرش را پایین انداخته بود . هیچ نگفت . نه ها گفت ونه ، نه . دلم پر بود . بغض یک سالم کم نبود . تا نیمه شب بیدار بودیم و حرف می زدیم . صبح سروش خواب بود که با سینا به شرکت رفتم . بعد از ظهر که برگشتم هنوز در خانه بود . اعتراض کرد:«چرا سینا رو بردی؟»

«خوب هنوز به تو عادت نکرده . گفتم شیون راه نندازه . »

«ا ، پس من لولوام!»

«تو رو خدا بس کن . بگذار برسی ، بعد شروع کن . آخه تو کی از لجاجت بر می داری؟دیشب دیدی که بچه از تو می ترسید . کپ کرده بود . اگه صبح تو رو می دید ، من هم که نبودم بچه سکته می کرد . »

«باشه خانم . ولی بدون ، سینا پسره منه . خیال خامه که ازمن جداش کنی . »

«دیوونه باور کن عقلت سر جاش نیست . »

با حرص گفت«آره . فقط تو خانوادت عاقلین . »لباس پوشید و رفت .

دستی به خانه کشیدم . سینا بیشتر به وجود سروش عادت کرد . هنوز بغلش نمی رفت ولی فرار هم نمی کرد . شام مفصلی درست کردم و به انتظارش ماندم . سرحال بود . شام رو خوردیم و به گپ زدن مشغول شدیم .

«خوب ، سروش ، حالا می خوایی چی کار کنی؟»

«فعلا که سرمایه ام دود شد رفت هوا . لامروتا همه رو گرفتن . ولی خوب باید از یه جا شروع کنم . »
«بازم؟»

«نه بابا!می خوام با اردشیر کار کنم . تو بازار تو کار کیف و کفشه . »

با ملایمت گفتم:«تو رو خدا بچسب به کار و زندگی . هر چی بوده گذشته . فقط دیگه دنبال این کارا نرو . از ما گفتن . »

در فکر بود . گفت:«این دفعه بلدم چی کار کنم . حالا می بینی . »

هر روز صبح می رت و بعد از ظهر می آمد . مثلا مشغول کار بود . اصرار داشت که سرکار نروم ، ولی من کارم را رها نکردم . هر چند که سخت بود ولی عادت کرده بودم . سینا سه ساله شد . وضعمان رو بهراه تر شده بود . یک ماه نکشید که سروش دوباره برگشت سر خانه اولش . باز حشیش می کشید . مشروب می خورد . پارتی می رفت و از دختر بازی خودش را خفه می کرد . دائم تلفن زنگ می خورد و حتی زمانی که من گوشی را بر داشتم با وقاحت می گفتند:«آقای سلیمی هستند؟»

سروش هم جلوی من می نشست و حرف می زد و بعد هم می گفت:«همکار هستیم . فکر بد نکنی ها . »

خون خونم را می خود از سر تا پایم می جوشید . تحمل این یکی را نداشتم . از تحقیر شدنم اتش می گرفتم . من هم برای سروش یکی ازاین هرزه ها بودم و فرقی برایش نداشتم . لیاقتش چنین زنهایی بود و من هم به اشتباه برخورده بودم . از اینکه من سرکار می رفتم خوشحال تر بود . می دانستم دخترها را به خانه می آورد . هفته ای یکی دو بار ، وقتی از محل کارم به خانه ام می امدم اثار برجا مانده اش را می دیم . مثلا روی بالشم ، بوی عطر دیگری می داد . یا توی برسم ، موهای رنگ دیگر پیدا می شد . گاهی زیر سیگاری روی میز بود و چند ته سیگار تویش که بعضی از آنها اثر رژلب رویشان باقی بود . خیلی سخت است اینها را ببینی و بگذری . در دلم اشوبی بر پا بود . گاهی وقتها با خودم فکر می کردمکه اخر چرا سروش دنبال اینها می رود؟من که در زیبایی چیزی کم نداشتم و آنها هم جز ظاهر چیزی نداشتند!پس چرا آنها را به من ترجیح می دهد؟ و در نهایت به نتیجه ای می رسیدم که بارها رسیده بودم . خودم را گول می زدم . خودم را به تجاهل می زدم . شوهرم و امثال او عادت به هرزگی داشتند . کارشان این بود . در خانواده امثال او تنها چیزی که اهمیت داشت این است که بچه هایشان چیزی از مادیات کم نداشته باشند . فقط درد بچه های آنها ، پول تو جیبی است و هر کاری بکنند از نظر آنها مشکلی ندارد .

یک ماه به عید بود . مردم با وجود برف و باران و به خرید عید مشغول بودند . سینا بزرگ شده بود و شیطنت می کرد و برایم توی شرکت مشکل ساز شده بود . جرات پیدا کرده بود و به همه جای ساختمان می رفت . آنقدر همه او را دوست داشتند و به او محبت کرده بودند که با همه بی رو دربایستی شده بود . همه را اذیت می کرد و آنها هم به خاطر من دم نمی زدند .

کم و بیش در این فکر بودم که به سر کار نروم و بعد از عید به حاج آقا بگم که دیگه به سرکار نمی یام . اما برای بار دوم سروش را گرفتند . البته اینبار داخل ایران ، نزدیک اصفهان با مواد گرفته بودند . ته دلم خوشحال بود . احساس می کردم خداوند می خواهد به سزای عملش برساندش . به تهران منتقل شد و به زندان افتاد .

باز بهار امد . ولی اینبار غربتش به حد نهایت بود . بهاری که لبخند را به لب همه آورد ، برای من درد آور بود . تحمل دیدن شادی دیگران را نداشتم . دیدن مردهایی که بچه به بغل داشتند و دست بچه های دیگرشان را گرفته بودند و با همسرشان می رفتند . بغضم را باز می کرد . چرا هیچ کس مرا تسلی نمی داد؟چرا هیچ کس با من همدرد نبود؟امثال سروش در خیابان ها زیاد بودند . دیگر وقتی صدای ضبط ماشینشان تا یک کیلومتر شنیده می شد ، می دانستم که مست هستند . یا وقتی با سرعت بالا می رفتند می فهمیدم که کله هایشان داغ است و بیچاره دخترانی که گول انها را می خورند . دست در دست این جانورها ، گوششان را برای واژهای عاشقانه می سپارند . خاطرات عید سال گذشته را مرور کردم . آرزو کردم که باز پدر و مادرم بیایند . اما وقتی به المان تلفن کردم وآنها جواب منفی دادند ، رشته امیدم قطع شد .

اردیبهشت بود که اردشیر به خانه مان آمد . پرسیدم:«از سروش چه خبر؟»

«بد نیست بدجور بدبیاری اورده . »

خندیدم و گفتم:«آدم احمق ، هر چی بکشه کمه . من منتظر چنین روزی بودم اقا اردشیر . »

اردشیر که نسبتا از دل پر خون من با خبر بودگفت:«بلاخره هر چی باشه برای سینا پدره . »

تیر به هدف خورد . آه از نهادم برآمد . راست می گفت . هر چه بود بچه من به او نیاز داشت . خیار توی پیش دستی را برداشت و در حالی که پوست می کند گفت:«برای آزادی سروش باید پول جور کنیم . »

با تعجب گفتم:«پول!»سرش پایین بود و سرگرم پوست کندن خیار . با همن خونسردی قبل گفت:«بله ، پول»
«من که پولی ندارم . »

«می دونم ولی . . . . »گازی به خیار زد و با دهان پر گفت:« می دونم ولی باید جور کنیم . »

«چطوری؟از کجا؟»

خیلی مکث می کرد . خونسرد بود و همین اعصابم را خرد می کرد . دلم می خواست خفه اش بکنم . خوب می جوید و بعد یک کلمه حرف می زد .

«خیلی راحت جور می شه . »

من ساکت نگاهش می کردم . می فهمیدم طفره می رود . مزه مزه کرد و گفت:«خونه رو بفروشیم . »
با داد گفتم:«خونه؟محاله!»

- چه فرمایشاتی می کنید ها ، شوهرتون به این پول نیاز داره . اگه جریمه رو بدیم ، دو ، سه ماه دیگه میاد بیرون . اگه هم شما راضی نشید که فاتحه .

فکرم حسابی به هم ریخت . بین دو راهی مانده بودم . پرسیدم: خوب اگر فروختیم تکلیف ما چی می شه؟

خنده تمسخر امیزی کرد و گفت: ای بابا ، رو زمین که نمی مونید . یه جایی رهن می کنیم . حالا فعلا باید خونه رو بفروشیم تا بهد .

اردشیر بلند شد . کف دست هایش را به هم مالید و گفت: خوب پس اگه فکر کردید به من تلفن بزنید .

- باشه تا ببینم چی می شه .

- اجازه مرخصی می دید؟

- خواهش می کنم .

و رفت .

چند روز فکر کردم . فایده ای نداشت . یعنی راه دیگری نبود . به بنگاه محل رفتم ، قیمت گرفتم و بعد مشخصات خانه را دادم . لحظات بحرانی بود . باید می نشستم و به تاراج رفتن داشته هایم را نگاه می کردم . همه یزمان به باد رفته بود . می گویند پول باد اورده را باد می برد . تنها چیزی را که مایه ارامشامان بود از دست دادیم . مشتری ها می امدند و می رفتند . به همه جا سرک می کشیدند . دل دل می کردم کسی نپسندد . خانه ام ار دوست داشتم واقعا دلم نمی خواتس ترکش کنم . بالاخره زن و مرد مسنی طالب شدند . کمی بر سر قیمت چانه زدند ، ولی اردشیر گفت یک ریال هم تخفیف نداددم . ولی بیچاره ها تن دادند . خانه فروخته شد . ما یک ماه مهلت گرفتیم . دست تنها بودم . وسایل را کارتن می کردم و اشک می ریختم . انگار غم عالم بر دلم نشسته بود . بهانه گیر شده بودم . مرتب به سینا می پریدم . طفل معصوم از حرکات عصبی من هاج و واج می ماند . چقدر در ان روزها کتکش زدم . سر هر چیز کوچکی چنان داد می زدم که بچه یا از دستش می افتاد یا در جا خودش را خیس می کرد . زبان نفهم بود و بی گناه . دلم نمی خواست من و سینا تاوان کارهای سروش را پس بدهیم . ولی سرنوشت بازی دیگری داشت . انگار تر و خشک باید با هم می سوختند . سوختیم و خاکستر هم شدیم . به اندازه یک زن مسن تجربه داشتیم ، آبدیده شده بودم . سرد و گرم را چشیده بودم . ولی اخر خامی که کردم ، در مورد خانه و پول خانه بود . در نهایت سادگی به رغم ب یاعتمادی که به اردشیر داشتم ، پول ها را به شماره حسابی که او داده بود ریختم . چه غلطی کردم . کاش لحظه ای بیشتر فکر می کردم . ای کاش همه را به چشم پاک خودم نمی دیدم . ای کاش از ریسمان سیاه و سفید می ترسیدم . ولی که افسوس با سر به دهان اژدها رفتم . جوان بودم و ساده . اصلا نمی دانستم چطور باید ملکم را به نام دیگری بزنم . حتی اگر در نقل و انتقال سرم کلاه می گذاشتند ذزه ای نمی فهمیدم . اگر تمام چک پول ها را هم تقلبی می دادند ، سر درنمی اوردم .

دختر خانه بودم . دخترآفتاب ، مهتاب ندیده . ناز پرورده پدر و مادر که با هزار امید قدم به خانه بخت می گذارد . تا اینجای کار هم خیلی صبوری کرده بودم . خیلی بیشتر از تحملم ، دو سه روز بعد سر و کله اردشیر پیدا شد . طبق معمول ایفون را زدم و در ورودی را باز کردم . اما اردشیر ، اردشیر همیشه نبود . چشمانش قرمز و نیمه باز بود . تعجب کردم . اما باز رودربایستی نگذاشت حرفی بزنم . داخل شد . در را پشت سر خودش بست و کلید را توی در چرخاند . بند قلبم پاره شد . با لبخند گفتم: چه عجب از این طرفا؟

به دیوار تکیه داده بود و مرا خیره خیره نگاه می کرد . هول شده بودم . دوباره گفتم: از سروش چه خبر؟

سینا به طرفش دوید . دستش را گرفت و خواست او را به اتاقش ببرد . اما دستش را از دست سینا محکم بیرون کشید: اه ، ول ن بچه .

تازه متوجه شدم حرف زدنش طبیعی نیست . تلو تلو می خورد . مست مست بود . سینا زد زیر گریه . خودم را از تک و تا نیندناختم . سینا را بغل کردم و گفتم: مامان جان عمو خسته اس . تو برو بازی کن .

از جلوی در ورودی کنار نمی رفت . گفتم: بفرمایید . با دست به سمت مبل ها اشاره کردم .

فقط گفت: خیلی می خوامت . از روز اول که دیدمت دلم رفت . تو برای سروش حیفی .

به طرفم راه افتاد .

سینا بغلم بود . عقب عقب می رفتم . گفتم: اقا اردشیر ، حالتون خوب نیست .

- اتفاقا زدم . سرحالم .

- تو رو خدا به ما رحم کنید . تو رو خدا برو بیرون .

می خندید و جلو می امد . پشت مبل ها رفتم و او طرف دیگر بود .

گفت: با زبون خوش بچه رو بذار زمین .

- نه تو رو خدا برو گمشو .

مثل دیوانه ها می خندید: گم شم؟ من عاشقتم . من دوستت دارم از من بدت میاد؟

جیغ کشیدم و به سمت پذیرایی دویدم .

- بی خود وقت تلف نکن . اگر دمق بشم ، هر چی دیدی از چشم خودت دیدی .

سینا گریه می کرد و من هم با او زار می زدم . مثل موش و گربه دور اتاق می دویدم . فرصت اینکه کلید را روی در بچرخانم نداشتم . گلدان کریستال بزرگی را که روی میز ناهارخوری بود به طرفش پرت کردم . جلوی پایش خرد شد: دِ از این کارها قرار نبود بکنی . دختر خوب . من فقط دوست دارم .

با تمام قدرت جیغ می زدم . هر چی جلوی دستم به طرفش پرت می کردم . یک لحظه پایش به صندلی گیر کرد و روی زمین ولو شد . من هم از فرصت استفاده کردم و با سرعت به طرف در ورودی رفتم . کلید را چرخاندم و با پای برهنه بیرون زدم . از پله ها پایین رفتم . دنیا دور سرم می چرخید . می ترسیدم اگر به انتظار اسانسور بمانم باز گیرش بیفتم . زدم به خیابان . مردم در خیابان از دیدن سر و وضعم و چشم گریانم با تعجب نگاهم می کردند . می دویدم و جیغ می زدم . پشت سرمان نمی امد ولی باز می دویدم . مدام برمی گشتم و پشتم را نگاه می کردم . بعضی ها با تعجب می پرسیدند چی شده . زبانم لال شده بود . هوا از گلویم پایین نمی رفت . نفس نفس می زدم . سینا هم پا به پای من زار می زد . از پا افتاده بودم . خانمی سینا را از بغلم گرفتو هر کی چیزی می گفت ولی من نه می شنیدم و نه متوجه کسی بودم . دو نفر زیر بغلم را گرفتند و روی پله ها مرا نشاندند . بیچاره پیرزنی که بعدا فهمیدم همسایه مان است . لیوانی اب قند جلویم گرفت و گفت: بخور مادر ، الان از دست می ری . بخور .

زن جوان دیگری شانه هایم را می مالید . یکی بادم می زد . هنوز وحشت شده در ساختمان را نگاه می کردم . میان مردم قوت قلب گرفته بودم لیوان اب را خوردم و سرم را به شانه خانمی تکیه دادم . سینا ارام نمی گرفت .

غریبی می کرد . از میان بازوان خانمی که او را در برگرفته بود پایین امد و گریه کنان روی پایم نشست . دستی به سر و رویش کشیدم . بمیرم برات مادر . بچه ام داشت جان می داد . نه ، هر دو داشتیم جان می دادیم . همه می گفتند: خانم حالتون خوهب؟

سرم را به نشانه تایید تکان دادم . زبانم سنگین شده بود . خانمی که بادم می زد مدام سوال می کرد: شوهرت کتک زده؟ می خواست بکشدت؟ دزد خونه تونه؟

ده دقیقه ای طول کشید تا حالم جا امد . مردها هم ایستاده بودند . به چند دقیقه جمعیت زیادی جمه شد . از گرمای هوا خیس عرق بودم . پچ پچ مردم تمامی نداشت . مردی درشت هیکل با سبیلی کلفت و صورت سوخته جلوامد . پیراهن گلدار به تن داشت و شلوار گشاد پیلی دار مشکی به پایش بود . گفت: ابجی حرف بزن . چی شده؟

دستم را روی سینه ام گذاشتم و بریده بریده گفتم: اقا تو رو خدا جون بچه هاتون برید اونو از خونم بیرون کنید . مرتیکه بی ابروی کثافت .

نگاهی به من کردو دوباره گفت: کی رو خانم؟

- اقا طبقه دهم . در خونمون بازه . تو خونه بود . مست مستم هست . بی شرف دنبال من افتاده بود .

همان اقا با چند جوان دیگر راهی طبقه بالا شدند . زن ها دور من بودند و هر کدام چیزی می گفتند . تازه متوجه شدم شلوار سینا خیس است . چند دقیقه ای کشید و مردها امدند: خانم هیچ کس توی خونه نبود .

- اقا تو رو خدا می خواستید همه جا رو بگردید .

جوان دیگری گفت: همه جا رو دیدیم . ولی کسی نبود .

بلند شدم و جلو راه افتادم: اقا ببخشید ، ولی یک بار دیگه هم با من بیایید .

- باشه ابجی بیفت جلو .

پاهایم می لرزید . به وضح حس می کردم . در را به ارامی باز کردم . اول سرک کشیدم . کسی نبود . داخل رفتم . همه جای خونه به هم ریخته بود . از دیدن خانه ، دلم می لرزید . قیافه اش تداعی می شد . مردها هر کدام به یک طرف رفتند ، اتاق خواب ها را گشتند ، حتی داخل کمدها را دیدند . داخل اشپزخانه ، روی بالکن ، حمام و خلاصه همه جا را بازدید کردند . اما هیچ کس نبود . پس کجاست؟ پس ان جانور کجاست؟ همین جا بود . مردها رو به من گفتند:

- خانم خیالت راحت شد؟ هیچ کس اینجا نیست . شما تنهایید؟

مات و مبهوت دورم ا نگاه می کردم . بله . شوهرم مسافرت است .

- ابجی بیشتر مراقب خودت باش . در رو روی هر کس باز نکن . اعتبار نداره . دنیاست دیگه . هزار زیر و رو داره .

- اره خانم ، کی به کیه . هیچ کس به داد کسی نمی رسه .

- اگر فرمایشی ندارید مرخص بشیم .

دلم نمی خواست بگویم ولی گفتم: نخیر ، لطف کردین . برادری کردین .

رفتند و در را پشت سرشان بستم . چند قفل کردم . روی مبل نشستم و تازه با دل ارام زدم زیر گریه . وسایل خانه جمع شده بود و صدایم در خانه می پیچید . همه جا به هم ریخته بود . صدای جیغ سینا از توی پذیرایی بلند شد . با سرعت با چند قدم بلند بالای سرش رسیدم . نشسته بود و پایش را گرفته بود . کف پایش خون می امد . شیشه شکسته شده پایش را بریده بود . زدم به سرم . وای خدا اگر شیشه توی پایش رفته باشد . بغلش کردم . پایش را حسابی شستم . چند شت اب به صورت کوچکش زدم . روی پایم نشاندم . داخل بریدگی را وارسی کردم . ولی به لطف خدا چیزی نبود . جای نشستن نبود . بلند شدم و هر چه خرده شیشه بود ، جارو کردم . از در و دیوار وحشت داشتم . از سایه خودم می ترسیدم . هوا رو به تاریکی می رفت . تمام چراغ ها را روشن کردم . هر از گاهی از پنجره بیرون را نگاه می کردم . با هر صدای تق می پریدم و سینا را بغل می کردم . مثل کابوس بود . اصلا باورم نیم شد به سروش بد و بیراه می گفتم . لعنت می فرستادم . لیاقتش امثال اردشیر بود . چقدر شب طولانی است . پس چرا صبح نمی شود . از فشار خواب پلک هایم سنگین شده بود . ولی جرات بر هم گذاشتن پلک هایم را نداشتم . مثل مجسمه بالای سر سینا که مست خواب بود نشسته بودم . یعنی حالا چه می شود؟ یعنی دوباره چشمم به چشم اردشیر می افتد؟ تکلیف پول ها چه می شود؟ سروش چی؟ اگر ازاد نشود؟ باز مرد بود و بالای سرم . خدایا خودت کمکم کن . یا امام رضا . اخ چقدر دلم هوای حرم امام رضا را کرده بود . چقدر دلم پر شده . ای کاش در کنار حرم امن اقا بودم . یا امام رضا ، شما که دور و نزدیک ندارید ، اقا ، خودم و بچه ام را به شما سپردم . هوا خاکستری بود . دیگر تحمل نگه داشتم پلک هایم را نداشتم و خوابم رفت . صبح با صدای سینا بیدار شدم . می خواست دستشویی برود . روز دوباره مثل قبل اغاز شده بود . همه چیز از یادم رفته بود . به یاد اتفاق دیروز افتادم . تنم لرزید . دلم نمی خواست به هیچ عنوان از خانه بیرون بروم . به محل کارم تلفن زدم و گفتم چند روز نمی توانم بیایم . تا سه روز در خانه ماندم . کم کم مثل بقیه چیزها که فراموش می شود ، موضوع کم رنگ شد . ترسم ریخته بود . برخلاف میلم روز چهارم به ارسلان دوست مشترک سروش و ارسلان تلفن زدم . از وقتی که با خاله مهری دیده بودمش ، از دیدن قیافه و شنیدن صدایش حالم به هم می خورد . بعد از سلام و احوال پرسی گفتم: شما از اقا اردشیر خبر ندارید؟

با تعجب گفت: اردشیر؟ نه چطور؟ طوری شده؟

گفتم: نه طوری که نشده . قرار بود برای ازادی سروش کارهایی بکند . ولی چند روزه ازش خبری نیست .

- شما مطمئن هستید؟

- اره چطور مگه؟

- والا چند روز قبل اردشیر از همه بچه ها خداحافظی کرد و . . . .

- خداحافظی برای چی؟

- عازم امریکا بود . می گفت دیگه وقت رفتن شده . می گفت بالاخره به ارزویش رسیده .

ارسلان حرف می زد و من خشکم زده بود . تمام دنیا بر سرم کوبیده شد . گوشی کم کم سر خورد و از دستم رها شد . با دهان باز ، به روبه رویم زل زده بود و اشک هایم از دو گوشه چشمم مثل ناودان پایین می امد . انقدر ضربه سنگین بود که جای ضجه و داد زدن نداشت . همه چیزم و تنها درایی ام به غارت رفته بود . دنیا در نظرم تیره و تار شده بود . فقط ارزوی مرگ می کردم . ای کاش همه اینها خواب و رویا بود . ای کاش الان مادرم صدایم کند و بیدار شوم . المان باشم . روی تخت خودم . تک و تنها و ازاد و بی دغدغه . ای کاش مهدی کنارم بود . ای کاش مرد خانه ام بود . الان می امد و سرم را روی شانه اش می گذاشتم و او تسکینم می داد . دیگر توان ندارم . دیگر پاهایم حرکت نمی کند . نگاهی به دور و برم انداختم . کجا بروم؟ این اسباب و زندگی را کجا ببرم؟ فکرم کار نمی کرد . مغزم ایستاده بود . خانه حاج صادق بروم؟ نه انجا جای من نیست . من طرد شده هستم . چطوری به صورت اقاجون نگاه کنم . نه نمی توانم . پس کجا بروم؟ خانه مامان مهین هم صد سال نمی روم . کجا را دارم؟ جایی نیست ، چه کنم؟ قلبم درد می کرد . بغض فقط چانه ام را می لرزاند . سینا خوشحال و از همه جا بی خبر بازی می کرد . می خندید و دلم برای خنده اش فشرده می شد . پسرم نمی دانست چه مصیبتی بر سرمان امده . سبک و بی خیال می دوید و من بیشتر از شادی او اتش می گرفتم . چه روزهایی در پیش داشتیم .

از فردای ان روز دنبال خانه راه افتادم . یک پاپاسی هم نداشتم . به هر مسجد و خیره ای سر زدم . همه می گفتند: نوبت . شما باید توی نوبت بمانید .

من وقت نداشتم . فقط دو هفته دیگر مانده بود . باید خانه را تحویل می دادم . چرا هیچ کس درد مرا نمی فهمید؟ من مهلتم تمام شده . با یک بچه کوچک مستاصل مانده ام . چرا به دادم نمی رسید؟ همه راحت زندگی می کردند . همه در رفت و امد بودند . هیچ کس اضطراب و تشویش خاطر مرا نداشت . هیچ کس از دل من خبر نداشت . انقدر گرفته بودم که در شرکت همه از حال و روزم باخبر شدند . باز هم گلی به جمال حاج اقا یوسفی . باز هم او به دادم رسید . خدا از بزرگی کمش نکند . به من وام دادند . پانصد هزار تومن . البته سال 75 این مبلغ ارزش داشت . ولی نه انقدر که همه جا خانه بدهند . شب نفس راحتی کشیدم . حالا باید هم قسط این پول را می دادم و هم قسط خانه را . خورد و خوراکمان هم که به جا بود . به دیدم سروش رفتم ، همه چیز را گفتم . باور نمی کرد . او به اردشیر وکالت داده بود . داد زد ، هوار زد ، با مشت چنان به در دیوار کوبید که دستش غرق خون شد . ولی حقیقت جز این نبود . چاره ای جز باور نداشت . قول دادم تلاش کنم که زودتر بیرون بیاید . ولی مشکلات یکی دو تا نبود . در تابستان داغ از این بنگاه به ان بنگاه می رفتم . هیچ کس با این مبلغ کم و اجازه ناچیز به ما خانه نمی داد . تازه درد انهایی که مسکن نداشتند می فهمیدم . ای کاش صاحبخانه ها ذره ای از درد انها را حس کنند . همه ابرو دار هستند و مستاصل . خیلی سخت بود . از همه جا رانده می شدم و سرخانه اول بودم . کم کم از مرکز شهر هم پایین تر رفتم . تقریبا منطقه کاملا جنوب شهر بود که کم و بیش دو سه خانه ای نشانم دادند ، محله های قدیمی ، کوچه های باریک و تنگ . خانه هایی که می گفتی هر ان فرو می ریزد . بچه های زیاد و خانه های کوچک . سر و وضعشان معلوم بود که به نان شب محتاجند . رنگ انها نبودم . هر جا می رفتیم با نگاههای متعجب و متحیر ، مرا نظاره می کردند . از هر اتاق چند نفر بیرون می امد . بعضی همه زندگی شان توی دو دست رختخواب و یک چراغ خوراک پزی خلاصه می شد .

بالاخره خانه ای پیدا کردم . در انتهای کوچه ای باریک و دراز . در وسط کوچه جوب باریکی بود که بچه ها به راحتی از این طرف به ان طرف می پریدند . در کوچه بچه های مو تراشیده با صورت ها کثیف می لولیدند . انتهای کوچه در طوسی رنگی بود که یک زنگ بیشتر نداشت . پیرزنی خمیده قامت و تنها ، صاحبخانه بود . در را باز کرد با یک پله به حیاط داخل میشدیم . حیاط که چه عرض کنم یک غربیل بیشتر نبود .

دستشویی گوشه ی حیاط بود و روبرو ساختمان کهنه ای قرار داشت . طبقه ی اول خود پیرزن زندگی میکرد دو اتاق و یک آشپزخانه . پله های آهنی از حیاط به طبقه ی بالا میبرد . دو اتاق بزرگ که به ایوانی یک متری مشرف بودند و یک اشپزخانه و حمام همه ی ملک بود . ملکی که باید در آن زندگی میکردم . به دلم نشست تمیز بود . قبول کردم و او نیز ما را پذیرفت . بیشتر وسایل خانه را فروختم مبلمان ناهار خوری وسایل اتاق سینا همه را فروختم . هر چه مانده بود بار کامیون کردیم و آمدیم . کامیون داخل کوچه نمیرفت . کارگرها وسایلمان را از همان سرکوچه تا خانه آوردند . سینا سر کیف بود . از چیزی سر در نمی آورد . فقط ذوق بچه های کوچه را داشت . میان بچه ها میپلکید و با آنها بازی میکرد . دوست نداشتم در کوچه بماند و با آنها همبازی شود ولی آنروز آنقدر سرم شلوغ بود که از او هم غافل بودم . تا ظهر وسایل جابجا شد . ظهر پیرزن که انیس خانم نام داشت یک سینی بزرگ برایمان آورد . در سینی یک دیس پلو با خورشت قیمه بود . شاید تا امروز قیمه ای به آن خوشمزگی نخوردم . آنقدر خسته و هلاک بودیم که با سینا مثل گرسنه های آفریقایی حمله کردیم .

انیس خانم زن مهربانی بود . مدام مرا به ارامش میخواند . همیشه میگفت خدا همه ی کارها را درست میکند فقط صبر ما کم است . او بعد از مادرم تنها کسی بود که داستان زندگیم را براش گفتم همه را بدون جا افتادگی . مثل عزیز بود . آرام و سنگ صبور . بچه نداشت و شوهرش فوت کرده بود . بعدازظهرا چای درست میکرد و با سینی هندوانه بالا می آمد . روی ایوان کوچکمان مینشستیم و دردل میکردیم . خدا را شکر تلفن هم داشت . به پدر و مادرم زنگ زدم و گفتم که جابجا شده ام . سرماه شد . حقوق گرفتم قسط وام از حقوقم کسر شد . اجاره خانه را هم به انیس خانم دادم .

من ماندم و 90 هزار تومان پول آب پول برق پول تلفن به خارج از کشور داشتند کمرم را میشکستند . حقوقم کفاف زندگی محقرمان را هم نمیداد . سعی میکردم خورد و خوراک سینا را به بهترین نحو جور کنم . گرچه خودم گرسنه بمانم که میماندم . بارها میشد که با نان و پنیر و خیار خودم را سیر میکردم . سخت بود و طاقت فرسا همه ی کارها بر دوش خودم بود . شب خرد و خمیر در تخت می افتادم و به شماره سه نرسیده بیهوش میشدم . از خستگی انگار کف پایم میخ فرو میرفت . در خانه ی جدید مشکلات زیادی داشتیم .

دستشویی در حیاط بود و برای سینا مشکل صد بار از پله های آهنی پایین رفته بودم ولی باز هم بچه به بغل با ترس و لرز پایین می آمدم . همیشه فکر میکردم الان سر میخورم و از لای پله پایین می افتم . نیمه شب ها طفل معصومم از خواب بیدار میشد و باید اینهمه راه را به سختی پایین بیاورم تا دستشویی کند . مشکل بعد شستشو بود . ظرفها را باید در حیاط میشستیم . چمباتمه میزدم و میشستم و وقتی میخواستم بلند شوم کمر و پشتم تیر میکشید . نمیتوانستم صاف شوم . از همه اینها بدتر خانه قدیمی بود و پر از جانوران موذی سوکسهای درشت و گردن کلفت گاهی هزار پا و خرخاکی میدیدم . خیلی میترسیدیم وقتی سوسک میدیدیم . هر دو انقدر جیغ میزدیم تا انیس خانم بکشدش و تا جنازه اش را نمیدیدم نفس راحت نمیکشیدیم . سینا از من تقلید میکرد با دیدن مورچه هم جیغ میزد .

چندش آور بود . مخصوصا شبها که گاهی به رختخواب هم می آمدند . هر چه به انیس خانم میگفتم سمپاش بیاورم زیربار نمیرفت . عاقبت بدون آنکه به او بگویم خودم سمپاش آوردم و تمام خانه را سمپاشی کردم . بهتر شد خیلی بهتر از قبل . خودم حساب کردم و سمپاش راضی رفت . پول چشمگیری بود ولی تامین روانی نداشتم . شب تا صبح خواب سوسک و مارمولک میدیدم . هر جای بدنم میخارید دستم را به سرعت رویش میکشیدم و جیغ میزدم .

مشکل دیگر بچه های کوچه بودند . سینا غیر قابل کنترل شده بود . حریفش نمیشدم . از من حساب نمیبرد . اگر هم جلویش می ایستادم و نه میگفتم آنقدر گریه و زاری میکرد داد میکشید تا به کارش تن بدهم . اعصابم خراب شده بود و تحمل ضجه و جیغ او را نداشتم . هر روز در کوچه ولو بود . کثیف و خاکی با بچه ها بازی میکرد و لذت میبرد . گاهی بچه ها کتکش میزدند و چشم گریان به خانه می آمد . صورتش را میشستم بغلش میکردم و میگفتم:دیدی گفتم نرو!دیدی اینا بچه های بدی هستن . ولی یکساعت بعد همان آش و همان کاسه . اسباب بازی هایش را به کوچه میبرد بچه ها دورش جمع میشدند و با غرور دو دستی محکم میگرفت و فقط نشانشان میداد . بیچاره بچه ها هر چه التماس میکردند به دستشان نمیداد . با دهانهای باز و مبهوت نگاه میکردند . گاهی هم به یکی دو تا که حسابی رفیق شده بود میداد و بقیه تماشاچی بودند . خوراکی هایش را هم میبرد و بچه ها میریختند سرش و با چشم گریان بدون اینکه چیزی خورده باشد بازمیگشت . زنها دائم روی پله ی جلوی در خانه شان ولو بودند . تخمه میشکستند غیبت میکردند و از زمین و زمان حرف میزدند . بی زرق و برق اما خوشحال بودند .

دو خانه آن طرفتر از خانه ما خانمی که شوهرش شهید شده بود و در محله سرشناش بود زندگی میکرد . ماهی یکبار روضه داشت اولین بار با انیس خانم همراه شدم و رفتم . خانم با صلابت و شایسته ای بود . خیلی مرا تحویل گرفتند . در آخر هم که میخواستیم بیایم به اهستگی در گوشم نجوا کرد:اگر کاری داشتی رو من میتونی حساب کنی . چشمانش همیشه میخندید .

با خجالت به صورتش نگاه کردم و گفتم:خیلی ممنونم شما لطف دارین .

-نه بخدا بدون تعارف گفتم .

دستی به سر سینا کشید و آمدیم . به دلم نشست . سادات خانم صدایش میزدند . باوقار بود و به زنهای بی سواد و عامی آنجا شباهت نداشت . پاییز از راه رسید . زندگی برایم سخت شده بود . در مضیقه بودم . ده روز به آخر برج پولهایم ته میکشید . قرضهایم تلنبار شده بود . کم کم خواب شب بر چشمم حرام شد . مدام در فکر حساب و کتاب بودم . نیمه ی مهرماه بود که انیس خانم متوجه ی پریشانی ام شد دو سه روز بعد سر و کله ی سادات خانم منزل ما پیدا شد . شستم خبردار شد . کار انیس خانم بود . با سینی چای داخل اتاق میانی شدم که به اصطلاح خانه مان بود:خوش آمدید . قدم سر چشم گذاشتید .

سادات خانم با صورت همیشه خندانش گفت:شما که ما رو تحویل نمیگیرید . قابل نمیدونید ما مزاحم شما شدیم .
خجالت زده لبم را گاز گرفتم و گفتم:خدا مرگم بده!این حرفها چیه بخدا من خیلی گرفتارم شما که میدونید هم مرد زندگیم هم زن .

سرش را به زیر انداخت و گفت:خدا نکنه گرفتار باشی . سینا را روی پایش نشاند و یک بسته شکلات دستش داد و همانطور که موهای سینا را با دست شانه میکرد گفت:شما هم زیادی به خودتون سخت میگیرید .

برچسب ها : ,,,,

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
ما در شبکه های اجتماعی :

امکانات سایت

 
  دفنرمقام معظم رهبری 
   

   سایت ریاست جمهوری 


 

 

سایت آیت الله هاشمی رفسنجانی

  یادمان خاتمی  

 

دانلودکتابهای درسی

 

آزمون آنلاین

   

دانلودبرنامه های کاربردی

 


 آمارآنلاین جهان 

وبسایت ما

 
  فیش حقوقی فرهنگیان

 

ضمن خدمت فرهنگيان

سيستم پرداخت فرهنگيان استان قم

اتوماسيون اداري

صندوق ذخيره فرهنگيان

سامانه اسکان فرهنگيان

خانه معلم

لینک همکاران

-من یک مادرم،من یک معلمم

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir