close
تبلیغات در اینترنت

بامداد سرنوشت قسمت هشتم

مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات

جستجو


Google

در اين وبسايت
در كل اينترنت

ویژه مدیر وب سایت



در اين وبسايت
در كل اينترنت
 

لينک هاي کاربردي

 

لوگوي دوستان

 


نسيم انديشه

مدرسه امام خميني 
من يک مادرم ، من يک معلمم 

روزنامه بخوانيد

 

سایتهای مفید














mwuor4ujura1de1br4c.png

مترجم سایت


روزنامه ها

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب : 59
کل نظرات : 11
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 1

آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز : 57
بازدید دیروز : 39
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 1
آي پي امروز : 5
آي پي ديروز : 18
بازدید هفته : 658
بازدید ماه : 2,240
بازدید سال : 8,443
بازدید کلی : 78,250

اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی : 54.80.87.62
مرورگر :
سیستم عامل :
امروز : شنبه 27 مرداد 1397
تاریخ : چهارشنبه 03 تیر 1394
خوش آمدید
تاریخ : پنجشنبه 11 آذر 1395
نرم افزار حسابداری مدارس SchoolAccounting
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
جدیدترین جملات پشت کامیونی
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت آخر
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت پنجم

تبلیغات

بامداد سرنوشت قسمت هشتم

دسته: عمومی,داستان, تاریخ ارسال: شنبه 07 آذر 1394 ساعت: 8:12

بالاخره یک دست صدا نداره باید کمک بگیری . اون هم توی این روزها که دست تنهایی . سر آخر شوهرت میاد و وضع بهتر میشه ولی حالا . . .

فنجان چای را جلوش گذاشتم و گفتم:بفرمایید سرد میشه . از ترحم دیگران بیزار بودم . از دلسوزی دلم میگرفت . دلم نمیخواست هیچوقت درمانده شوم ولی روزگار درمانده ام کرد . همیشه با غرور همه را از بالا نگاه میکردم . همیشه برای دیگران دل میسوزاندم . هیچوقت فکر نمیکردم روزی خودم به ورطه ی بیچارگان بیفتم .
سادات خانم واقعا خیرخواه بود . مردهای محل روی حرفش حرف نمیزدند . گره گشا بود . خانم بود به معنای واقعی خانم بود . ادامه داد:دست شما درد نکنه . به هر حال امروز شما فردا یکی دیگه ما باید به داد هم برسیم خدا شاهد به روح شوهرم قسم بدون تعارف میگم . مدیونی اگر کاری داشتی به ما نگی .
خندیدم و گفتم:لطف دارید . فقط یه کم قرض دارم . اونا رو صاف کنم روبراه میشم . خیالتون راحت . حس کرد توانسته در من نفوذ کند پرسید:چقدر قرض داری؟همه رو روی هم بگو .

فکری کردم و گفتم:180 هزار تومان .

فنجان چایش را سر کشید و روی میز گذاشت:خوب کلا اینقدر میشه .

با چشمان پر سوال گفتم:آره چطور مگه؟

-یه پیشنهاد دارم .

به معنای اینکه من شنوای پیشنهادش هستم چند ثانیه سکوت بینمان برقرار شد:یه حاج آقایی رو میشناسم خیره . میتونیم از اون قرض بگیریم . بعد بهمه طلبکارات پولهاشون رو بدی فقط بمونه حاج اقا اونم سر فرصت نه با عجله .

گل از گلم شکفت با شرم و حیا لبخندی رو لبانم آمد و گفتم:نمیدونم هر جور شما صلاح بدونید .

-اینطوری بهتره شما هم سبک میشی . حالا تا بعد خدا بزرگه . بلند شد . چادرش که دور کمرش افتاده بود برداشت و سرش کرد:خوب خانمم با من کاری نداری؟خیلی هم زحمتت دادم .

به احترامش ایستاده بودم . گفتم:اختیار دارید . من مزاحم شما شدم . انشالله جبران . . .

نگذاشت حرفم تمام شود لبش را گاز گرفت و بطرف حیاط براه افتاد:اصلا از این حرفها نزن پس من به حاج اقا بگم به شما خبر میدم .

-دستتون درد نکنه .

دنبالش از پله ها پایین رفتم گفت:نه نه نیا تو رو خدا نیا من راه رو بلدم برو با این بچه .

-نه بابا این حرفها چیه؟

برگشت و دستش را روی سینه ام گذاشت:دختر برگرد قسمت دادم . گناه داره برو .

-اینطوری بده .

بالای پله ها ایستادم و سادات خانم رفت . غرق فکر بودم . در دنیای به این بزرگی چه آدمهای بزرگ و خوش قلبی پیدا میشد . فنجانها را در سینی گذاشتم و به اشپزخانه همان اتاق شش متری که فقط یک کابینت داشت بردم .
فردا بعدازظهر که از شرکت برگشتم در کوچه سادات خانم را دیدم . خرید کرده بود و با زنبیل سنگینش راهی خانه بود . سلام و احوالپرسی کردیم . نگاهی به دور و بر و در پنجره ها کرد و با صدای آهسته گفت:من به حاج آقا گفتم . فردا همین موقع میاد منزلتون . یه حرفهایی میزنه که من سرم نمیشه . باید به خودت بگه .

میدانستم میخواهد وضع ما را از نزدیک ببیند تا مطمئن شود . با روی باز گفتم:باشه سادات خانم منزل خودتونه . شما هم تشریف بیارید .

-حالا ببینیم چی میشه .

یک لنگه در چوبی خانه اش را باز کرده و میانش ایستاده بود . تعارف کرد:بفرمایید تو .

-نه نه برم این بچه خسته شد . خیلی ممنون .

-به امید خدا .

آنشب تا صبح راحت خوابیدم . صدبار بجان انیس خانم و سادات خانم دعا کردم . همه ی حساب و کتابهایم را روی یک کاغذ مرتب نوشتم خدا به هردویشان خیر بدهد . الهی هر چه میخواهند خدا صد برابر بهشان بدهد . ای کایش یک موی گندیده ی اینها بتن سروش و خاله ام بود .

فردا از سرکار که برمیگشتم میوه خریدم شیرینی گرفتم و خانه را حسابی مرتب کردم . حیاط کوچکمان را شستم هوا تقریبا رو به تاریکی میرفت که صدای زنگ در بلند شد . خودشان بودند . طبق معمول انیس خانم لنگ لنگان رفت تا در را باز کند . به سرعت به اتاقم رفتم مقنعه ام را پوشیدم و نگاهی به اتاق انداختم . همه چیز مرتب بود . در این فاصله صدای سلام و احوالپرسی انیس خانم و سادات خانم و آقایی می آمد . به سینا گفتم:پسرم آقا باشی ها .

صدای یالله یالله بلند شد . سادات خانم پشت سر هم میگفت:بفرمایید حاج آقا بفرمایید .

در چوبی اتاق وسط را باز کردم و روی ایوان آمدم . خم شده بودند تا کفشهایشان را در بیاورند . نگاهم به سادات خانم بود که جلوتر می آمد . همدیگر را در برگرفتیم و روبوسی کردیم . به اصطلاح حاج آقا هم دو قدم برنداشته بود که صورتش نمایان شد . خشکم زد دنیا بر سرم کوبیده شد . با دهان باز میان ایوان مانده بودم . مهدی من . حاج آقا مهدی من بود . وای سرم گیج میرود چرا همه جا تیره و تار شد . هوا سرد است پس چرا اینقدر گرمم شده . ای کاش زمین دهان باز میکرد نمیخواستم مرا در این وضعیت ببیند . نمیخواستم بداند که محتاج یک لقمه نانم شده ام . سینا جلو دوید ماشین اسباب بازیش دستش بود و با صدای کودکانه اش گفت:سلام عمو .
مهدی سر بلند کرد:سلام پسر گل . دستش را دراز کرد تا با سینا دست بدهد . سینا با خجالت دست کوچکش را بطرف او گرفت و با هم دست دادند:اسم شما چیه پسر گل؟

جا افتاده تر شده بود . مژه های بلندش هنوز دل میربود . دلم به خانه ی حاج صادق پر کشید . آن موقعی که در بستر افتاده بودم و مهدی طبیبم بود . آن موقعی که هر نگاهش تار دلم را میلرزاند . هنوز هم میلرزاند . خیس عرق بودم ولی احساس سرمامیکردم . چهار شانه تر شده بود . انگار روزگار به او ساخته بود . هنوز خودم را لیلی او میدیدم . هول شده بودم . نمیخواستم مرا آشفته و ساده ببیند . مدتها بود از خودم غافل بودم . احساس دختر بودن میکردم . سبک آزاد بادلی که به شدت میتپد . قلبم چنان تند میزد که صدایش را در گوشهایم میشنیدم .

باید بر خودم مسلط میشدم . سادات خانم از نگاه هاج و واج من تعجب کرد :چیزی شده کتایون خانم .

-نه اصلا .

مهدی سرش مثل همیشه پایین بود . همین حجب و حیایش مرا دیوانه میکرد . نگاه گرمش تنها مال من بود . دست در دست سینا چند قدم برداشت . به من نزدیک شده بود گفتم:سلام آقا مهدی . چند ثانیه مکث کرد:سلام شما . . . سرش را بالا گرفت . به صورتم نگاه کرد . انگار امتداد نگاهش از چشمم تا کف پایم را سوزاند . داغ شده بودم . او هم متعجب و با حیرت گفت:خانم تهرانی شما؟

مانده بود . اشک صورتم را گرفت . سادات خانم گفت:شما حاج آقای را میشناسید؟

در حالیکه صورتم را پاک میکردم و مهدی با قدمهای سنگین و شانه های افتاده به داخل اتاق می آمد گفتم:بله سالهاست . چای آوردم و کنار سادات خانم نشستم . مودبانه پرسید:حال شما خوبه؟آقای سلیمی خوب هستند؟
نفسم به شماره افتاده بود . از زبانم تا انتهای گلویم خشک شده بود . با صدایی که خودم هم به سختی میشنیدم جواب دادم:بد نیستم به لطف شما . اینبار من پرسیدم:آقاجونم چطورند؟

لبخند زد و گفت:الحمدالله سلام رساندند .

اینقدر رسمی نشسته بودیم که انگار سالهاست با هم بیگانه ایم . سکوت برقرار شد . با سینا شروع به حرف زدن کرد:احوال آقای گل؟هنوز شیرین بود . خدایا مرا ببخش . چرا قلبم تند تند میزند . چرا یادم رفته است که بچه و زندگی دارم . چرا آدم نمیشوی کتی؟پس کی؟خجالت بکش حیا کن لعنت بر این بخت و اقبال . یاد روی افتادم که مهدی خانه ی حاج صادق روی ایوان نشسته بود و من و نسیم و هانیه و راحله شیرینی میپختیم و از پشت پرده آنها را دید میزدیم . آه بلندی کشیدم و مهدی گفت:آقای سلیمی چه کار میکنن؟

با خجالت سرم را به زیر انداختم . دستهای بهم گره خورده ام را روی پاهایم گذاشتم و گفتم:حقیقت افتاده زندان . حبس .
چشمش گشاد شد . باز نگاهش به صورتم افتاد . نمیدانم چه انعکاسی داشت که با نگاه او به صورتم میسوخت و داغ میشد . از روی تعجب گفت:زندان!آخه به چه جرمی؟

با همان صدای محزون ادامه دادم:«مواد مخدر و قاچاق . به خدا اگه این بچه نبود . الن خونه ی پدر و مادرم بودم . بفرمایید چای سرد شد . »دستی به سر سینا کشید .

سادات خانم گفت:«امیدی هست کاری بکنید که شوهرش از حبس بیاد بیرون؟»

لب پایینش را جلو داد و گفت:«چی بگم . پناه بر خدا . »

زنگ در بلند شد . انیس خانم که پایین بود ، در را باز کرد و از وسط حیاط داد زد:«سادات خانوم سادات خانوم»سادات خانوم با شتاب به روی ایوان رفت و گفت:«بله حاج خانم . »

«از خونه شما اومدن . تلفن کار ضروریه . »

«اومدم ، اومدم . دستت درد نکنه . »

سادات خانم به اتاقی که همه نشسته بودیم سرک کشید و گفت:«من با اجازه برم تلفن کارم داره . شما هر کاری داشتید ، خوب دیگه ، اصلا خودتون شناخت دارید . حواس ندارم . »بلند شدم بدرقه اش کنم . «برو مادر ، برو زشته . مهمون داری . »و رفت .

با مهدی تنها شدم . سکوت سنگینی بینمان برقرار شده بود . من در نظر او متهم و محکوم بودم . او از هیچ چیز خبر نداشت . از اینکه من با اجبار با سروش ازدواج کردم . از اینکه او را سرکار نگذاشته بودم . از اینکه فرصت طلب نبودم هیچ نمی دانست و چیزی نگفت . باید می گفتم . باید بداند . سالها بود که این درد مرا آزار می داد .

گفتم:«آقا مهدی ، من باید برای شما توضیح بدم . راجع به ازدواجم ، راجع به تصمیم . . . »

«اصلاً لازم نیست . خانم تهرانی همه چیز تموم شده . من برای کار دیگه ای اینجا هستم . »خجالت کشیدم . دختره ی احمق ، اصلاً چرا گفتم . چرا باید . . . . یک سوال هم داشت مغزم را می خورد . یعنی مهدی ازدواج کرده بود؟با کی؟خوشبخت شده؟حتما زنش را هم خیلی دوست دارد . چند بار خواستم بپرسم ، ولی حرفم را خوردم . از داخل کیفش دو بسته اسکناس هزاری در آورد و روز میز گذاشت . باز حس حقارت به سراغم آمد . باز آتش گرفتم . چرا باید محتاج چندر غاز دیگران باشم؟آن هم مهدی؟

گفتم:«کی باید این پول را پس بدم . »

«هیچ وقت . این یه هدیه اسا البته اگر قبول کنید . »

با لحن سرد و گزنده گفتم:«نه اصلاً ، حرفش رو هم نزنید . »

«خانم تهرانی ، هنوز لجوج و یک دنده ای . بزرگتری گفتن ، کوچکتری گفتن . یه بار هم شما روی حرف بنده حرف نزنید . میشه یا نه؟»

سکوت کردم . سینا را بوسید و بلند شد . معلوم بود ناراحت است . معلوم بود حال و هوای او هم کمتر از حال و هوای من نیست . طاقت نیاوردم . پرسیدم:«آقا مهدی ازدواج کردید؟»

خنده تمسخر آمیزی کرد و گفت:«چه فرقی می کنه؟»و به طرف راه پله رفت . انگار می خواست عذابم بدهد . در برزخ نگهم دارد . خم شده بود و کفش هایش را می بست . گفت:؟«مشکلات واسه همه هست . شما خیلی خوب از پس مشکلات بر آمدید . یک زن تنها با یک بچه ، توی این دوره و زمونه ، خیلی سخته . خوش به حال آقا سروش که چنین خانمی داره . در ضمن من دنبال کارش هم می رم شاید زودتر خلاص بشه . کدوم شعبه قضایی پرونده داره؟»

شماره شعبه و پرونده سروش را دادم . تا نزدیک در حیاط بدرقه اش کردم . جلوی در ایستاد و گفت:«راستی یادم رفت بگم ، بنده هنوز با حاج خانم زندگی می کنم . »با خنده ادامه داد:؟نخواهری کنید و دستی برای ما بالا بزنید . »
فهمیدم که جمله آخر را از روی تمسخر گفت . لجم گرفت . گفتم:«انشاءا . . . »

پس هنوز مجرد بود . هنوز کسی در قلبش جا باز نکرده بود . هنوز همان مهدی من بود . خداحافظی می کرد و حواس من کاملاً پرت بود . تشکر کردم و او رفت . بوی ادکلنش در اتاق پیچیده بود . به یاد گلهای مریم افتادم . گل های مریمی که برای من حکم شراب را داشت . با دیدنشان مست می شدم ، نشانه عشق بود ، نشانه ی پاکی ، صداقت . مهدی عزیزم هنوز صلابت داشت ، جا افتاده شده بود . سر کیف بودم ولی دلم هم گرفته بود . به سراغ نامه اش رفتم . کاغذ کهنه ای شده بود . بعداز 5 سال باز کردم . چشمانم به خطوط نامه افتاد . اشکم بی اختیار پایین می اومد . نامه را روی صورتم گذاشتم و با صدای بلند گریه کردم . سینا هاج و واج مرا می نگریست . جلو آمد و دست کوچکش را روی دستم گذاشت:

«مامان گریه نکن» دستش را بوسیدم و به آغوش کشیدمش .

تا چند روز حال و هوایم به هم ریخته بود . با خودم حرف می زدم و به زمین و زمان ناسزا می گفتم . قرض هایم را دادم و نفس راحتی کشیدم . با خودم فکر می کردم چقدر در نظر مهدی تحقیر شدم . یاد آنروزی افتادم که با مهدی و عمه ملوک به مناطق فقیر نشین رفتیم . چقدر دلم برایشان می سوخت . چقدر خودم را از آنها دور می دیدم . ولی امروز یکی از انها شده بودم . بازی روزگار تمامی ندارد .

زمستان از راه رسید . برف می بارید و دستشویی رفتن هزار برابر مشکل تر شده بود . اب سرد بود . هر وقت ظرفها را می شستم ، دستهایم بی حس می شد . سرخ می شد و ورم می کرد . وقتی داخل اتاق می آمدم و روی بخاری می گرفتم ، بخار ازشان بلند می شد و خواب می رفت .

مهدی هر ماه پولی را به سادات خانم می داد و سادات خانم هم به رغم مخالفت ها یم پول را روی میز می گذاشت و می رفت . زمستان بدی بود ، دلگیر و غم انگیز . هوا که ابری می شد ، دیگر خانه ما تاریک تاریک بود . تک لامپ زرد را روشن می کردیم . همه درها را باید می بستیم . بوی نم حالم را به هم می زد . شیشه های کوچک در چوبی اتاق از عرق و بخار آب خیس می شد . بوی قالی هم از نم بلند می شد . ولی چاره ای نبود . اواخر زمستان بود که مهدی سند گذاشت و سروش از زندان آزاد شد . خیلی مردانگی کرد . فکر می کنم من اگر جای او بودم ، هرگز برای رقیب خودم همچین کارهایی نمی کردم . همین روح بزرگش بود که مرا تسخیر خودش کرده بود . سروش به خانه ی محقرمان امد . باور نمی کرد چنین جایی زندگی کنم . مات و مبهوت دور وبر را نگاه می کرد . مدام غر می زد و . می گفت:«بی خود اینجا رو گرفتی . بهتر از بهمون خونه می دادن . »

صد بار این را می گفت و صد بار می گفتم:«به خدا از همه جا بی خبری . یک ماه آزگار من دور شهر بودم . یک ماه به هر جایی که فکر کنی رفتم خونه نمی دن . »برایش سخت بود . همان طور که برای من سخت بود . اما چوب روزگار همه را ادب می کند . لاغر شده بود . یک مشت استخوان بود . همسایه ها تا مرا می دیدند ، تبریک می گفتند:«چشمت روشن»

افسوس که هیچ کس از دل پرخون من خبر نداشت . سروش برای من سالها پیش مرده بود . با همان کتکی که به من زد ، برای من مرد . انموقعی که با هر هرزه ای رابطه داشت و مرا ابله می دانست مرده بود . با دل سوخته ، مجبور بودم لبخند بزنم و تظاهر به شادمانی بکنم . ده روزی درخانه ماند . می خورد و می خوابید . دیگر سینا را باخودم سرکار نمی بردم . سینا پیش سروش می ماند . البته از صبح تا بعد از ظهر در کوچه ولو بود . بارها می شد که نهار هم نخورده بود و وقتی مرا می دید ، تازه یاد گرسنگی اش می افتاد . دلم خوش بود که سروش دیگر سرش به سنگ خورده و سنش بالا رفته و پخته تر شده ، ولی حقیقت این است که دیوار کج از بن خراب است و توبه ی گرگ مرگ است . سیگارش را آتش به آتش روشن می کرد . بوی گند ، اتاق کوچکمان را بر می داشت . تمام لباس هایمان بو گرفته بود از همه بدتر خودش بود .

سینا چهار ساله شده بود . همه چیز را می فهمید . با هر بحثی که بینمان پیش می آمد ، گوشه ی اتاق می رفت و کز می کرد . عید آمد ، تمام تفریحمان در تماشای تلوزیون خلاصه شده بود . هفت سین محقرانه ای پهن کردم . انیس خانم یک بشقاب بزرگ برایم سبزه کرده بود . تنها مهمان ما انیس خانم بود و سادات خانم . تعطیلات تمام شد . تحمل خورد و خوراک سروش را نداشتم . از صبح تا شب باید جان می کندم و او لم می داد و سیگار می کشید . اصلاً به روی خودش نمی اورد که سرکار برود . شب بود . سفره را پهن کردم . به آشپزخانه رفتم تا وسایل سفره را بیاورم . داشتم سفره را می چیدم که گفتم:«سروش به فکر کار نیستی؟»

با قوطی کبریت بازی می کرد و یک وری روی مبل دراز کشیده بود . گفت:«کار!کدوم کار؟»سرم به سفره بود . گفتم:«چه می دونم هر کاری!

«نه بابا . کار کجا بود؟کی به من کار می ده . دلت خوشه ها!»

دیس برنج را کشیدم و اوردم . پرید جلو و چهار زانو سر سفره نشست . سینا هم آمد . مشغول کشیدن شد . با حرص گفتم:«بالاخره چی!همین طور می مونی توی خونه؟من دگه توان کار کردن ندارم . »

خندید و به مسخره رو به سینا گفت:«خوب ، به خاطر تو با سینا می رم تو کوچه ، خوبه؟»

با غیظ بلند شدم و روی مبل نشستم . چنان با اشتها می خورد که دلم می خواست خفه اش کنم . دست به سینه نشسته بودم و با غضب نگاهش می کردم . گفتم:«خجالت آوره آدم بشینه سر سفره زنش!»می خواستم حرصش رابالا بیاورم . غذا را کوفتش کنم . چرا باید لقمه راحت از گلویش پایین برود؟چرا باید بی خیال باشد و من در تب و تاب؟

قاشقش را محکم در ظرف کوبید و با خشم به من نگاه کرد . دهانش پر بود . گفت:«من کار بکن نیستم . ناراحتی ، می رم . چشمت کور ، باید کار کنی ، همه می کنن . مگه عهد شاه وز وز که زنها توی خونه بشینن و مردها جون بکنن؟!»

«خجالت بکش شرم آوره ، بی غیرت هم شدی!»

قاشق را محکم به طرفم پرتاب کرد:«خفه شو ، زیادی حرف بزنی من می دونم و تو . »

با حرص خندیدم و گفتم:«وای تو رو خدا منو نکشی!»

بشقاب جلویش را هم دمر کرد و گفت:«می گم خفه شو و زبون درازی نکن پدر سگ . »

سینا زد زیر گریه . با دهان پر دوید و امد بغلم . به آغوش گرفتمش . گفتم:«؟آره خودتو خوب نشون دادی . یعنی داده بودی . من پدر سگم یا تو که معلوم نیست اون بابای بی همه چیزت کجا گذاشت و در رفت؟»

مثل ببر از جا پرید ، جلویم ایستاد . یقه ی پیراهنم را گرفته بود و مرا محکم به پشتی مبل چسبانده بود . با چشمان از حدقه بیرون زده داد می زد:«همین که هست . پدرتو در میارم ، لیاقتت همینه ، می کشمت؛به خدا می کشمت . »
ترسیده بودم حال طبیعی نداشت . چشمانش از حدقه بیرون زده بود . رگ گردنش متورم شده بود . سینا مثل بید می لرزید و اشک می ریخت . ساکت شدم . فقط گفتم:«راست می گی ، جواب نجابت همینه . حقم بود . »

اشک هایم روی صورتم می ریخت . رهایم کرد . به سرعت پاکت سیگارش را برداشت ، لباس هایش را پوشید و رفت . از خجالت جلوی انیس خانم دلم می خواست می مردم . هر چه فکر می کردم ، رویم نمی شد توی صورتش نگاه کنم . مردک بی آبرو!با صدای بلند ، زار زار گریه کردم ، خدایا نجاتم بده . خدایا تو به دادم برس . سینا هم پا به پای من گریه می کرد . بچه ام به هق هق افتاده بود . لقمه غذا کوفتش شد ، بلند شدم ، سفره و برنج های پخش و پلا شده را جمع کردم . دست و صورت پسرم را شستم و با هم روی تخت دراز کشیدیم . برایش قصه گفتم خوابید . ولی چه شبی بر من گذشت . سروش نیامد . هزار جور فکر از مغزم خطور کرد . اگر دیگرباز نگردد؟اگر سرکار نرود؟پس نگرانی من بی جهت نبود . سروش واقعا نمی خواست تن به کار بدهد . بی عار بود . درد نداشت . مثل همیشه بی خیال و بی فکر . مثل اینکه اینجا مسافر خانه است و من ندیمه اش . حاضر نبود هیچ زحمتی به خود بدهد .

صبح زودتر از همیشه با سینا راهی شدم . دلم نمی خواست با انیس خانم رو به رو بشم . در طول روز مدام به یاد حرف های سروش می افتادم . دلم به حال خودم می سوخت . بعد از ظهر که به خانه آمدیم ، بالاخره انیس خانم را در حیاط دیدم . سلام و احوالپرسی کرد . با خجالت گفتم:«ببخشید به خدا شوهرم عصبی شده . »

پیرزن سبد سبزی خوردن شسته راچند بار تکان داد و گفت:«عیب نداره . زن و شوهر دعوا کنن ابلهان باور کنن . یه کم باید با دلش راه بیای . بالاخره این همه مشکلات فکر اونم گرفته . اینجور جاها باید زن کمک شوهرش باشه . »

در دلم می خندیدم . پیر زن بیچاره از هیچ چیزخبر نداشت . من داشتم له می شدم و شوهرم بی خیال بی خیال بود . مطیعانه به حرف های انیس خانم گوش دادم و گفتم:«حق با شماست . من هم خسته هستم ، بی خودی به پر و پاچه ی اون می پیچم . »

سینا را بغل کردم و بالا رفتیم . یک هفته گذشت و سروش نیامد . دیگر به همه چیز تن داده بودم . قافیه رو سخت باخته بودم . کم کم از فکرش در امده بودم که سر و کله اش دوباره پیدا شد . سر حال بود . حمام رفته بود . گونه هایش که حالا استخوانی شده بود سرخ بود و برق می زد . لباس های نو به تن داشت . یک بسته کادویی دستش بود . روی ایوان ایستاده بودم و سروش و سینا را که با هم مشغول روبوسی بودند و سر به سر هم می گذاشتند تماشا می کردم ، از خنده ی پسرم خوشحال می شدم . سینا بسته را دو دستی گرفته بود . سروش بغلش کرد و از پله ها بالا آمدند . به اشپزخانه رفتم و سرم را انجا گرم کردم . سینا در وسط اتاق داشت بسته اش راباز می کرد . سروش به اشپزخانه آمد .

از پشت مرا گرفت و با خنده گفت:«سلام به بهترین خانم دنیا»

دستهایش را می خواستم به زور از دورم باز کنم . با حرص گفتم:«ولم کن سروش . ما دیگه هیچ کاری به کار تو نداریم . »
خودش را محکم به من چسباند:«تو کار نداری ، من که هنوز دوست دارم!»

خنده تمسخر آمیزی کردم :«آره معلومه!»

سینا با یک ماشین جدید که سروش خریده بود به آشپزخانه امد . با ورود او سروش رهایم کرد:؟«مامان قشنگه؟بابایی خریده . باطری بده . »

ماشین را از دستش گرفتمو گفتم:«وای خیلی قشنگه . چه چرخایی هم داره!»ماشین را گرفت و دوباره به اتاق برگشت .
سروش به کابینت تکیه داده بود و به من خیره خیره نگاه می کرد . انگار عاشقترین آدم دنیاست . خودم هم شک کرده بودم که ایا این سروش است یا آدم دیگری؟سالاد درست می کرد هر از گاهی دست در کاسه می کردو چند تا خیار بر می داشت . گفت:«حالا با من اشتی نمی کنی؟»جواب ندادم . سرم پایین بود . چنان خیار ها را خورد می کردم که انگار رگ سروش در دستم است . حتی دلم نمی خواست به چشمان وقیحش نگاه کنم . از جیب لباسش یک عطر کوچک در آورد و گفت:«قابلی نداره . یادته چقدر این عطر رو دوست داشتی؟»

نگاهی به شیشه عطر کردم و زیر لب غر زدم:«آره ، مرده شور هر چی عطره ببرن . »

سروش ادامه داد:«کتی ، تو رو خدا اذیت نکن . نکنه بی پول شدم دیگه منو نمی خوای!»

به رعت نگاه غضبناکی به صورتش انداختم و گفتم:«برو سروش . دست از سرما بردار . من خر بودم ، حالا عاقل شدم . »
«به خاطر سینا آشتی؟ساکت بودم . دوباره گفت:«جون سینا خراب نکن دیگه!»

چاره ای نداشتم . دستم به جایی بند نبود . پدر بچه ام بود و سینا به او نیاز داشت . فقط به بوندش . دستهایم را شستم . با حوله اویخته به در خشکش کردم و عطر را برداشتم . در شیشه را باز کردم . چشم هایم را بستم و بو کشیدم . بوی عطر نبود ، بوی خاطرات بود . خاطرات سراسر خوش . سروش لبخندی زد و گفت:«امشب شام بریم بیرون . »زیر قابلمه را خاموش کرد .

گفتم:«نه بابا ، پول ندارم . »

«دِ ، کی از تو پول خواست!بابا ما اونقدر بی دست و پا نیستیم . مهمون من»

از تعجب داشتم شاخ در می اوردم . دلم نیامد نه بگویم ، بعد از دو سال شام بیرون رفتیم ، سینا هیجان زده شده بود . لباس های شیک و تمیز تنش کرده بودم موهایش را آب زده بودم و به یک طرف شانه کرده بودم . هر کس از دور ما را می دید ، یک خانواده کاملاًخوشبخت بودیم . آرزو می کردند که ساعت های ما را داشته باشند . ولی بین ما فقط سینا بود که شادی اش واقعی بود . به همان رستوران همیشگی دوران نامزدی مانرفتیم . هیچ علاقه و میلی به سروش نداشتم . هر چه نگاه او عاشقانه بود نگاه من سرد و بی روح بود . نمی دانم ایا او هم از احساس من خبر داشت یا نه . ولی اشتیاقش عجیب به نظر می امد . شام خوردیم و ساعت ها در خیابان پرسه زدیم . سینا خوابش برد و به خانه برگشتیم .

صبح سروش گفت: برایم دنبال کار بگرد . خودم هم به همه بچه ها سپردم .

خدایا یک هفته ای معجزه شد؟ خواب می بینم؟ یا سروش خواب نما شده؟ ولی به هر حال ، پذیرفته بود که سر کار برود . همین کفایت می کرد . به هر کس می گفتم جواب منفی می داد . کار نبود . اگر هم بود به ادم سابقه دار مثل او نمی دادند .

یک ماه گذشت . سروش هر روی می گفت فردا بالاخره سرکار می روم ، ولی هیچ وقت ان فردا نیامد . اعصابم به هم ریخته بود . دائم با سینا دعوت داشت . سر کوچکترین مساله ، چنان بچه را می زد که جایش سرخ می شد . هر چه می گفتم ، سروش جان ، تو با یه بچه چهارساله طرفی نه یه پسر بیست ساله .

ولی فهمش همین اندازه بود . خودش مشکل داشت . انوقت به بچه معصوم گیر می داد . کم کم متوجه شدم دوباره حشیش می کشد . دنیا بر سرم کوبیده شد . هر چند روز یک بار می دیدم که پول هایم کم می شود . چند بار وسایل خانه غیب شد . بالاخره کشف به عمل امد که کار اقا سروش است .

یک رو از شرکت مرخصی گرفتم و به سروش نگفتم . وانمود کردم به سرکار می روم . از خانه بیرون امدم و دو خانه بالاتر کنار دیوار مخفی شدم . سینا را به انیس خانم سپردم . سروش هم در جریان بود که انیس خانم ، مراقب سیناست . لباس پوشید و از خانه بیرون زد . سایه به سایه دنبالش راه افتادم . ماشین سوار شد و و به مغازه یکی از دوستانش واقع در میدان ولی عصر رفت . قبلا هم انجا می رفت . نیم ساعتی نشستند . بعد با یک پسر لاغر و دراز راه افتادند . تا به حال او را ندیده بودم . موتور سوار شدند . من هم با ماشین دربستی که گرفته بودم دنبالشان راه افتادم . به خیابان های بالا شهر رفتند . در کوچه پس کوچه ها چرخیدند . خلوت بود ، خیلی خلوت .

پسری که نمی شناختم پشت موتور نشسته بود و سرکوچهای ایستاد . سروش پیاده شد و داخل کوچه رفت . پرنده پر نمی زد ، انتهای کوچه کوه بود . بعضی ساختمان ها نیمه کاره بودند . من هم پیاده شدم . چند متر عقب تر از پشت ماشین ها به دنبالش راه افتادم . چند ماشینی را که رد کرد ، به پشت ماشینی خزید . از جیبش ابزاری دراورد و به جان ماشین افتاد . در را باز کرد و به داخل ماشین رفت . پایین فرمان ماشین خم شده بود . هفت یا هشت دقیقه کشید و با یک ضبط از ماشین بیرون امد . خیس عرق بود به سرعت دوید موتوری به نیم کوچه امد . پشت او سوار شد و هر دو به سرعت رفتند .

روی زمین ولو شدم . افتاب داغ تابستان مغزم را می سوزاند . از سرم بخار بلند می شد . آسفالت داغ بود ، ولی هیچ چیز احساس نمی کردم . گریه ام گرفته بود . از استیصال ، از بیچارگی ، از حقارت . از اینکه ناتوان مانده بودم . اشکم نمی امد . ولی قلبم می سوخت . پس بگو اقا از کجا هدیه می خرد! بگو از کجا شام می دهد! بگو از کجا حشیش می کشد! باید تکلیفم را با او روشن می کردم . ای خاک بر سر من . من نوه ی حاج صادق تهرانی باید از ناچاری خون بخورم و دم نزنم . ایا زندگی زناشویی همین است؟ ایا هر دختری با هزار امید به خانه شوهر می گذارد که چنین زندگی داشته باشد؟

انقدر روی زمین نشستم که احساس کردم زیرم داغ شده و پاهایم می سوزد . تازه یاد ماشین دربستی ام افتادم . خدا خیرش ندهد پول زیادی از من گرفت ولی حال سر و کله زدن را نداشتم .

بی حال و کسل به خانه امدم . صورتم سوخته بود . سرخ سرخ بودم . ابی به صورتم زدم . با سینا بالا رفتیم . دست و دلم به کار نمی رفت . شب سروش امد . نشسته بود و پیراهنش را اتو می کرد . به دروغ گفتم: کار برات پیدا شده .

با تعجب گفت: کار برای من؟

- اره خدا رو شکر ، دعاهایم مستجاب شد .

خندید و با تمسخر گفت: چه کاری هست؟

- خرید .

- خرید ؟ خرید یعنی چی؟

- خریدای یه شرکت تبلیغاتی . تو می شی مسئول خرید .

- برو بابا ، یه دفعه بگو ول معطلی دیگه .

- وا! کار به این خوبی ، چه شه؟

- هیچی . فقط سگ دو زدن بی خودیه . تو فکر کردی که من الافم که هر کاری رو انجام بدم؟ بیچاره هستم ولی نه اینقدر .

با خونسردی روی پیراهنش اتو را می کشید و ادامه داد: حالا هم گشنه نموندیم . بالاخره تو یه پولی در می یاری ، یه خرده پولی هم من . فعلا کفاف زندگی رو می ده .

با حرص هویج و چاقویی که در دستم بود به سینی کوبیدم و گفتم: چرا بامبول درمیاری؟ چرا بهانه می گیری؟ من دارم از خستگی تلف می شم . تو اینقدر راحت می گی حالا احتیاج نداریم . مسخره اش رو دراوردی دیگه .

- اوه تند نرو پیاده شو با هم بریم . من هر کاری نمی کنم . اینو تو اون گوشات بکن .

با تمسخر و حرص خندیدم و گفتم: اهان هر کاری نمی کنی ، فقط دزدی می کنی . این یه مورد اشکالی نداره .

به سرعت سرش را که پایین بود بالا اورد و به صورت من خیره شد . با صدای ارام گفت: چی گفتی؟ یه بار دیگه بگو . درست شنیدم؟

- اره درست شنیدی . دزدی . فکر کردی همه کور و کرن؟ فکر کردی من خرم؟

اتو را کنار گذاشت . بلند شد . خیلی ارام قدم برمی داشت و امد کنار من نشست: تو به من گفتی دزد .

دستش را به طرف خودش گرفته بود و می گفت: من دزدم؟ اره؟ تو به من می گی دزد؟

کمی ترسیدم . سینا ایستاده بود و نگاهمان می یکرد . هویج را از توی سینی برداشتم و با چاقو به جانش افتادم .

سرم پایین بود . گفتم: دروغ می گم . هان؟ تو بگو؟

دوباره به ارامی گفت: به صورت من نیگا کن ببینم کی دزده؟

سرم را بلند کردم و گفتم: نمی دونم . حتما من ضبط ماشین بلند می کنم .

دستش را بلند کرد و محکم کوبید توی صورتم: دفعه اخرت باشه از این غلطا می کنی . حرف تو اول مزه مزه کن . بعد زر بزن .

صورتم داغ شده بود . بی حس بود . خیلی درد دشات . دستم را روی صورتم گذاشتم . کرخت بود . بی صدا اشک هایم پایین امد . سینا پاهای سروش را گرفته بود و می لرزید: بابایی تو رو خدا مامانم و نزن . ببخشیدش . بابا تو رو خدا . قسم خدا بابا نزن .

سینا را محکم گوشه ای پرت کرد . لباس هایش را پوشید و رفت .

حقم بود . صدبار درشتی کرده بودم و سزایش را دیده بودم . ولی باز از رو نرفتم . نباید دهان به دهانش
می گذاشتم . در شان و لیاقت حرف زدن نبود . حیوان بود . ادم نبود . توی کثافت غرق بود و خودش را برترین می دانست . هیچ کاری برایش عیب نبود . تمام عیبش من بودم . همسری چون من . درد صورت کم بود . درد دلم اتشم می زد . سینا را د راغوش گرفتم ، مثل جوجه ها می لرزید و گریه می کرد . سر و رویش را بوسیدم . شکلاتش را دادم . کم کم ارام شد . صورتم ورم کرد و گوشه لبم پاره شد . سینا طفلک معصومم دلش برایم
می سوخت . دستان کوکچکش را روی ورم صورتم کشید و گفت:

- مامان درد داره؟ بوس کنم خوب بشه؟ بابایی بده . باهاش قهرم .

صورتم را بوسید و گفتم: اخیش ، خوب خوب شد .

- پس چرا بادش نرفت مامان؟

- ای شیطون . بادش هم امشب می ره . بادش که درد نداره . دردش رفت .

ان شب خانه نیامد . دیگه از زندگی سیر بودم . واقعا هزار بار ارزوی مرگ می کردم . در بدبختی غوطه ور بودم . چاره ای نبود . تنها بهانه ام برای زندگی سینا بود . به اندازه ی تمام دنیا دوستش داشتم . تمام داراییم بود . هستی ام بود . نفسم بود ، بود و نبودم بود .

چرا سرم گیج می رود؟ حالم خوش نیست . اشتها ندارم . وای خدایا . چقدر گوشت ها بو می دهند . همه چیز بوی بد می دهد . مال هواست . گرمای هوا . گرما زده شده ام . از سرکار که برمی گشتم . شلنگ اب را روی سرم گرفتم . خیس اب به اتاقم می رفتم . سروش برگشت . هیچ حرفی بین ما رد و بدل نمی شد . بهترین رویه را در پیش گرفته بود . به نفعش بود که با من قهر کند . دیگر من هم او را نمی دیدم . غذایمان را با سینا می خوردیم و برای او کنار می گذاشتیم . او هم به تنهایی می خورد و می خوابید . حالم روز به روز بدتر می شد . چشمم سیاهی می رفت . به پای خستگی می گذاشتم . بوی نم کولر حالم را به هم می زد . بالا می اوردم . با خودم می گفتم حتما مریض شده ام . ناراحتی معده پیدا کرده ام . به دکتر رفتم . بعد از کلیازمایشات ، معلوم شد باردار هستم . تمام دنیا دور سرم می چریخد . برگه ازمایش در دستم خشک شد . دهانم کف کرده بود . لب هایم خشک شده بود . چرا هوا نیست؟ چرا دارم خفه می شوم؟ به سینا نگاه می کردم و زار می زدم . به سروش چیزی نگفتم . به هر کس می رسیدم سراغ دکتری برای کوکرتاژ می گرفتم . بی سر و صدا غائله را ختم می کنم . استفراغ های پی در پی امانم نمی داد . سروش با خنده گفت:

- درد بی درمان گرفتی ، آه منه ، انشاا . . . رفتنی هستی .

و من بی حال کنار حیاط ، روی زمین می نشستم . با چشمان خسته از فرط عق زدن نگاهش می کردم . خنده اش بیشتر می شد: نه تو رو خدا راست نمی گم؟ درد بی درمون نیست؟

فقط در سکوت از تاسف نگاهش می کردم . در دلم غوغا بود اما باید ظاهر را حفظ می کردم . نباید کسی بفهمد . نباید کسی مانع کارم شود . این بار دیگر تن به بدبختی نمی دادم . دیه اش را می دهم . هم خودم و هم او را راحت می کنم . تازه دو ماهه هستم . به هر دری زدم کسی برای این کار پیدا نشد . هدایا چقدر تاوان پس بدهم؟ به ناچار با ناامیدی به سروش گفتم .

نشسته بود و قند می شکست . من هم با همه قدرت و فشار اعصابم ، سیب زمینی ها را رنده می کردم . سرم پایین بود . نگاهم به سیب زمینی مانده بود . گفتم: دکتر رفتم . چند وقت پیش .

سرش را بلند کرد . از اینکه با او حرف زدم تعجب کرد: به سلامتی . خوب امیدی هست؟

دوباره به شکستن قند مشغول شد . گفتم: متاسفانه ، متاسفانه حامله شدم .

خنده اش شکفته شد . نمی دانم از اینکه مرا بدبخت تر می دید لذت می برد یا اینکه مرا بیشتر اسیر خود می دید؟ با حرص گفتم: چیه؟ خوشحال شدی؟

- اره . خوب چرا که نه؟ مگه بچه بده؟

بلند شدم و با کاسه سیب زمینی به طرف اشپزخانه رفتم .

- مسجد شاه چراغونه . بچه گدا فراوونه .

- اوه اوه . مواظب حرف زدنت باش . به بچه من توهین نکن .

از اشپزخانه برگشتم و به سرعت گفتم: اه نیست دروغ می گم . اخه تو که نون نداری بخوری ، خودت گشنه ای ، تو دیگه ادعا نکن . پر رویی نکن .

- جمع کن بابا . حالا که شدی . چشمت کور ، دندت نرم ، چاره ای نداری . باید بکشی . فعلا خدا حسابی برات خواسته کتی خانوم .

گریه ام گرفت . راست می گفت . مجبور به تحمل بودم . وضع روح و روانم به خاطر بارداری خراب بود . راه می رفتم و گوشه کنار گریه می کردم . دائم بغض داشتم . دلم بهانه می گرفت . بهانه مادرم را ، بهانه عزیز را . دلم می خواست سر کار بروم . نای صبح بلند شدن را نداشتم . در این مدت هم ضعیف شده بودم . حتی دلم نمی خواست اب دست سینا بدهم . کسل و بی حال بودم . شب و روز دعا می کرد سرزا بروم . پاییز از راه رسید . سروش بی غیرت دائما از کیفم پول برمی داشت و به روی خودش نمی اورد . هر جا پول مخفی می کردم ، دو رو نمی کشید ، پیدا می کرد و حرام خودش می کرد . هر چه با زبان خوش می گفتم: من با این حالم کار می کنم ، چطور دلت میاد این پول رو بکشی و دود کنی؟ به خرجش نمی رفت .

- چرند نگو من دست به پول های تو نزدم .

کم کم سنگین می شدم . هوا سرد و بارانی بود و به خاطر باران سینا را با خودم به سرکار نمی بردم . ان روز هم باارن تندی می بارید . هوا تاریک بود که از خانه بیرون زدم . صورت کوچک و سفیدش را بوسیدم و زیر پتو گرم گرم بود . مژه های بلندش دلم را می ربود . پتویش را کنار زده بود . یک پایش بیرون از پتو افتاده بود . عادت داشت مرتب رویش را کنار می زد . پتو را رویش کشیدم و به آهستگی که بیدار نشود ، در را باز کردم و بیرون امدم . حیاط کوچکمان خیس و تر و تمیز بود . از نرده های ایوان اب باارن به پایین می چکید . درخت ها کم کم برهنه می شدند . در کوچه را باز کردم و بیرون زدم . کوچه باریک ، شسته از باران بود . در جوی باریک وسط کوچه اب گل الود جمع شده بود . پرنده پر نمی زد . لبه ی بارانی ام را بالا اوردم و با قدم های تند و سریع از شتاب باران فرار کردم .

ان روز در شرکت بی خودی دلم شور می زد . چندبار خانه تلفن زدم ، ولی همه چیز رو به راه بود . با سینا هم حرف زدم . قول یک تخم مرغ کاکائویی را هم از من گرفت . ولی باز هم دلم مثل سیر و سکه می جوشید . عصر زودتر از همیشه از شرکت بیرون زدم . تا به خانه رسیدم هوا تاریک شده بود . اخر روزها کوتاه می شدند و اسمان زود به تاریکی می نشست . یخ کرده و خیس از باران به اتاق کوچکمان پناه بردم . کفش هایم خیس خیس بود . از گرمای اتاق بدنم کرخت شد . پاچه های شلوارم تا نزدیکی زانو ، خیس و گلی بود . اول جوراب های خیس از باارنم را از پایم در اوردم . پاهایم گزگز می کرد . جلوی بخاری رفتم و دستم را روی بخاری گرفتم . سرما از شتم بیرون امد . چندش کردم . سروش یک وری روی مبل دراز کشیده بود . دستش را از ارنج تا کرده بود زیر سرش گذاشته بود . تلویزیون تماشا می کرد و تخمه می شکست . خانه سوت و کور بود . در حالی که لباس های خیس را از تنم بیرون می اوردم ، پرسیدم: پس سینا کجاست؟

با حرص گفت: مرده .

با خشم نگاه تندی به سروش کردم و گفتم: لال بشی . چطوری زبونت می چرخه بگی؟ جدا کجاست؟

با خونسردی گفت: دِ همین دیگه . لوسش کردی . اگه دوبار کتکش بزنی ، ادم می شه .

- واه ، چی می گی؟ چته؟ سینا کو؟

- بی ادبی کرد من هم ادبش کردم .

- بی ادبی کرد؟ یکی باید اول تو رو ادب کنه . سینا کو؟

چنان داد زدم که خودم هم از صدای خودم تعجب کردم . با دست به اتاق کناری اشاره کرد: اونجاست بابا .

به سرعت از روی ایوان به طرف اتاق کناری دویدم . در اتاق قفل بود . دیگر حال خودم را نفهمیدم . دست هایم می لرزید . کلید را چرخاندم . در باز شد . اتاق تاریک و ظلمت بود . برق را روشن کردم . نگاهی به دور اتاق انداختم . طفل معصومم کنج اتاق زانوهایش را بغل گرفته بود و می لرزید . صورتش غرق اشک بود . چشمانش از حدقه بیرون زده بود . تا چشمش به من افتاد فقط دست های کوچکش را باز کرد و از جایش بلند نشد . به طرفش دویدم: سینا مامانم . قربونت برم .

اشک هایش پایین می امد و دست هایش محکم گردنم را می فشرد . بوسیدمش . بوسیدمش . چانه کوچکش می لرزید . حرف نمی زد . با دست اشک هایش را پاک کردم . : مامان ترسیدی؟ حرف بزن .

فقط نگاهم می کرد . می لرزید . عقلم از سرم پریده بود . مثل باز شکاری بالای سر سروش امدم . سینا بغلم بود . صورتش پشت به سروش بود . حتی از دیدن سروش هم وحشت داشت . نمی دانم چه معامله ای با بچه کرده بود که اینطور سرجایش میخکوب ، توی تاریکی و صدای رعد و برق نشسته بود . حرف نمیزدم . داد میزدم:چرا بچه رو تو اتاق گذاشتی ؟هان؟با توام کثافت .

سروش بلند شد و سرجایش نشست . از قیافه ی من ترسید . از چشمان بیرون زده ی من از رنگ پریده ی صورتم . ترس به وضوح معلوم بود .

گفت:بیخود شلوغ نکن کار بد کرد .

نگذاشتم حرفش تمام شود . با داد گفتم:کار بد!هر کاری که کرده خوب کرده . هر چی هست از توی آشغال بهتره . برای چی بچه رو زدی؟

با حرص گفت:حقش بود .

پس کتکش هم زده . چنان تمام قوای بدنم را در دستم فشردم و به صورت سروش کوبیدم که دستم از حال رفت .
-چه غلطی کردی؟روی من دست بلند میکنی؟بلند شد حرف میزد و با دست به سینه ی من میکوبید و مرا به عقب هل میداد .

ادایش را درآوردم گفتم:این هم حق تو بود . یک کشیده به صورتم زد . سینا گریه اش بلند شد . داد زدم:چرا دست از سر ما برنمیداری؟کاشکی تو همون خراب شده میموندی . کاشکی میمردی . کاشکی اعدامت میکردن . برو گمشو بیرون از خونه ی ما . کشیده دیگری به صورتم زد . روی مبل افتادم . سینا از بغلم رها شد . به سرعت گوشه ی دیوار رفت .

سروش با چشمان از حدقه بیرون زده بالای سرم ایستاده بود:چیه؟خوردی ؟بازم بخور . شروع کرد به زدن من . با مشت و لگد مرا میزد .

جیغ میزدم:چرا میزنی؟نامرد نزن . بلند شده بودم و سعی میکردم بیرون بروم . هر مشتش که بر سرم فرود می آمد نیمه جانم میکرد . فحش میدادم:لعنت به پدر و مادرت لعنت به او مادرت که منو لقمه ی توکرد . تف به او شیری که خوردی .

هوار میکشید:خفه شو . خفه شو بی پدر و مادر . پدر سگ دهنتو ببند .

روی ایوان افتاده بودم . به خودم میپیچیدم و سروش با لگد میزد . نفسم بالا نمی آمد . همه جا تیره و تار بود . مبهم صداها را میشنیدم . صدای انیس خانم را از دور میشنیدم . با هر ضربه منتظر بودم جانم از تنم بیرون برود . بی رمق شده بودم . انیس خانم میگفت:کشتیش نامرد بیرحم مرد . نزن لامروت . ای از خدا بی خبر . با ضربه ی آخرین لگدش از لبه ی پله ها به پایین در حیاط افتادم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم .

دور و برم هیاهو بود . سرم سنگینی میکرد . انگار کسی سرم را نگه داشته پلکهایم به سختی باز میشد . سردم بود . اب روی صورتم میریختند:کتایون خانم . چشماتو باز کن . کتایون جان دخترم .

صداها را از دور میشنیدم . سایه میدیدم . همه جایم درد میکرد . از حال رفتم . در آمبولانس دوباره بهوش آمدم . انیس خانم که سینا را هم بغل کرده بود بالای سرم نشسته بود . فقط ناله ای کردم متوجه شد به هوش آمدم .
-خدا را شکر الان میرسیم دکتر .

به سختی فقط گفتم:سینا سینا . پیرزن بیچاره هول شده بود سینا را جلوی من گرفته بود .

-ببین مادر اینهم سینا خوبه . حالش خوبه ببین .

اما چیزی نمیدیدم . انیس خانم به سرش میزد و گریه میکرد:خدایا به بچش رحم کن . خدایا به جوونیش رحم کن .
اتاق عمل بودم . همه جا سبز بود . پرسنل حاضر میشدند . من در دنیای دیگری بودم . انگار همه را در خواب میبینم . دیگر صدای انیس خانم نمی آمد . به چند ثانیه نکشید که با سوزن آمپول بی هوشی از حال رفتم .
دهانم خشک شده آب میخواهم . پلکهایم باز نمیشد . لای پلکم را باز کردم انیس خانم کنارم بود . دستم را گرفت .
-الهی قربونت برم خوبی؟خدا رو شکر بهوش اومد . ای خدا شکرت .

-اب تشنمه .

پرستار سفید پوشی بالای سرم آمد:خانم خوبی؟حال تهوع نداری؟

گفتم:نه فقط آب بدید تشنمه .

-باشه . لطفا بهش یه کم آب بدید .

انیس خانم آب را جلوی لبهایم گرفت و دستش را زیر سرم حایل کرد تا نصف لیوان را خوردم:سیر شدی مادر؟سرم را به علامت تایید تکان دادم . انیس خانم گفت:چطوری؟بهتری یا نه؟

-همه جام درد میکنه . سر و صورتم خیلی درد داره .

-ای داد بیداد نمیدونی نامرد باهات چه کرده . قیافت از دنیا برگشته مادر . فقط خدا به این بچه رحم کرد . وگرنه زبونم لال باید میمردی . اشکش سرازیر شد:بمیرم برات بچه ت هم سقط شد . نفس راحتی کشیدم سینا را روی مبل کنار اتاق خوابانده بود:نمیدونی مادر این بچه چقدر گریه کرد . ساکت نمیشد . همه ش میگفت مامانم و میخوام پس چرا مامانم نیومد . مامانم مرده؟خدا میدونه دل و جگر منو آتیش زد این بچه . دست آخر از خستگی خوابش رفت .

درد جسم از یک طرف آزارم میداد و درد روح از طرف دیگر . کابوسهای وحشتناک رهایم نمیکردند . مدام خواب میدیدم سینا را سروش گرفته میخواهد آتشش بزند . سینا جیغ میکشید و من نمیتوانستم از دست سروش بیرون بیارمش . در خواب جیغ میکشیدم و در بیداری از وحشت کابوسها میلرزیدم . هذیان میگفتم . به دور روز نکشید که بنا به تشخیص دکتر به بیمارستان روانی منتقل شدم .

انیس خانم با سینا بخانه رفت و من آنجا بستری شدم . خدا را شکر بچه ام سقط شده بود . تنها چیزی که مایه ی خوشحالیم بود همین مسئله بود . دور و برم پر بود از مریضهای اعصاب و روان . جوان پیر میانسال دلم برایشان میسوخت . مرتب با مسکن و آرامش بخش مرا میخواباندند و وقتی هم بیدار میشدم فقط گریه میکردم .
دو روز گذشت . سینا با انیس خانم آمد . اجازه نمیدادند پسرم را از نزدیک ببینم . از پشت شیشه صورت ماهش را نگاه میکردم . اشک میریختم . التماس میکردم . بخدا من دیوانه نیستم . بخدا آزار ندارم . فقط بگذارید بغلش کنم . ببوسمش . بخدا کاری نمیکنم . سینا با تعجب نگاهم میکرد . نمیدانم به بچه ی معصومم چه گفته بودند که ساکت و آرام می ایستاد و نگاهم میکرد . توی صورتش غصه موج میزد . چشمانش گود افتاده بود . لاغر شده بود . از دور برایم دست تکان میداد و یکساعتی بعد میرفت .

تخت کناریم دختری جوان بود . بیست و دو سه ساله بنظر میرسید . سفید رو بود . ولی لاغری بیش از حدش پیرتر نشان میداد . موهایش بلند و شانه نکرده بود . یک ریز حرف میزد . از چیزهایی که هرگز وجود خارجی نداشت میگفت . بعدا از انیس خانم شنیدم که پسر سه ساله اش در حادثه تصادف اتوموبیل مرده و زن بیچاره دیوانه شده . برای او هم گریه میکردم . خودم را جای او تجسم میکردم . قبلم میخواست بایستد . خدایا صبرش را زیاد کن خدایا کمکش کن درد بزرگی بود . درد نه مصیبت بزرگی بود . چشمان درشتش همیشه از فرط گریه سرخ بود . از بچه اش میگفت . میگفت الان با من غذا خورد . بردم خواباندمش . بهانه میگیرد اذیت میکند شیطنت دارد . دلم آتش میگرفت . غصه ی خودم کم بود اینهم آمده بود آینه دقم بشود . سینا که میرفت به دو می آمد و کنارم مینشست .

عروسکش را در بغلم میگذاشت و میگفت:بیا گریه نکن اینم بچه ت . دِ بغلش کن دیگه . مگه نمیبینی داره گریه میکنه؟چشمان خیس از اشکم را به چشمان او میدوختم و به غم او و خودم بیشتر زار میزدم .

شبها حالات روانی ام بیشتر میشد . گاهی در خواب دستم را چنان گاز میگرفتم که از جایش خون بیرون میزد . در بیداری جایش را میدیدم و باور نمیکردم . حالم وخیم بود . اشتها به غذا نداشتم . دلم نمیخواست حتی آب بخورم . پرستارهای بیچاره قربان صدقه ام میرفتند . اما بخاطر اینکه اجازه هر کاری را بمن نمیدادند با همه شان دعوا داشتم سرشان داد میزدم . واقعا دیوانه شده بودم . یک هفته گذشت . در و دیوار برایم عذاب آور بود . رنگ سفید آزارم میداد . مرا بیاد مرده ها می انداخت . برایم ملافه ی رنگی آوردند .

از من پرسید:چه غذایی میخوری؟هر غذایی که دلت میخواد بگو خیره خیره نگاهش میکردم . آخر دلم چیزی نمیخواست . من فقط سینا را میخواستم . فقط آغوش کوچک او را میخواستم . چرا نمیفهمند؟چرا دردم را نمیدانند؟

به ارامی میگفتم:خانم من فقط دلم برای بچه ام تنگ شده میشه بیاریدش؟

لبخند میزدند:اره عزیزم فردا میاد خوبه؟

ذوق زده میگفتم:باشه میذارید بیاد بغلم؟

-حالا صبر کن بغلش هم میکنی .

دیگر طاقت نمی آوردم . تا این را میگفتند هوار میکشیدم:بابا من بچه م رو میخوام . من سینا رو میخوام . ای خدا به دادم برس ای خدا نجاتم بده .

آن روز برف تندی میبارید . پرده ها را کنار زده بودم و به تماشای برف نشسته بودم . چقدر سینا برف را دوست داشت!چقدر با او برف بازی میکردم!حتما الان دارد کیف میکند . خدا کند با او بازی کنند!خدا کند اجازه بدهند که توی برف برود!غرق فکر بودم . همه جا سفید شده بود . چقدر زیبا و رویایی بود!پشتم به تخت کناری ام بود و رویم به پنجره . صدای مردی را پشت سرم شنیدم . داشت با دختر جوان که هم اتاق من بود حرف میزد . ما در اتاق راحت بودیم و حجابی نداشتیم . با شنیدن صدای آن آقا به سرعت برگشتم دستم را زیر باشم کردم تا لچک سفید را بردارم و سر کنم اما دیدم خدای من با تعجب گفتم:آقا مهدی . .

دکتر که همان مهدی بود داشت چیزی مینوشت . سرش را بالا آورد نگاهش به چشمان ابی من افتاد . مثل برق گرفته ها مرا نگاه میکرد . دهانش باز مانده بود . من هم مات و مبهوت مانده بودم . اصلا روسری یادم رفت . با دیدن مهدی اشکهایم بی اختیار به صورتم میریخت . مثل کسی بودم که در بیابان امیدی آشنایی نوی ببیند . آنهم مهدی عشقم زندگیم . او هنوز هم برای من تپش قلب می آورد .

با صدای گرفته گفت:شما؟اینجا چرا؟

چیزی را که مینوشت به پرستار داد و پرستار رفت . سرش را پایین انداخت . بطرف پنجره رفت . یک دستش را به پنجره گذاشت و آه بلندی کشید . بخودم آمدم . روسری ام را سرم کردم . اشکهایم را پاک کردم و ملافه را رویم کشیدم . روی تخت نشسته بودم و پاهایم را از زانو خم کرده بودم . مهدی برگشت و بالای سرم ایستاد . نگاهش به ملافه بود . کم کم مژگان بلندش را به صورت من کشاند . امتداد نگاه هر دویمان بهم رسید . اشک از دو گوشه ی چشمش جاری شد . عاشقانه نگاهم میکرد و از درون میسوخت . دلم میخواست دستش را بگیرم سرم را روی شانه اش بگذارم . برایش درد دل کنم . او در سکوت گریه میکرد و من هم اشک میریختم . از دیدنم زجر میکشید چند دقیقه ای ایستاد و رفت .

فردا صبح بود که دوباره به سراغم آمد . آرامتر بود . منهم آرام شده بودم . روی صندلی کنارم نشست . یک شاخه گل مریم روی تختم گذاشت . هنوز همان نگاه معصوم و چشمان مخمور را داشت .

-حالت چطوره؟

با شاخه گل مریم بازی میکردم و گفتم:بهترم . از اینجا خسته شدم . سینا رو میخوام . پس کی میتونم برم خونه؟
نگاه او هم به گل مریم در دست من بود . لبخند زد . دندانهای سپید و مرتبش و لبهای صورتی اش شکفته شد:خیلی زود . فردا سینا رو میبینی خوبه؟خیال خانم راحت شد؟

نگاهم به چشمانش بود با ذوق گفتم:واقعا ممنونم . هر چی به این پرستارا میگفتم من پسرم رو میخوام نمیفهمند .
پلکهایش را به تایید بست و باز کرد:خیلی خوب . همه چیز رو میدونم . خیالت راحت . فردا میاد دیگه . از شوهرت چه خبر؟

اخمهایم درهم رفت:ولش کن دلم نمیخواد راجع به اون حرف بزنم .

با دست به سر و رویم اشاره کرد و گفت:کار اونه؟سرم را به علامت تایید تکان دادم .

از مهدی خجالت میکشیدم . او هنوز نمیدانست علت پشت پا زدن من به عشق و ازدواج با او چه بوده . دیگر نمیتوانستم اینبار سنگین را به سینه بکشم هر بار مهدی را میدیدم این درد و زجر آزارم میداد . نیم ساعتی کنارم بود و بعد با صدای پرستار اجازه مرخصی گرفت و رفت . صورتم کریه شده بود . از ضربات سروش چشمانم ورم داشت . هر دو طرف صورتم کبود بود . بالای گیج گاهم به اندازه ی یک تخم مرغ بیرون آمده بود . هر دو لب بالا و پایینم پارگی داشت . روز بعد سینا را عمه مهناز و عزیز و اقاجون آمدند . دیگر نه خجالت میکشیدم و نه میخواستم ابروداری کنم .

عزیز صورتم را بوسید آقاجون بالای سرم ایستاده بود و محزون نگاهم میکرد:مرتیکه بی بوته . بی شرف ببین چه کرده؟مگه دستم بهش نرسد بی غیرت بی ابرو!

عمه مهناز گریه میکرد . دستهایم را میبوسید . سرم را نوازش میکرد . سینا را به آغوش کشیدم . چنان به سینه ام فشار میدادم که انگار سالهاست او را ندیده ام . بوسیدمش . نوازشش کردم گریه کردم . عزیز بی صدا گریه میکرد . قربان صدقه ام میرفت . عمه همینطور . تنها حاج صادق بود که خط و نشان میکشید . عین ماهی توی ماهی تابه بالا و پایین میپرید . پیرمرد بیچاره هر چه بد و بیراه میگفت آرام نمیشد . دلم ارام گرفت .

دیگر غصه سینا را نداشتم . پیش عمه مهناز و عزیز بود . مهدی هر روز به دیدنم می آمد . آن هم هر دو سه ساعت یک بار و هر بار یک شاخه گل مریم وای گل مریم باز دیوانه ام میکرد . عشق خاموش شده دوباره بیدار میشد . آتش زیر خاکستر دوباره داشت شعله میکشید با من حرف میزد و من با او دردل میکردم . شش سال زندگی را برایش گفتم که چطور تن به ازدواج با سروش دادم . تسکینم میداد . صدایش هم طنین آرامش بود . هر بار که پیشم می آمد او را با سروش مقایسه میکردم و افسوس میخوردم . افسوس زندگی از دست رفته ام را جوانی ام را زیبایی ام را . همه را فدای نادانی خانواده ام کرده بودم . پخته شده بودم . 28 ساله بودم . ولی تجربه ی سنگینی را با خود میکشیدم . کم کم آرامش در وجودم ریشه کرد . لبخند روی لبهای بیجان و بیرنگم نشست . قرصها و داروهایم قطع شد ولی اجازه ی مرخصی نمیدادند .

یک ماه گذشت پدر و مادرم به ایران آمدند . بیچاره ها!در بستر بودم که بالای سرم آمدند . باورشان نمیشد . پدرم پیرتر شده بود . موهای سفیدش بیشتر شده بود . قدش خمیده تر بنظر می آمد . با دیدن من وضع من به دیوار تکیه داد . آه بلندی کشید . دردش را حس میکردم . صورتش غم عالم را نشان میداد . پدر بود پدر دختر یکی یک دانه اش . لب پایین را به دندان گرفته بود و مرا نگاه میکرد . اشکهایش بی صدا از دو گوشه ی چشمش پایین می آمد . مادرم روی سرم دست میکشید . مرا کودکی میدید بی پناه . گنجشکی که از لانه جا مانده . قربان صدقه ام میرفت . بغض 6 ساله ام ترکید . با صدای بلند گریستم سرم را روی سینه اش گذاشته بود و با هم زار میزدیم . همه ی پرستارها در اتاقم جمع شده بودند و بحال ما گریه میکردند . مادرم زبانش گرفته بود:بمیرم برای این دستات که اینقدر کار کردی . بمیرم که اینقدر کتک خوردی و صدات در نیومده . الهی هیچ مادری نبینه . ای خدا حق من این نبود . وای قلبم میسوزه خدا . وای جگرم داره میسوزه . رو به پدرم کرد:مهرداد ببین چقدر نحیف شده . مهرداد اصلا کتی رو شناختی؟این کتی منه؟مهرداد دخترته . ببین لقمه ی رختخواب شده بچم . آخه به این جوونی مریض اعصاب!تو دیوونه خونه!اشک میریخت و رهایم نمیکرد .

فقط پدرم گفت:روزگارشو سیاه میکنم . مادرشو به عزا میشونم . فکر کرده زورش زیاده مردونگی رو خوب نشون داده .

زمستان پر برفی بود . مدام اسمان تیره و تار می شد . مدام می بارید . مهدی مرا به حیاط بیمارستان می برد و زیر بارش برف ، قدم می زدیم ، حرف می زدیم ، از خودش می گفت . از اشتباهات من می گفت . راهنماییم می کرد . چه روزهای قشنگی بود . بهار از راه رسید . این بار دلم ذوق و شوق عید را داشت . همه تصمیم گرفته بودند که به آن خانه باز نگردم . خوشحال بودم . سر از پا نمی شناختم . مهدی بدون آنکه به کسی بگویید مرا به خانه برد . اشک شوق از چشم همه می بارید . سینا از کنارم لحظه ای دور نمی شد . دوباره همان خانه زیبا . همان اتاق خودم . همان ایوان دوست داشتنی ام . خاطراتم ورق می خورد . باغبان دستی به سر و روی باغ کشیده بود . برگهای تازه جوانه زده با من هم صدا بودند . احساس جوانی می کردم . احساس آزادی ، سبک شدن . زری خانم امد دو دست لباس دوختم . صورتم را در آینه نگاه کردم . مدت ها بود خودم را ورانداز نکرده بودم . هنوز جوان بودم ، هنوز زیبا بودم . هیچ کس باور نمی کرد که از این همه سختی جان سالم به در برده ام .
عید آمد . خانه یک دسته گل شده بود . قمر ، مثل همیشه ، تر و فرز بود . برایم اسپند دود می کرد و چهار مغز گرفته بود و صبح به صبح درون شیر می ریخت تا من بخورم . همه دور و برم می چرخیدند . این همه آرامش را باور نمی کردم . انگار خواب بودم و حالا بیدار شدم . انگار همه این اتفاقات کابوس وحشتناک بوده . از سروش خبری نبود . انیس خانم گفت:«خانه هم نیامده . »

بی خیال بودم . اصلاًدر ذهنم ، لحظه ای به او فکر نکردم . هفت سین مجللی پهن کردیم ، آنقدر بزرگ بود که همه سرتاسر آن نشستیم . موقع تحویل سال ، آقا جون کنار آینه نشسته بود و قرآن می خواند . عزیز تسبیح به دست ، ذکر می گفت . پدرم ، مادرم ، عمه مهنازفنسیم لبخند به لب داشتند . سینا هم نقل محفل بود . سال تحویل شد توپ را در کردند . همه همدیگر را بوسیدیم . آقا جونم به همه عیدی داد . سینا چند بار گرفت . جلوی اقا جون می ایستاد و م گفت:«به من ندادی . »آقا جون هم می خندید و پول را به دستش می داد . می دوید ، به من که می رسید پول را به من می داد:«مامان ، اینو برام قایم کن . »دوباره می دوید و جلوی آقا جون می ایستاد:«به من هم می دی؟به من ندادی ها!»همه از خنده ریسه رفته بودند . مادرم انقدر بوسیدش که جیغ سینا بلند شد .
پسرم به خاطر اینکه قبلا دائم در کوچه ها ولو بود حرف های زشتی یاد گرفته بود . تا عصبانی می شد همه را پشت سر هم ردیف می کرد . به طرفش هجوم می آوردم . به دهانش می زدم ولی در نهایت آقا جون به من تشر می زد:«ول کن دختر . این بچه تقصیر نداره ، با زبون خوش باید ترکش بدی . »

سینا شده بود نور چشم آقا جون و پدرم . هر جا می رفتند دنبال آنها ریسه می شد . دید و بازدی های عید برایم شیرین بود . فامیل پدرم همه محترم و متشخص بودند ، همه اصیل فهمیده با فرهنگ و متدین . دلم به حال خودم می سوخت ، من هم یکی از این خانواده بودم . خون این خاندان در رگ هایم بود . ولی افسوس که وصله ناجور ریشه ام را سوزاند .

اخرین روزهای تعطیلات بود . شام را خوردیم . پدرم رو به همه گفت:«همگی بنشینید ، کارتون دارم . »به پیشنهاد عزیز روی ایوان رفتیم . هوای خنک بهاری بود . فواره ها روشن بودند و صدای شر شر آب با صدای جیر جیرک ها دل هر صاحب دلی را می ربود . قمرسینی چار را آورد . جلوی همه یکی یکی گرفت . خودش هم کنار عزیز نشست . همه چشم به دهان پدر داشتیم . پدرم چهار زانو نشسته بود . دستهایش را به هم گره کرده بودو یک به یک را نگاه کرد و گفت:«من ومه تاج ، فکرامون رو کردیم که اگه خدا بخواد به ایران برگردیم . »

کنارم نشسته بود . محکم چسبیدم:«الهی قربونت برم . »

حاج صادق پوزخند رضایت بخشی زد . به پشتی لم داده بود و پای راستش را از زانو خم کرده بود . آرنج دست راست را روی همان پا گذاشته بود و پای چپش را جمع کرده بود . سرش پایین بود . پدرم ادامه داد:«ولی مشکل ، کار منه . . . »

هنوز حرفش را تمام نکرده بود که اقا جون سرش را بلند کرد و گفت:«خجالت نمی کشی پسر؟از کار می نالی؟اونم تو؟»

«آخه آقا جون»

؟«آخه بی آخه . اون کارخونه ی با عظمت ، خیریه ، کلی حجره توی بازار ، کمه؟هان!مگه من می خوام همه رو با خودم توی گور ببرم!همه مال خود شماست . اول و آخر ، شما صاحب مالید . »چند ثانیه سکوت شد .

عزیز دنبال حرف اقا جون رو گرفت و گفت:«مادر ، ما آرزوی چنین روزی رو داشتیم . خوب ، اگه پدرت می گه اینطور ، تو هم باید بگی چشم . »عزیر رو به مادرم کرد و گفت:«نه تو رو خدا محتاج خانم ، بد می گم؟»

مادرم شانه هایش را بالا انداخت و به پدر نگاهی کرد و گفت:«نه والا چی بگم!»

آقا جون دستش را روی پای پدرم گذاشت:«تمومه؟من امشب یه خواب راحت بکنم؟»پدر غرق فکر بود . همه نگاهمان به او بود . دل دل می کردم جواب منفی ندهد .

پدر با ناله گفت:«آخه حق بقیه هم هست . »

اقا جون با صدای بلند خندید:«پسر جون منکه نگفتم همش مال تو . خیلی خودت رو تحویل گرفتی!»همه خندیدیم .
ادامه داد:«تو به اندازه ی خودت کار کن وبردار . چیزی که خدا زیاد به ما داده ، همین روزیه»

عزیز گفت:«مبارک آقا مهرداد؟»

پدرم خنده ی رضایت بخش و خجالت زده ای کرد و گفت:«به امید خدا . »همه ازخوشحالی کف زدند . در دلم قند آب می کردم . همه برکات از در و دیوار خونه اقا صادق می بارید . تازه داشتم به قلب مهربان پدربزرگم پی می بردم . تازه متوجه شدم پشت این چهره سرد چه قلب مهربانی قرار دارد . تازه دانستم که عزیز چگونه دلبسته او شده و حرف روی حرفش نمی زند . همه ی غم ها و درد ها تسکین یافت .

آن شب تا صبح خوابم نرفت . چشمم به سقف بود و دلم شور می زد . نکند پدرم پشیمان بشود؟نکند مادرم باز هوای آلمان به سرش بزند؟نکند اینجا نمانند و بعد از یک مدت دوباره بازگردند؟لعنت بر شیطان . چه فکر های بی خودی می کنم . تصمیمشان را گرفته اند ، می مانند . مادرم ماند و پدرم برای فروش خانه و آثاه و تسویه حساب به المان رفت .

دلم برای مهدی در این 15 روز تنگ شده بود . دختر دست بردار سن و سالی از تو گذشته . تو دیگر دختر 18 ساله نیستی ، عاقل باش . پس چرا قلبم مثل دخترهای 18 ساله می زند؟پس چرا با دیدنش بدنم یخ می کند؟این دیگر چه ور عشقی است؟اگر کسی از راز دلم خبر پیدا می کرد ، حتما به من می خندید .

مهدی هم با یک سبد ل مریم برای تبریک عید امد . لباس رسمی پوشیده بود و من حسرتش را می کشیدم . خوش به حال آن دختر که همسرش می شود . اول جلو نیامدم . دلم می خواست بدانم که او هنوز هم . . . نه . خدایا دیوانه شده ام . من شوهر دارم . بچه دارم . چطور به خودم جرات دادم که در مورد او فکر کنم؟ده دقیقه ای در سالن پایین نشست و با اقا جون گپ زد . از کار می گفت ، از مشکلات از چک . . . من هم راه پله ها نشسته بودم و از دور نگاهش می کردم . بالاخره گفت:«کتی خانم چطوره؟الحمدا . . . رو به راه شد؟»

اقاجون دستی به ریش کشید و گفت:«الحمدا . . . اما ای داد بی داد چی بگم؟خودت که بهتر از حال روزش خبر داری؟»
مهدی با تسبیح روی پایش می زد و به آقاجون گوش می داد .

گفت«خیلی حالش وخیم بود . اول که آورده بودنش همه می گفتن زنده نمی مونه . باور کنید حاج اقا خدا به طفل معصوم و پدر و مادرش رحم کرد . »

«خیلی بچه صدمه دیده ، خیلی آقا مهدی ، خیلی صبوری کرده ، خیلی خانمی کرده ، نمی دونی چه حیوونی بوده پسره بی اصل و نسب . هر بلایی که فکر کنی سر این دختر آورده . خدا شاهده چقدر من اینجا سنگ به سینه زدم بابا نکنید . بابا این پسر وصله ما نیست . من این خانواده رو می شناسم . مگه آقا به خرجش رفت . حالا هم دارند تاوانش رو پس می دن . فقط دلم به حال این دختر معصوم می سوزه . این که عقل و فهم انتخاب رو نداشت . اون پدر و مادرش دوختند و بردیند . فکر کردند آسمون سوراخ شده و این تحفه افتاده پایین . به خدا هر روزه که می بینمش جگرم می سوزه . جوونه ، خوشگله ، تا کی سر سفره من و پدرش بمونه؟بالاخره این بچه پدر می خواد . بی راه می گم؟»

مهدی گفت:«نه حاج اقا ، صد در صد حق با شماست . بالاخره آدمیزاده دیگه . خطا می کنه ، پشیمون می شه ، بالاخره خدا هست . از شوهرش چه خبر؟»

«اون نامرد!دلت خوشه آقا مهدی . آب شده رفته تو زمین . آدم فرستادم پی اش ، نبود که نبود . بی شرف ، بگو دلت به حال این نمی سوزه ، بچه ت رو هم نمی خوای؟اصلاًنمی گه اینا مردن یا زندن؟خدا لعنتش کنه که این بچه رو بدبخت کرد . »

«حرص نخورید حاج آقا . اونم تاوان پس می ده . تا بوده همین بوده . از آه مظلوم مگه می شه بتونه فرار کنه؟»
«به خدا آقا مهدی ، ما از این جور قصه ها نداشتیم . از این خانواده ها نیستیم که دختر شوهر بدیم با یه بچه برگرده . کم سر ازدواج حرص خوردم ، حالا دیگه بدتر . »

مهدی سراپا گوش بود . گفت:«توکل به خدا . الحمدا . . . که خیلی بهتره . شما هم تا می تونید روحیه بهش بدید . پشتش باشید . دلگرمی بدید . »

«چشم . آقا یه چیزبخور . همه ش من حرف زدم . »

مهدی پرتقالی برداشت و شروع به پوستکندن کرد . آقا جون ادامه داد:«لازم می بینی باهاش حرف بزنی؟»
در پله ها دوباره تپش قلب گرفتم . الله اکبر ، دختر چه مرگت شده؟مهدی گفت:«والا من 15 روزه خبر از حال و روزش ندارم ، شما باید بهتر بدونید . »

آقا جون گفت:«نه ، حالا که تا اینجا اومدی ، بار بیاد باهاش حرف بزن . تو بهتر از هر کسی می تونی بهش روحیه بدی . »بلند شد و به طرف پله ها امد . سریع به اتاقم پناه بردم . اقا جون با صدای بلند گفت:«کتایون ، کتایون . . . . »
از طبقه بالا گفتم:«بله اقا جون؟ . »

«بابا یه لحظه بیا پایین آقا مهدی اومده . »

صدایم می لرزید تمام توانم را در صدایم گذاشتم تا آقا جون متوجه لرزش صدایم نشود . «گفتم چشم آقا جون اومدم»دستی به صورتم کشیدم . لباس مناسبی پوشیدم . برای اولین بار چادر سفید سر کردم و از پله ها پایین آمدم . نگه داشتنش برایم خیلی سخت بود . اما عشق مهدی همه چیز را اسان می کرد . چند بار در پله ها داشتم می افتادم .

آقا جون که چشمش به من افتاد ، با لبخند تائید گفت:«به به ، اینم کتایون خانم . الحمدا . . . روز به روز بهتر می شه . »سرم پایین بود . مثل دخترهای 14 ساله خجالت می کشیدم . انگار خواستگار برایم آمده ، انگار اولین بار بود که مهدی را می دیدم .

به احترامم مهدی بلند شد و ایستاد:«سلام . »

سلام کردم و گفتم:«خواهش می کنم بفرمائید . »هر دو نشستیم ، آقا جون ما را به عمد تنها گذاشت .
مهدی گفت:«مثل اینکه حالتون بهتره!»

با صدای خیلی آرام گفتم:«به لطف شما . »

«سینا چطوره ؟کجاست؟»

«توی باغ ، یا بازی می کنه یا همه جا رو آبپاشی . »

خنده ای کرد و گفت:«آرامش داری؟کابوس نمی بینی؟»

«نه دیگه از کابوس خبری نیست . البته به شما هم خیلی زحمت دادم . »

«اختیاردارید . شما رحمتید . آرزوی همه ما سلامتی شماست . سینا حالا حالاها به شما احتیاج داره . »

مستقیم نگاهش کردم و گفتم:«فقط سینا؟»

عجب حرفی زدم . مثل سگ همان لحظه پشیمان شدم . دختره ی احمق این چه حرفی بود که زدی؟نخیر ، کرم از خود درخت بود . لال بشی که زبانت ارام نمی گیرد .

مهدی هول شد . گفت:«انشاا . . . سایه تون بالا سر همه باشه . »

نازی به صدایم انداختم و گفتم:«آقا مهدی از هم اتاقم چه خبر؟حالش چطوره؟»

مهدی سرش را به تاسف تکان داد:«وضعش خیلی خرابه . اصلاً نمی خواد مرگ بچه اش رو باور کنه . دعاش کنید خیلی محتاج به دعاست . فقط معجزه ممکنه نجاتش بده . »اه سردی کشیدم . مهدی گفت:«به زندگی امیدوار باش . تازه اول راهی . سعی کن اصلا به گذشته فکر نکنی ، به هیچ چیز . فکر کن از همین جا می خوای زندگی رو شروع کنی . »

«گفتم خیلی سخته»

«می دونم ولی سعی کن . به خاطر سینا ، پدر و مادرت . هر چی بیشتر به گذشته برگردی ، دیرتر خوب می شی . »نگاهی به ساعت مچ اش انداخت و گفت:«باید برم . طبق معمول باز دیرم شده . »

لبخند زدم و بلند شدم . گفت:«اجازه مرخصی به بنده می دید؟»

«خواهش می کنم ، ببخشید که وقت شما رو هم گرفتیم . »

«اختیار دارید ، سلام به همه برسونید . »

دلم نمی خواست برود ای کاش پیشم می ماند . از مصاحبت با او سیر نمی شدم . یکی دنیا ارامش بود ، روحیه بود ، عشق بود ، هنوز هم دوستش داشتم . با آقا جون همراه شد و تا پشت در باغ ، نگاه من همراهش بود . با حسرت نگاهش می کردم ، مردانه قدم بر می داشت ، سر پا ادب و متانت ، با وقار بود . چقدر با رویاهایش زندگی کردم؟چقدر شب و روزم را با او تقسیم کرده بودم؟چقدر فکرم را گرفته بود؟غافل از این بودم که دست سرنوشت قوی تر از خواسته دلم قدم برمی دارد .

برچسب ها : ,,,,

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
ما در شبکه های اجتماعی :

امکانات سایت

 
  دفنرمقام معظم رهبری 
   

   سایت ریاست جمهوری 


 

 

سایت آیت الله هاشمی رفسنجانی

  یادمان خاتمی  

 

دانلودکتابهای درسی

 

آزمون آنلاین

   

دانلودبرنامه های کاربردی

 


 آمارآنلاین جهان 

وبسایت ما

 
  فیش حقوقی فرهنگیان

 

ضمن خدمت فرهنگيان

سيستم پرداخت فرهنگيان استان قم

اتوماسيون اداري

صندوق ذخيره فرهنگيان

سامانه اسکان فرهنگيان

خانه معلم

لینک همکاران

-من یک مادرم،من یک معلمم

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir