close
تبلیغات در اینترنت

بامداد سرنوشت قسمت نهم

مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات

جستجو


Google

در اين وبسايت
در كل اينترنت

ویژه مدیر وب سایت



در اين وبسايت
در كل اينترنت
 

لينک هاي کاربردي

 

لوگوي دوستان

 


نسيم انديشه

مدرسه امام خميني 
من يک مادرم ، من يک معلمم 

روزنامه بخوانيد

 

سایتهای مفید














mwuor4ujura1de1br4c.png

مترجم سایت


روزنامه ها

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب : 59
کل نظرات : 11
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 1

آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز : 33
بازدید دیروز : 246
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 26
آي پي امروز : 6
آي پي ديروز : 48
بازدید هفته : 279
بازدید ماه : 2,749
بازدید سال : 17,893
بازدید کلی : 87,700

اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی : 54.145.83.79
مرورگر :
سیستم عامل :
امروز : سه شنبه 24 مهر 1397
تاریخ : چهارشنبه 03 تیر 1394
خوش آمدید
تاریخ : پنجشنبه 11 آذر 1395
نرم افزار حسابداری مدارس SchoolAccounting
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
جدیدترین جملات پشت کامیونی
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت آخر
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت پنجم

تبلیغات

بامداد سرنوشت قسمت نهم

دسته: عمومی,داستان, تاریخ ارسال: شنبه 07 آذر 1394 ساعت: 8:16

بهار بود و زیبایی ، تمام باغ غرق شکوفه بود . بوی محبوبه شب ، تنگ غروب بلند می شد . بوی یاس ، بوی چمن های خیس از باران بهاری ، همه مست کننده بودند . آرام بودم ، شب ها به راحتی می خوابیدم ، ولی صبح بدون امیدی بلند می شدم . خودم را تمام شده می دیدم . جوان و زیبا بودم ، ولی همه چیز به باد رفته بود . مثل گلی بودم که از شاخه چیده شده و پژمرده گشته است . تنها دارای و بهانه نفس کشیدنم سینا بود . اواخر فروردین بود . برای خرید تنها از خانه بیرون آمده بودم . سینا با آقا جونم رفته بود ، هنوز سر پیچ کوچه نرسیده بودم که صدای بوق ماشینی توجهم را جلب کرد . من در پیاده رو می رفتم وماشین به موازات من حرکت می کرد . کاملا مشخص بود که برای من بوق می زند . اول فکر کردم مزاحم است . بدون اینکه توجه کنم ، به راهم ادامه دادم . حتی سرم را به طرفش برنگردوندم . اما ول کن نبود . دستش از روی بوق کنار نمی رفت . عصبانی شدم . از ترس ابرو و مردم با خشم به طرفش چرخیدم . باورم نمی شد ، سروش بود . چاق تر شده بود ، سر و وضعش نو نوار شده بود . مثل گذشته حسابی به خودش رسیده بود . موهایش روغن زده و مرتب به نظر می رسید . با چشمان حیرت زده و دهان باز سر جایم میخکوب شدم . نگاهمان که به هم رسید لبخند زد:«سلام . حواست کجاست؟همه شهر با خبر شدن . بیا بالا . »

ساکت بودم خیره خیره نگاهش می کردم . انگار خواب می دیدم . با تعجب از نگاه من گفت:«چته؟بیا بالا تا به جرم مزاحمت نگرفتنمون!»جلو ایستادم . سرم را از پنجره باز اتوموبیلش داخل بردم . گفتم«سروش ، توخجالت نمی کشی؟یعنی تو واقعا اینقدر رو داری؟یعنی چه فکری در مورد من می کنی که دوباره اومدی ، هان؟نه ، واقعاًیعنی به نظر تو من انقدر احمقم؟»

این بار او تعجب کرده بود . گفت:«چی می گی؟نکنه دیوونه شدی من خبر ندارم؟تو زن منی . مادر بچه ی منی . همه زن و شوهرا دعوا دارن . »بعد ادای مرا در آورد وگفت:«یعنی چی اومدم ، یعنی نباید سراغ زن و بچه ام بیام؟حالا من یه اشتباهی کردم . . . »

وسط حرفش پریدم:«یه اشتباه!» خندیدم و ادامه دادم:«یعنی واقعا اون کارتو یه اشتباه بود سروش؟به نظر خودت چیز مهمی نبود؟»

رو به رویش را نگاه می کرد و هر دو دستش روی فرمان ماشین بود . سرش را به طرف من بازگرداندو با لبخند گفت:«عزیزم من واقعاًتو رو دوست دارم ، خودت هم می دونی . یه موقع عصبانی می شم ، . . . . . . . . . .

یه حرفی می زنم ، یه کاری می کنم . دلیل نمی شه که شمر باشم . هان؟ بد می گم بزن تو دهنم . اصلا تو بگو . هر چی تو بگی قبوله .

با تمسخر خندیدم: دیر به فکر افتادی اقا سروش . تو حال طبیعی نداری . اصلا حال و وضعت درست نیست . تو باید یکی مثل خودت رو پیدا کنی من . من دیگه خسته شدم می فهمی؟

- حالا بیا بالا بشین . می خواهم باهات حرف بزنم . چند روزی می شه که منتظر بودم بیای بیرون . به خدا دلم برای سینا یه ذره شده . به جون تو اون دفعه از دستم در رفت و گرنه . . .

باز وسط حرفش پریدم: و گرنه تو و کتک . زبونم لال . تو و حشیش زبونم لال . تو و مشروب استغفرا . . ، تو و خانم بازی . وای خدا به دور .

چند ثانیه سکوت کردم و گفتم: خجالت بکش سروش . تو داشتی منو می کشتی . همه می گفتن زنده موندنم معجزه بود . خیلی پررویی . خیلی بی حیایی .

خندید: عیب نداره . فحش بده . دلت خنک شه .

صورتش را جلو اورد و گفت: بیا بزن تو گوشم . اصلا هر قدر می خوای بزن ولی به من جواب رد نده .

با حرص داد زدم: برو . برو تا پلیس خبر نکردم . پروندت زیر بغل منه . لب باز کنم بیچاره می شی . فقط دیگه نمی خوام ببینمت .

- کتی بس کن . از خر شیطون بیا پایین . به خدا من عوض شدم . من دیگه اون سروش سابق نیستم . در ثانی من بابای سینا هستم . نمی تونی منکر بشی؟

با خشم گفتم: به درک که هستی . سینا باباش مرده . دیگه بابا نمی خواد .

گردنش را کج کرد و گفت: لج نکن . بچگی نکن . ما زن و شوهریم . ما زندگی داریم . فکر می کنی اون بچه بی بابا خوشبخت می شه؟ نه والا . به خدا بابا داراش بیچارن ، چه برسه . . .

داد زدم: خفه شو . راجع به سینا حرف نزن . تو لیاقت بابا بودن را نداشتی . تو لیاقت اون زندگی رو نداشتی . تو لیاقت خوشبختی رو نداشتی . فقط برو گمشو .

- زشته . داد نزن . چرا ابرو ریزی می کنی؟ داریم حرف می زنیم . یعنی اب بزنیم ته همه چیز؟ یعنی اینطوری تو و سینا خوشبخت می شین؟

- اره اره . اگه مردی سروش ، بفهم . من خسته شدم . من دیگه توان زندگی رو ندارم . اصلا صدات ، نفست ، وجودت همه زجر اوره . می فهمی؟ حالم ازت بهم می خوره .

با ارامش و خونسردی گفت: حق داری . هر چی بگی حق داری . من نامردی کردم . ولی ادم جایزه الخطاست .

- ادم ، نه تو . ادم نیستی سروش . من اگه بمیرم . اگه کنار کوچه گدایی کنم ، امکان نداره با تو زندگی کنم . این رو تو گوشت فرو کن . کتی و سینا مردن . برو دنبال زندگیت . برو دنبال خوشیهات . احضاریه دادگاهم ، همین روزا برات میاد . معطل نکن . به نفع خودته . اگه اذیتم کنی ، همه چیز رو لو می دم . همه چی . همه حق و حقوقم رو هم بخشیدم .

پرید وسط حرفم: پس سینا چی؟

- سینا! خوب معلومه! اون مال منه . حق منه . سهم منه . تو خودت رو نمی تونی اداره کنی . چه برسه به یه بچه . تازه ، از نظر دادگاه صلاحیت هم نداری .

با غیظ داد زد: به جهنم . ارزوی مرگت رو دارم . همون بهتر که از هم جدا شیم .

پایش را روی پدال گاز گذاشت و با سرعت رفت . تمام بدنم می لرزید . رنگ و رویم پریده بود . لب هایم خشک شده بود . نمی توانستم حتی راه رفته تا خانه را برگردم . کنار کوچه نشستم . به سختی نفس می کشیدم . تمام وجودم برایم درداور و عذاب اور بود . تمام لحظه های کتک کاری از جلوی چشمم می گذشت . سرم داغ شده بود . نه چیزی می دیدم و نه متوجه کسی بودم . خانمی چادری روبه رویم نشسته بود . شانه هایم را تکان داد: خانم ، حالت خوبه؟ چی شده؟ خانم! خانم!

به خودم امدم . گفتم: نه چیزی نیست . خوبم .

- خونه تون کجاست؟ مال این محلی؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم و با دست به کوچه ی حاج صادق اشاره کردم: نوه ی اقای تهرانی هستم .

- ای بابا . پاشو برسونمت . حالت خوش نیست .

با یک دست زیر بغلم را گرفت و دست دیگرش را دور شانه هایم انداخت . به سختی قدم برمی داشتم . هنوز بدنم می لرزید . زیر لب به سروش دشنام می گفتم و نفرینش می کردم . ان خانم تا جلوی در باغ مرا اورد . زنگ زد و گفت: چی شده بود؟ مریضی؟

گفتم: نه لطف کردین .

حوصله جواب دادن نداشتم . قمر در را باز رد و داخل رفتم: وای خدا مرگم بده . کتی خانم چی شده؟

- چیزی نیست . یه کم سرم گیج رفت . برگشتم .

سریع شربت قند درست کرد و دستم داد . مادر و عمه مهناز و عزیز دور جمع شده بودند . لیوان را سر کشیدم و نفس بلندی پشتش کشیدم . همه با چشم های متعجب و پر از سوال به من چشم دوخته بودند . عزیز گفت: چی شده مادر؟ حالت خوبه؟

گفتم: خیالتون راحت . خوبم . یه کم سرم گیج رفت . ترسیدم برگشتم خونه .

مادرم گفت: خوب کردی . تو هنوز جون نگرفتی . بی خودی راه افتادی بیرون .

فکرم مشغول بود . هزار جور فکر از ذهنم می گذشت . اگر سینا را به زور از من بگیرد؟ اگر اذیت کند؟ اگر سینا را بدزد؟ حالم خراب بود ، دلشوره داشتم . شب اقاجون امد . هزار بار سبک سنگین کردم . اخر همه چیز را گفتم . حاج صادق با عصبانیت گفت: غلط کرده مرتیکه بی ابرو . پشت گوشش رو دیده تو و سینا رو هم دیده . می خواستی بهش بگی اون ممه رو لولو برد . یک پدری ازش درآرم که خودش هم حظ کنه .

همه در سالن پایین جمع شده بودیم . اقاجون قدم می زد . بدو بی راه می گفت . عزیز رو به اقاجون گفت: اقا ، حالا شما چی صلاح می دونید؟ اگه یه وقت بلایی سر سینا بیاره ، دیگه بیچاره ایم .

اقاجون که نفسش به نفس سینا بسته بود ، انگار که عزیز سروش است ، سر عزیز داد زد: غلط کرده بی شرف . بی همه چیز . تکه تکه اش می کنم . خواب سینا رو ببینه . پسره لاابالی .

عمه مهناز با صدای اهسته رو به عزیز گفت: اخه طلاق برای این دختر جوون صلاح نیست . بچه داره . بالاخره بابای این بچه اس .

نیمه حرفش اقاجون چنان نعره زد که بند دل همه پاره شد: به گور پدرش خندیده . می خوام هفتاد سال سایه ی ننگش رو سر این بچه نباشه . سروش مرد . همه تو گوشتون کنید . مرد .

با عصبانیت گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت . همه ساکت بودند . فقط سینا حرف می زد . قمر بیچاره سعی می کرد ساکتش کند . اقا جون با عتاب گفت: الو ، اقای رستمی؟

بعد از چند ثانیه دوباره ادامه داد: اقاجان سلام الیکم ، احوال شما؟ با زحمتای حقیر؟ اقا اون مساله که گفتم ، میخوام طی امروز و فردا تموم بشه . . . اره جانم . هر کاری داری بذار زمین ، پس بنده منتظر خبر شما هستم . فرمایش ندارید؟ مرحمت زیاد .

نمی توانست در خانه بماند . فضای خانه برایش سنگین شده بود . لباس هایش را پوشید وموقع بیرون رفتن از در فقط گفت: اگر اقا رستمی تماس گرفت بگو زنگ بزنه کارخانه . و رفت .

همه به هم نگاه می کردیم . کسی حرفی برای گفتن نداشت . مادرم سرش را پایین انداخته بود . محو گل های قالی بود ، بغض در صورتش موج می زد . عزیز به عصایش تکیه داده بود . مدام می گفت: لااله الاا . . . . خدایا به تو پناه می برم .

به اتاقم رفتم . نگاه های ترحم انگیز داغانم می کرد . طاقت دیدن سینا را نداشتم . بیشتر از خودم ، دلم برای او می سوخت . احساس می کردم در حق او بدی کردم . مادری نکردم . صبوری نکردم . گاهی پشیمان می شدم . گاهی تصمیم به دوباره زندگی کردن با سروش می گرفتم . لحظات سختی بود . از یک طرف یاد روزهای سخت و طاقت فرسای زندگیمان می افتادم و دلم ارام می گرفت . با خودم می گفتم: بی خود نگرانم . اقاجون تصمیم درستی گرفته . اون صلاح منو می خواد . حتما من نمی فهمم .

ان روز خانه حال و هوای غریبی داشت . کمتر کسی حرف می زد . انگار بلای اسمانی نازل شده بود . دنیا نه برای من برای همه تیره و تار بود . حتی کسی حوصله سینا را نداشت . تا حرف می زد ، همه زود ردش می کردند .

اقاجونم شب امد ، سرحال بود . متوجه حال و روز همه شد . اول با سینا حسابی بازی کرد . بعد در میان جمع گفت: به امید خدا ، فردا همه چیز تموم می شه . باید جشن بگیریم .

بعد نگاهی به من انداخت و گفت: کتایون ، بابا فردا شب ، یه خواب راحت می کنی . از پس فردا می خوام زندگی کنی ، نفس بکشی .

قهقهه ای زد و به طبقه بالا رفت .

همه به هم نگاه می کردیم و متعجب بودیم . ان شب تا صبح خوابم نبرد . مثل ارواح در خانه راه افتاده بودم . ارامش نداشتم . ساعت ها در باغ قدم زدم . به اینده ام ، به زندگیم ، به سینا ، فکر می کردم . خدایا کمکم کن . راه را از چاه نشانم بده . دیگر بهانه ای برای برگشتن به خانه سروش نداشتم . من صبوری هایم را کرده بود ، سوختن هایم را کرده بودم . سوخته بودم و دم نزده بودم . همه راه ها را رفته بودم . دیگر راهی برای شروع دوباره باقی نمانده بود . نیمه های شب ، باران تندی گرفت . زیر باران ایستادم و در هیاهوی باد با اسمان گریستم . هوا گرگ و میش بود که به اتاقم رفتم و خوابیدم . در خواب همه کابوس می دیدم . روحم خسته بود . مهدی راست می گفت ، من هنوز بیمار روحی بودم .

صبح با صدای گرم و مهربان مادرم بیدار شدم: کتی جان ، پاشو . اقاجون منتظر شماست .

از اضطراب ، سریع بلند شدم ، موهایم را جمع کردم . لباس هایم را پوشیدم و راهی سالن پایین شدم . همه سر میز صبحانه بودند . اقاجون گفت: بشین بابا یه لقمه بخور که باید زود بریم .

می دانستم کجا و برای چه . پس بدون کلامی حرف ، صندلی را بیرون کشیدم و نشستم . ولی من که اشتها نداشتم .

قمر چای را جلویم گذاشت . دستی بر سرم کشید: بخور مادر ، بخور .

- خیلی ممنون قمر خانم .

استکان چای را بدون یک حبه قند برداشتم . چند لب زدم . اقاجون که حسابی متوجهم بود گفت: بابا چرا چیزی نمی خوری؟

- نه اقاجون میل ندارم .

خندید و رو به بقیه کرد: چرا؟ تو که امروز باید از هم خوشحال تر باشی!

لبخند تلخی زدم و گفتم: خوشحال؟ چی بگم!

- اره بابا ، از شر اون پسره راحت می شی . از کابوس . از ازار ، از کتک ، از بدبختی و نکبت ، خلاص می شی مگه دلت نمی خواد جدا بشی ، هان؟

به سرعت دستی به روسریم کشیدم و گفتم: چرا چرا . البته که می خوام .

عزیز لقمه گرفت ، گفت: پس بیا اینو بخور ، خوشحالم باش .

لقمه را گرفتم . با بی میلی هر چه تمام تر گاز زدم . مثل اینکه سنگ می خورم . گلویم گرفته بود و داشتم خفه می شدم .

از همه خداحافظی کردیم و با اقاجون راهی شدیم . اقاجون تا دادگاه یکسره حرف زد . از زمین و زمان گفت . از زندگی ، از بالا و پایینش . چقدر فهیم و دانا بود . چقدر با تجربه بود . خیلی بیشتر از ان چیزی بود که من فکر می کردم . تا انجا فقط گوش دادم . لام تا کام حرفی نزدم . رسیدم . پاهایم می لرزید . مگر دختر متهمی؟ مگر گناهکاری؟ مگر می خواهند به زندانت ببرند؟ مگر پای چوبه دار می ری؟ الله اکبر! نمی دانم چه جایی است اینجا که مظلوم و محکوم هر دو می لرزند! هر دو اضطراب دارند . تر دو دلواپسند . هوا انقدر گرم نبود ولی من خیس عرق بودم . جلوی در دادگاه سروش ایستاده بود . لباس شیک و تر و تمیزی به تن داشت . حسابی به خودش رسیده بود . اقا جون جلو رفت و من مثل جوجه اردک پشتش بودم . سروش سلام کرد و دست دراز کرد تا با اقاجون دست بدهد . ولی اقاجون بی اعتنا گفت: کتی بریم .

چنان اخم کرده بود که من نوه اش هم از او ترسیده بودم . مثل شیر ، سایه به سایه ام می امد . در دلم قند اب می کردم از اینکه سروش در مقابل او ناتوان و ذلیل می شود . حقارتش را احساس می کردم . سروش که همگام اقاجون قدم برمی داشت . کمی گام هایش را شل کرد . همقدم من شد . بعد از چند قدم دیگر پشت من قرار گرفت . از پشت استین مانتویم را گرفت و چندین بار تکان داد . برگشتم . با لبخند گفت: کتی خر نشو . بیا بریم سر خونه و زندگی مون .

استینم را محکم کشیدم و اخم تندی به صورتش کردم . زیر لب که او هم متوجه شود ، گفتم: دیوانه ی احمق .

قدم هایم را تندتر کردم و کنار اقاجون قرار گرفتم . اقاجون جلوی اتاقی ایستاد . به داخل سرک کشید و رو به من گفت: بابا ، شما همین جا بشین تا من بیام .

- چش اقا جون .

روی صندلی چوبی راهرو نشستم . بوی غم و غربت بیداد می کرد . اقاجون به سروش گفت: بیا تو .

سروش هم مطیعانه بدون هیچ حرفی ، همراه اقاجون به داخل رفت . دور و برم را نگاه کردم . دختر و پسر جوان زیاد بودند . هیچ کدام بچه نداشتند . سن و سالشان کم بود . یکی گریه می کرد . یکی صورتش کبود بود . یک با عصبانیت قدم می زد . یکی با داد حرف می زد . مادرشوهرش ، با عروس مجادله می کرد . مادرزن بر سر داماد معتادش هوار می کشید . همه ، همدرد بودیم ، همه مشکل داشتیم . همه به اتفاق امده بودیم برای نابودی زندگیمان . سخت است . خیلی سخت است . خدا برای کسی نخواهد . شلوغ بود . همه در رفت و امد بودند . با خودم حرف می زدم . من اینجا چه کار می کردم؟ من که به هیچ کدام اینها شباهت ندارم؟ ما که هر دو با فرهنگ و تحصیل کرده بودیم؟ پس چرا اینجاییم؟ ما برای زندگی در کنار هم قرار گرفتیم . برای شادی . برای روزهای خوش . من که با هر سختی و جان کندنی ، زندگیم را با چنگ و دندان نگه داشتم ، پس چرا باز گذرم به اینجا افتاده؟

به خودم که امد ، صورتم غرق اشک بود . گریه کرده بودم . ولی چرا باز بغض داشت خفه ام می کرد؟ من که سروش را نمی خواهم ، پس چرا دارم خفه می شوم؟ چرا گریه می کنم؟ اه می دانم ، اشک و غصه ام برای خودم و بچه ام است . جگرم می سوزد . به حال خودم . به حال سینا . به جوانی از دست رفته ام . با این سن کم بیوه می شوم . مهر طلاق به پیشانی ام می خورد . مورد طمع همه مردهای لق می شوم . هر کس و ناکس به خودش اجازه می دهد تا به من پیشنهاد ازدواج موقت و یا دائن بدهد . مثل دستمال لگد شده بودم ، در سطل اشغال .

اقاجون امد: پاشو بابا ، باید بریم طبقه پایین .

بدون اعتنا به سروش که به دنبال ما می امد ، کنار اقاجون راه افتادم . پیرمرد بیچاره زیر لب غر می زد و گفت: لعنت خدا به شیطون . گذرمون به اینجاها نیافتاده بود که افتاد . خدا باعثش رو لعنت کنه . خداکنه اشنایی ما رو اینجا نبینه .

پشت در اتاقی رفتیم . اقاجون در زد و بعد در را باز کرد .

- سلام علیکم حاج اقا . تهرانی نسب هستم .

صدای حاج اقا بلند شد: بفرمایید داخل .

اتاق جمع وجوری بود که دو ردیف صندلی چیده بودند . روبه روی هم میز قاضی قرار داشت . خانمی هم کنار قاضی نشسته بود . هر سه روی صندلی ها نشستیم . قاضی گفت: پرونده رو خوندم . تغییر نظری که ندارین؟

اقاجون قبل از اینکه من و سروش حرف بزنیم گفت: نه حاج اقا . هر دو طرف راضی هستند .

حاج اقا عینکش را پایین تر گذاشت و از بالای عینک نگاه تندی به اقاجون کرد . با ارامش گفت: شما طرف خانم هستید یا اقا؟

اقاجون خنده ای کرد و گفت: خانم ، بنده پدربزرگ ایشون هستم .

- صحیح . خوب حاج اقای تهرانی ، اجاز می دید ما چند لحظه با این نوه شما تنها باشیم؟

با زبان بی زبانی اقاجون را دک کرد .

آقاجون بلند شد و گفت:بله آقا چرا نه بنده مرخص میشوم با اجازه . و رفت .

تا آقاجون در را بست . سروش به زبان آمد:حاج آقا بخدا من زندگیمو دوست دارم زنمو دوست دارم . بچه م رو دوست دارم .

حاج اقا سرش پایین بود و مینوشت . سرش را بالا کرد و گفت:پس شما مخالفید؟

-بله حاج اقا از ترس پدربزرگه نمیتونم بگم .

گفتم:حاج آقا بیخود میکه . شما کتکی که به من زده و توی پرنده هست مطالعه کردید؟ایشون ازار جسمی و روانی میرسونه به بچه ی خودش هم رحم نمیکنه بیکاره معتاده قاچاقچیه .

سروش هول شد:ای بابا خانم بگو من شمرم دیگه .

-بدتر از شمری نفهم از تو بدم میاد . از تو متنفرم .

حاج آقا گفت:آقا دعوا نکنید . اینجا وقت این حرفها نیست . چه میکنید؟شرایط شما خرابه قانون تا حالا به نفع شماست خانم ولی به هر حال حق طلاق با شماست .

سروش روی صندلی جابجا شد . مثل عصا راست و محکم نشست . دستهایش را به سینه زد و گفت:من طلاق نمیدم خوابشو ببینه .

حاج آقا گفت:خیلی خوب این شد . زود بگو تا تکلیف همه روشن بشه .

با حرص سرم رو کنار گوش سروش بردم گفتم:اگه الان با طلاق موافقت نکنی تمام موارد قاچاق و کارای نامشروع تو لو میدم به جان سینا که میدونی اگر قسم بخورم میکنم .

یکدفعه مثل برق گرفته ها سرش را به سمت برگرداند گفت:خیلی پستی از اینجا بری بیرون میکشمت .
از جام بلند شدم . دستم را بلند کردم و سیلی محکمی به صورتش زدم . قاضی از صدای سیلی سرش را بلند کرد و گفت:چه خبره خانم؟

سروش دستش را روی صورتش گذاشت و گفت:آقای قاضی من به طلاق راضیم حکم رو بنویسید . قاضی نگاهی به من کرد و نگاهی به سروش . گفت:والا این یه قلم رو ندیده بودم که دیدم . لا اله الا الله .

کیفم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم . آقاجون با دستپاچگی گفت:کتایون چی شد؟راضی به زندگی که نشدی؟
با عصبانیت مانده بر صورتم گفتم:نه آقاجون مگه من بچه ام دیگه محاله با این جونور زندگی کنم . بی شرف بمن میگه میکشمت .

آقاجون چشمهایش گشاد شد:بتو گفت؟به تو؟

-آره بی همه چیز پست فطرت .

-آخ اگه میشد با این دستام خفه ش میکردم . پسره ی پررو هنوز نمیدونه با کی طرفه .

-آقاجون با حرص قدم میزد و زیر لب بد و بیراه میگفت . چند دقیقه بعد سروش آمد . برگه ای دستش بود . بطرف من گرفت:بیا بگیر . برگه ی خلاصی . راحت شدی؟

آقاجون جلوی من ایستاد و گفت:آره از حالا به بعد راحت میشه . کثافت تو نمیفهمی داری با کی حرف میزنی .
سروش با غیظ گفت:برو بابا . و راه افتاد .

اقاجون گفت:کتی راه بیفت باید بریم محضر . اول سروش نمی آمد میخواست به روز دیگری موکول کند ولی آقاجون راضی نشد و وادارش کرد تا همان روز به محضر رفتیم . خوی حیوانی سروش بالا آمد . چنان با خشم نگاه میکرد که اگر میتوانست دلش میخواست مرا تکه تکه بکند . همه چیزم را بخشیدم و سینا را گرفتم .
در داخل محضر تاریک بود . فقط یک لامپ مهتابی خاک گرفته روشن بود . فضای تلخ و سنگینی بود . عرق سرد میکردم . دلم شور میزد محضر دار گفت:شناسنامه هاتون رو لطف کنید .

هر دو شناسنامه هایمان را دادیم . باز کرد و نگاهی انداخت . دوباره گفت:شهود چی؟

آقاجون جلو آمد و گفت:آقا یکی بنده یکی هم الان میارم . محضر دار دفاتر بزرگش را باز کرد و شروع کرد به نوشتن . آقاجون هم به من گفت:تا تو اینجایی من برم یکی رو برای شهادت بیارم .

-باشه اقاجون .

روی صندلی چرخی نشستم و با بند کیفم بازی میکردم . سکوت بود . بغض گلویم را میفشرد . هر چه به روزهای بد زندگیم فکر میکردم . باز لحظات قشنگ و شادیمان از جلوی چشمم کنار نمیرفت . خنده ی سینا در گوشم میپیچید . صدای بابا بابا گفتنش سرم را میبرد . دو لیوان پر آب خوردم . آقاجون به سرعت آمد . پیرمرد نفس نفس میزد . گفت:آقا بفرمایید اینم یه شاهد دیگه . بعد به من نگاهی کرد و هر دو بهم خندیدیم .

محضر دار یک ربع بعد گفت:از غروب امروز شما بهم نامحرم هستید طلاق جاری میشه . لطفا اینجاها رو امضا کنید .
پاهایم سنگین بود . به هر سختی بود جلو میز رفتم و امضا کردم . راه نفسم بند آمده بود . به وضوح میدیدم که دستم میلرزید . سروش هم امضا کرد و کنارم ایستاد . حلقه ام را به آرامی از انگشتم بیرون کشیدم و جلویش روی میز گذاشتم . ولی حلقه ی او دستش نبود . حلقه را برداشت نگاهی کرد و با صدای بلند زار زد . گفتم:سروش خیلی حیف شد ولی تو لیاقت زندگی با منو سینارو نداشتی . مثل بچه ها گریه میکرد .

آقاجون بطرفم آمد . شانه هایم را گرفت و گفت:کتایون بریم . دیگه جای ما اینجا نیست . باید زودتر بریم .
جایی را نمیدیدم . حالم بد بود . سرم گیج میرفت . با کمک آقاجون از محضر بیرون آمدم و در ماشین نشستم . سروش هم بیرون آمد . نگاهش هنوز به من بود . گفت:هنوزم دوستت دارم . رویم را برگرداندم . آقاجون ماشین را روشن کرد و راه افتادیم . هنوز صورت سروش جلوی نظرم هست . هنوز چشمهای پر از اشکش را بخاطر دارم . وقتی آقاجون راه افتاد بعد از چند ثانیه منهم زدم زیر گریه . های های گریه میکردم .

آقاجون با خنده گفت:گریه ی خوشحالیه؟یا دلت برای سروش تنگ شده؟

چانه ام میلرزید و مثل سیل از چشمم اشک پایین می آمد . گفتم:آقاجون باختم . همه چیزم رو باختم . نابود شدم . دیگه به چه امیدی زندگی کنم؟به سینا چی بگم؟بگم بابات مرد؟بگم بخاطر دل من بی بابا بزرگ شو؟آقاجون بدبخت شدم میفهمید؟

روبرو را نگاه میکرد . متفکرانه و با آرامش گفت:اشتباه میکنی . الان نمیفهمی . بعدا به حرف من میرسی تو خوشبخت میشی . من مطمئنم . اون پسره نه به درد تو میخوره نه به درد سینا . اون یکی لنگه ی مادرش رو میخواد نه تو که مثل بره بودی .

تا در خانه زار زدم . چشمانم پف کرده و سرخ شده بود . قیافه ام حال و روزم را نشان میداد . تحمل دیدن هر کسی را داشتم الا سینا انگار در حقش ظلم کرده بودم . جگرم برای او میسوخت نه برای خودم . وارد خانه که شدم همه از چهره ام درونم را دیدند . قمر لیوان شربت را جلویم گرفت:بخور کتی جان رنگت پریده عزیزم . شربت را تا آخرش خوردم . خنک بود ولی من از درون میسوختم . مادرم هم گریه کرده بود . صورت او هم دست کمی از صورت من نداشت . عزیز قربان صدقه ام میرفت . از اتفاق عمه مهناز سینا را بیرون برده بود . به اتاقم رفتم و چند قرص آرامبخش خوردم و خوابیدم . شب هم بیدار نشدم . ظهر فردا تازه از خواب سیر شدم . بدننم کوفت میرفت . له بودم . خسته بودم . نه انگیزه ای داشتم و نه امیدی . آرزوی مرگ میکردم . دلم هیچ چیز نمیخواست . اشتها نداشتم گیج و منگ بودم . مادرم روزی هزار بار دورم میچرخید مثل بچه های کوچولو . چشم از من برنمیداشت . همه ترحم میکردند و اب را لب دهانم میگذاشتند .

یک هفته ای گذشت . کم کم حالم خوب شد . همه چیز روال عادی خودش را طی میکرد . پدرم آمد با هزار ذوق و شوق آمد . از طلاق من خبر داشت . یعنی آقاجون کاملا او را در جریان کارها گذاشته بود . ولی اصلا بروی من نیاورد . همه دور هم شاد و سرحال بودیم . گرمای تابستان از راه رسیده بود . سینا دائم درون حوضها ولو بود . روزی صد بار لباسهایش را عوض میکردم . نمک خانه شده بود . پدر و مادرم دنبال خانه بودند . همه چیز رو به خوبی و خوشی بود . با خبر بارداری نسیم شادیمان دو چندان شد . معجزه بود .

بعد از 6 سال بچه دار شدند . دیگر دکتر نمانده بود که نروند . ولی خواست خداوند تقدیر را رقم میزند . عمه مهناز از خوشحالی روی پا بند نبود . اشک شوق از چشم همه جاری شد . خود نسیم که باور نمیکرد . دوباره ازمایش داد امیر سور مفصلی در یکی از بهترین رستورانها بهمه داد . یکماه از تابستان داغ گذشته بود . اتفاق ناگواری که هیچوقت انسان فکرش را نمیکند افتاد . صبح برای نماز بیدار شدیم . عمه مهناز مسئول بیدار کردن اهل خانه بود . آن روز یکی در میان بیدار شده بودیم که صدای جیغ عمه همه را بهم ریخت .

به شتاب دنبال صدای عمه رفتم . اتاق عزیز بود . همه جمع شدند یکی داد میزد یکی به صورتش میزد قمر گیس حنا بسته اش را چنگ میزد .

-چه خبر شده؟چرا داد میزنید؟

خدای من!عزیز!با تمام توانی که در خودم سراغ داشتم داد زدم:عزیز . . . !

حال خودم را نمیفهمیدم . فقط بعدا از جاهای کبود روی بدنم فهمیدم که چقدر خودم را زده ام . همه گریه میکردند . هر چه تکانش میدادیدم حرکت نمیکرد . پدرم به اورژانس زنگ زد . ولی عزیز آرام خوابیده بود . به خواب ابدی رفته بود . نفس نمیکشید . بدنش مثل یک تکه یخ شده بود .

-عزیز کجا رفتی؟چرا ما را تنها گذاشتی؟عزیز تازه دور هم جمع شده بودیم . مگر نگفتی پدرم به ایران بیاد پس چرا تو رفتی؟عزیز تو را بخدا حرف بزن صدام بزن سینا بهت عادت کرده بود .

اشکهایم مثل سیلاب پایین می آمد . صورت گرد و سفیدش به کبودی میزد . چروکهایش باز شده بود . نمیدانم چرا ورم کرده بود . تا بحال مرده ای را ندیده بودم . آنهم کسی که عزیز دل آدم باشد . مژه های بلندش بسته شده بود و بی حرکت مانده بود . دلم آتش میگرفت . دستهای استخوانی اش را در دستهایم گرفته بودم و مرتب میبوسیدم . کسی از پشت سر شانه هایم را گرفته بود و اصرار به بلند شدن من داشت .

-ولم کنید چرا ولم نمیکنید . عزیز زنده س عزیز من نمرده . عزیز پاشو عزیز عمه مهناز خودش رو کشت پاشو
برگشتم که ببینم چه کسی مرا از عزیزم جدا میکند . مادرم بود . مادر بیچاره ام زار میزد و میخواست مرا بلند کند .
چه روز سختی بود همه مردم آمده بودند تا پاره ی تنشان را زیر خاک بکنند . جوان و پیر و بچه گریه میکردند . یکی میگفت:پدر . یکی میگفت مادرم . یکی میگفت پسرم . وای خدای من بدترین روز عمرم بود . برای همه گریه میکردم .

عزیز را میشستند . خیلی ها به غسالخانه رفتند ولی من طاقت دیدنش را نداشتم . وقتی بیرون آمد به اندازه یک بچه شده بود . باور نمیکردم عزیز باشد . قبرها کنده شده و آماده بود . مادربزرگ تنها و مهربانم را میان خاکها گذاشتند و با او وداع کردیم . سنگها را چیدند برای همیشه عزیز را از دست دادیم .

این دیدار دیدار آخر بود . خودم که حالم را بیاد نمی آورم ولی مادر و بقیه میگفتند آنقدر جیغ زدم که صدایم گرفته و از حال رفته ام . فقط بیاد دارم به درختی تکیه داده بودم . مادرم بادم میزد . زنی آب به صورتم میپاشید . چند مرد دیگر هم بالای سرم بودند . لای پلکهایم را باز کردم:آه خدای من کجا هستم؟من اینجا چه میکنم؟آمده ام تا عزیزم را خاک کنم!نفسم بالا نمی آمد . همه را در غبار میدیدم . مهدی جلویم ایستاده بود .
-کتایون خانم . اصلا برایت خوب نیست . اینقدر فشار تو رو دوباره میاره سر خونه اولت تو بیمارستان یادته؟
چشمم که به مهدی افتاد . بی اختیار بغضم ترکید . بی توجه به دور و برم با عالم درونم گفتم:مهدی به دادم برس عزیزم مرده . مهدی نه جواب داد و نه ایستاد . مادرم بجای او گفت:مامان جان همه میمیرن تو هم میمیری از خدا صبر بخواه . عزیز که فرشته بود الان تو بهشته . تو از خدا برای خودت صبر بخواه . اینقدر تن این پیرزن رو تو قبر نلرزون .

خانه سیاهپوش شده بود و دسته دسته می آمدند و میرفتند . چهل روز گذشت . خانه سرد و بیروح شده بود . کمتر کسی حرف میزد . همه مشکی هایشان را در آوردند بجز دو نفر . یکی آقاجون و یکی قمر . پیرزن مدام از عزیز حرف میزد . تنها مونس و همدمش را از دست داده بود هر دو غمخوار و راز دار هم بودند . تازه میدیدم که قمر با همه ی خدمه ها فرق دارد . خیلی فهمیده و با تجربه بود . پدر و مادرم کم کم برای پیدا کردن خانه راه افتادند . از این بنگاه به آن بنگاه . دیگر زندگی روال عادی خودش را پیدا کرده بود . نسیم شکمش مثل بوق جلو امده بود . عمه هم سرگرم او شده بود . یا تقویتش میکرد یا دنبال خرید سیسمونی بود . بیاد زجرهایی میافتادم که کشیده بودم . چقدر سختی کشیدم . چقدر با سروش حیوان کنار آمدم . حالا که ناز و ادای نسیم را میدیدم بغض در گلویم جمع میشد و دلم برای خودم و غربتم میسوخت . هوا کاملا گرم شده بود . سینا از صبح تا شب در باغ بازی میکرد . آقاجون دل و دماغ درستی نداشت . از مرگ عزیز به بعد شکسته تر شده بود . ولی آنشب با شبهای قبل فرق میکرد . سرحال بود بیخودی میخندید . شیرینی خریده بود . مثل کسی که مسافرت بوده باشد از ریز و درشت خانه میپرسید . انگار تازه آمده تازه یادش آمده بود که دیگران هم هستند . از کار و بار پدرم میپرسید . از اینکه خانه پیدا کرده یا نه میپرسید . از حال نسیم میپرسید همه از سرحالی آقاجون به وجد آمده بودند . شام را روی ایوان خوردیم . هندوانه هایی که خود اقاجون خریده بود خوردیم و گفتیم و خندیدیم . حالش برای همه عجیب بود . بالاخره سر حرف را باز کرد . رو به من گفت:خوب دختر تو چه خبر؟

با لبخند گفتم:شکر خدا خوبم .

قهقهه ای زد و گفت:باید خوب تر هم بشی . گل هندوانه را دهانش گذاشت و به پدرم گفت:ببینم اختیار کتایون با من هست یا نه؟

پدرم با شرمندگی گفت:این چه حرفیه اختیار دارید .

مادر به ادامه حرف پدرم گفت:اگه در گذشته هم ما کوتاهی کردیم شما باید ما رو ببخشید .
-نه نه اصلا حرف گذشته رو نزن . بعد دوباره بمن گفت:یک داماد خوب از شما خواستگاری کرده . بی انصاف هندوانه را در دهانش چنان چپاند که قدرت حرف زدن نداشت . همه راتوی خماری نگه داشت . چشم همه به دهان آقاجون خشک شد . پدرم دهانش باز ماند . خودم با چشمان بیرون زده نگاهش میکردم . خوب هندوانه اش را جوید و گفت:چیه؟عجله دارید؟دوباره قهقهه زد .

عمه مهناز گفت:وا!اقاجون جون به لب شدیم . خوب بگید دیگه!

سرش را به علامت مثبت تکان داد و با خنده گفت:پسره رو همه میشناسید . از همه مهمتر مورد تایید صد در صد منه .

مادرم با تعجب گفت:پسره؟

-بله نوه ی من ارزشش بیشتر از این حرفهاست . مگه ما بچه مون رو از توی جوی اب گرفتیم؟

عمه گفت:خوب بعدش . کیه؟چکاره هست؟

سینا بغل آقاجون نشست . آقاجون صورت کوچکش را بوسید و هندوانه کوچکی به دهانش گذاشت . به آرامی گفت:آقا مهدی .

همه با هم گفتند:هان آقا مهدی!

بدنم لرزید . عرق کردم . همه متوجه پریدن رنگ و رویم شدند . مگه کسی از راز بین من و مهدی خبر داشت؟چرا بیخودی هول شدم؟چرا قلبم تند تند میزند؟خجالت و شرم و حیا اجازه نداد میان جمع بنشینم . بلند شدم و به سالن رفتم . صدای همه را به وضوح میشنیدم . عمه مهناز گفت:خود اقا مهدی پیشنهاد داد؟

«بله خیلی هم دلش بخواد»

پدرم گفت:«آقا جون ، ولی کتی با اون خیلی فرق داره . اون . . . »؟

اصلاًشما کار نداشته باشین . من این بچه رو بزرگش کردم ، مهدی بهترین مورده . فقط باید نظر کتی رو بپرسم که از قیافش خوشش میاد یا نه!بالاخره حرف یه عمر زندگیه . کار یه روز دو روز که نیست . علف باید به دهن بزی شیرین بیاد . »

سکوت برقرار بود . کسی حرف نمی زد ، همه متعجب شده بودند . خودم هم دلم داشت از جا کنده می شد . باور کردنی نبود . مهدی رسما از من خواستگاری کرده بود . قدرت رویارویی با هیچ کس را نداشتم . انگار روی پیشانی ام نوشته اند که من مهدی را می خواهم . نمی دانم او را می خواستم یا نه . آن شب تا صبح خوابم نبرد . احساس دوران قبل از ازدواج را یافته بودم . با خودم فکر می کرم و می خندیدم . صورت مهدی ، لبخند شیرینش ، از پیش چشمم کنار نمی رفت . همه چیز را فراموش کرده بودم . زندگی هفت ساله ام را ازدواج ناموفقم را ، سینای شش ساله ام را ، همه را از یاد برده بودم . آتش زیر خاکستر شعله کشیده بود . شوریده و دیوانه ام کرده بود . نامه ی هفت سال پیش مهدی را باز کردم . صد بار خواندم و بوسیدم . روی قلبم گذاشتم . چقدر لذتبخش بود . چه احساس شیرینی بود . از اینکه مرا می خواست و می طلبید لذت می بردم . تا دو روز بعداز گفتن آقا جون ، کسی راجع به این موضوع حرف نمی زد . خودم هم به فکر افتاده بودم . مهدی را بی صبرانه می طلبیدم . ولی . . . ولی من دیگر دختر دیروز نبودم . من بیوه زنی بودم که یک بچه هم داشت . من تجربه یک زندگی را داشتم . گاهی ساعت ها در باغ می نشستم و فکر می کردم . اگر نتوانم توقعات مهدی را برآورده کنم چه؟اگر او هم بنا به احساس تصمیم گرفته باشد چه؟نکند دیگر مرا نخواد؟نکند برود و مخفیانه دختر دیگری را بگیرد؟پشیمان می شدم . به سینا نگاه می کردم و خودم را سرزنش می کردم . دختر چه مرگت شده؟دیگر چه می خواهی؟بچه ات صحیح و سالم جلویت ایستاده ، پشت و پناهی چون آقا جون داری؟دیگر شوهر . . برای چه؟دختر تازه از همه مسئولیت ها فارغ شده ای

تازه داری از زندگی لذت می بری . سری که درد نمی کند چرا دستمال می بندی؟ولی از طرفی دیگر ، هوای دلم ، هوای عشق کهنه ام ، با سراسر وجودم می جنگید . من هنوز جوان بودم ، پرشور و زیبابودم . هر جا پا می گذاشتم همه تحسینم می کردند ، چطور می توانستم احساستم را خفه کنم؟من هنوز مهدی را عاشقانه دوست داشتم . یک بار تقدیر تمام آرزوهایم را به باد داد . و حالا . . . . خدایا ، چه روزهای سختی را گذراندم . چقدر در آتش سوختم ، بین دو راهی مانده بودم . بالاخره آقا جون در باغ ، به تنهایی به سراغم آمد . دست سینا در دستم بود و کنار حوض قدم می زدیم . آقا جون احوال پرسی گرمی با سینا کرد و ادامه داد:«بابا ، فکراتو کردی؟»می دانستم چه می گوید ، خودم را به نفهمی زدم:«چه فکری اقا جون؟» 

«ای باباآقا مهدی رو می گم . »

بابردن نامش قلبم داغ می شد . گفتم:«نمی تونم تصمیم بگیرم ، آخه . . . »

«آخه نداره ، همه چی رو بسپار دست من ، تو فقط از ظاهر و سر و وضعش خوشت می یاد؟»

با حسرت گفتم:«ای بابا اقا جون کاش همه چی سر این ظاهر بود . »

خنده ای کرد و گفت:«پس اگه اجازه بدی به مهدی بگم با خودت صحبت کنه . هر دو حرفاتون رو بزنید بالاخره تو یه بچه داری؟»

آه از نهادم بلند شد . سینا شده بود نقطه ی تاریک زندگی ام . ولی اشتباه می کردند . من مادر بودم . صد تای امثال مهدی را به یک موی گندیده ی سینا نمی دادم . اجازه نمی دهم به خاطر سینا تحقیرم کنند . خشمم بالا آمده بود . آقا جون حرف می زد ، ولی من دیگر کر شده بودم . نه چیزی می دیدم نه چیزی می شنیدم . شاید حرف اقاجون ، حرف مهدی باشد . شاید او این موضوع را به اقا جون گفته . همان جا تصمیم را گرفتم . گفتم:«آقا جون فعلا جوابم منفیه . »

آقا جون در جایش ایستاد . نگاهی از روی حرص و تعجب کرد و گفت:«دختر این هم حرف زدم . پس بفرمائید بنده مترسکم دیگه!» لبم را گاز گرفتم و گفتم:«آخه آقا جون . . . نه ، به خدا . . . » 

«نه به خدا یعنی چی؟اصلاًهوش نیستی کجایی؟»

سرم را پایین انداختم و با نوک دمپایی به سنگریزه های کف باغ زدم . آقا جون گفت:«به هر حال من به مهدی گفتم که با تو حرف بزنه . هر تصمیمی هم که گرفتی باید این جلسه رو تن بدی . »

«چشم آقا جون . هر چی شما بگید» . و رفت .

گریه ام گرفت . دلم به بیچارگی خودم می سوخت . هیچ کس درکم نمی کرد . من سینا را می خواستم ، تنها سرمایه ام بود ، همه چیزم بود . حاضر نبودم ذره ای ناراحتی برایش درست کنم . پسرم کاملا همه چیز را می فهمید . دراین مدت که خانه آقا جون بودیم با ادب تر و با متانت تر شده بود . بالاخره مهدی امد . آن شب ، همه منزل عمه ملوک دعوت داشتند البته با قصد قبلی آنجا رفته بودند تا خانه برای من و مهدی خلوت شود . سینا را هم با خودشان برده بودند . از یک سو دلم برای مهدی می تپید و از سوی دیگر کینه ای بی جا از او نسبت به سینا در دلم می خلید . خودم را آراستم ، عطر مفصلی زدم . چادر سپید زیبایی به سر کردم و به انتظارش نشستم . درست سر ساعت زنگ زد . او هم حسابی به خودش رسیده بود . خنده ام گرفت . کت و شلوار رسمی پوشیده بود . واقعا خط اتوی شلوارش خربزه را قاچ می کرد . بوی ادکلنشهمه جا را پر کرده بود . موهایش را مرتب کرده بود و با یک سبد گل مریم داخل شد . لبخند شیطنت آمیز بر لبش بود .

«اجازه هست . »

سرم را پایین انداختم . انگار نه انگار همان دختر بی حیای دیروزم . همان دختر پروییکه به مهدی پیشنهاد ازدواج داده بود . با شرم و حیا گفتم:«خواهش می کنم بفرمایید»

جلویم ایستاد . نگاهایمان به هم گره خورد . سبد گل را دو دستی به طرفم گرفت:«قابل نداره . »

«توی زحمت افتادید »

سبد را گرفتم و او روی مبل نشست . متوجه شد در خانه کسی نیست . به اشپزخانه رفتم و با لیوان شربت برگشتم .
«دست شما درد نکنه ، این شربت خوردن هم داره . »

و خندید باز همان دندانهای سپید و زیبایش از میان لبهای گوشت آلودش نمایان شد . هنوز هم خواستی بود . به نظرم هیچی چیز فرقی نکرده بود . نه احساس های من و نه ظاهر او . نمی دانستم . ایا همان اندازه که او در نظر من دلنشین است ، ، من هم در نظر او خواستنی هستم یا نه!

روی مبل دیگری نشستم . خودم از محجوبیت خودم تعجب کرده بودم . گفت:«حاج آقا با شما صحبت کردند؟» چه سوال احمقانه ای . خودش خوب می دانست که برای همین موضوع به اینجا امده است . ولی خوب ، شاید حرفی برای شروع نداشت .

گفتم:بله ، ولی می دونید . . . » سرش پایین بود . به سرعت سرش را بالا آورد و به من خیره شد . رویم نمی شد که مسئله سینا را بیان کنم . آنقدر ابهت و مردانگی داشت که سوالم بی جا تلقی می شد . ادامه ندادم:«هیچی!ولش کنید . »
گفت:«نه خواهش می کنم حرفت رو بزن . اگه مساله خاصی هست بی رو در بایستس حرفت رو بگو . یاشاید هم من مورد پسند نیستم .

میان حرفش دویدم:«نه نه به خدا . حالا شما بفرمایید . »

؟«ببینیئ کتی خانم ، هم شما پخته تر شدید و هم من . من تا به حال غیر از مورد شما به ازدواج فکر نکردم . به خاطر همین هم تا حالا مجرد موندم . خوب ، زندگی کردن شوخی نیست . فقط قربون صدقه نیست . به هر حال شما بهتر از من می دونید چی می گم . شما تجرب کردید . بالا و پایین زندگی رو دیدید . تلخی ها رو چشدیدید . دلم می خواد واقع بین باشی ، تصمیم درست رو بگیری ، خوب فکر بکنی . شاید من اصلاًپدر مناسبی برای پسرت نباشم ، فقط این رو می دونم که سینا مثل پسر خودم هست . من وقف مردم هستم ، چه برسد به خانواده ام . ولی باز خوب فکر کن . اون نامه ای که چند سال پیش برات فرستادم یادت هست؟» سرم را به علامت مثبت تکان دادم . گفت:«آهان من همون مهدیم ، با همان شرایط و گرفتاری ها »

گفتم:«ولی من خیلی فرق کردم ، خسته هستم شاید زن خوبی برایت نباشم . »

خنده ای کرد و گفت:«خستگی هایت در می آید . فقط به شروع تازه نیاز به عشق و علاقه داره . همین»
«چی بگم!باید فکر کنم . »

«خوبه ، من هم همین رو می خوام ، خوب فکر کن . بیشتر از همه به سینا فکر کن . من فقط خوشبختی شما و اون بچه رو می خوام . این رو هم بدونید که من از سر احساس تصمیم نگرفتم ، صد درصد از روی عقل بوده . . . . »
چشمانم خیره به صورت مهدی بود . تا به حال اینقدر راحت و از نزدیک نگاهش نکرده بودم . هر چه تماشایش می کردم ، سیر نمی شدم . ای خدا ، این چه احساس بدی است که درونم شعله می کشد!چرا از خودم ، از سنم ، از پسرم خجالت نمی کشم؟چرا مثل جوانهای 14 ، 15 ساله شده ام؟از شدت هیجان دستهایم یخ کرده بود . مهدی ادامه داد:«پس هر نظر و تصمیمی که گرفتید به حاج آقا بفرمایید ، من هم مطیع تصمیم شما هستم .

نگاهی به ساعت انداخت و گفت:«خوب ، حرف ها زده شد . بهتره زحمت رو کم کنم . »

با شرم و حیا گفتم:«اختیار دارید ، رحمت هستید . »دیگر رویم نشد که بگویم حالا زود است که تشریف ببرید ، در خدمت تان بودیم . بلند شد . در حالی که سرش پایین بود ، از من خداحافظی کرد و به طرف در سالن رفت . تا جلوی در بدرقه اش رفتم . کفش هایش از تمیزی برق می زد . خنده ام گرفت . پس او هم قصد جلب توجه مرا داشت . او هم می خواست در نظر من زیبا جلوه کند . رفت . هنوز نرفته دلم برایش تنگ شده بود . آخر شب همه به خانه امدند ، ام هیچ کس حرفی به من نزد .

صبح مادرم صدایم کرد:«کتی بلند شو آقا جون منتظر توست . کارت داره . »فهمیدم که چه کارم دارد . اما خودم را از تک و تا نینداختم . و با غرلند بیدار شدم . سینا هنوز خواب بود . معلوم بود دیشب حسابی بازی کرده و خسته شده است . آبی به صورتم زدم و به طبقه ی پایین رفتم . آقا جون صبحانه خورده و لباس پوشیده ، روی مبل نشسته بود . سلام کردم و کنارش نشستم .

«خوب خوابیدی؟»

«بله اقا جون؟»

«با مهدی صحبت کردی؟»

«بله؟»
«نتیجه؟»
«والا نمی دونم آقا جون»

«مگه حرفاشو نزد ، مگه فکر هاتو نکردی؟می تونی شوهر داری کنی یا نه؟همینه . نمی خوایم کوه رو کوه بذاریم!»
سرم پایین بود و با انگشتانم بازی می کردم . گفتم:«آقا جون ، آدم مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید می ترسه . »
«عجب!نه بابا ، این ادم نه ماره نه خاره ، مطمئنا از تو بهتره . »

با خنده و تعجب نگاهی به صورت حاج صادق کردم . خندید و گفت:«بلند شو برو دنبال کارات ، مبارک انشاءا . . . »
خنده ام بیشتر شد ، گفتم :«آقا جون!»

«دیگه چته؟آب اینجا ، نون اینجا ، کجا بهتر از اینجا!پاشو آقا . »

عمه مهناز و بقیه به جمع ما پیوستند . انگار همه منتظر نتیجه بودند . بیشتر از همه چشم نگران مادرم به صورتم بود . قمر که از همه بزرگتر و مو سفید جمع بود ، زبان درازی کرد و پرسید:«حاج آقا شیرینی بخوریم یا نه؟»
آقا جون که مشغول پوشیدن کفشهایش بود با صدای بلند گفت:«بخورید ، فقط خودتون رو خفه نکنید . »

صدای جیغ خوشحالی همه بلند شد . مادرم صورتم را بوسید . عمه مهناز بشکن می زد و مبارک باد می خواند . قمر دوان دوان اسپند آورد و دود کرد:«بر چشم بد لعنت . الهی کور بشه هر کی نظر تنگه»
از خجالتم داشتم آب می شدم . دعا می کردم کاش زمین دهان باز می کرد و فرو می رفتم . دلم نمی خواست به چشم هیچ کدامشان نگاه کنم . شرمزده بودم . دلم شور می زد . ان روز را به سختیگذراندم . صبح فردا خاله مهدی تلفن کرد . آن وقت بود که فهمیدم حاج خانم مادرش به رحمت خدا رفته است . دلم گرفت ، یاد قربان صدقه هایش افتادم . چقدر خانم و با وقار ، مومن و با متانت بود . به حق ، مادر مهدی بود . خاله خانم از مادرم اجازه خواست تا به خواستگاری بیایند .

هفته آخر شهریور بود . گرمای هوا کاسته شده بود . خانه را اب و جارو کردیم . میوه و شیرینی را در ظرف های کریستال چیدیم و روی میز پذیرایی گذاشتیم . گل های تازه را عمه مهناز از باغ چید و در دو سه گلدان روی عسلی ها گذاشت . بعد از ظهر بود ، همه خانه بودند . قرار بر این بود که مهدی با تنها خاله اش بیاید؛آمد ، شیک و تر و تمیز . یک سبد گل بزرگ هم آورد . خاله خانم هم دست کمی از خواهرش نداشت . می گفتند مدیر مدرسه است . چادر گلدار کرپ سرش بود و دست و گردنش غرق طلا بود . یک خال درشت بالای لبش نشسته بود . صورت گرد و گونه داری داشت . حدود شصت سال را نشان می داد . جمع گرم و صمیمی بود . همه به هم تعارف می کردند و زیر بغل هم هندوانه م گذاشتند . از بالای پله ها سرک کشیدم . گرم حرف و گفتگو بودند . دلم برای مهدی ضعف می رفت . بیشتر از قبلا دوستش داشتم . جافتاده و مردانه بود . همانی که دلم می خواست . قمر از پایین پله ها صدایم زد:«کتایون خانم حاج آقا کارتون دارند»یعنی بیا پایین موقعش شده است .
چادر سپید تازه دوخته ام را به سر کردم . دستهایم می لرزید ، به سختی رو گرفتم و از پله ها پایین رفتم . به احترامم همه بلند شدند و با بفرمایید ، بفرمایید آقا جون ، همه نشستند ، عمه مهناز برایم جا خالی کرد و مرا رو به روی مهدی و خاله خانم نشاند . خاله خانم چشم از من بر نمی داشت . سر و پایم را برنداز می کرد . گفت:«مبارک باشد ، هزار ماشاءا . . . کتایون خانوم همه چیز تمام هستند . »

عمه ادامه داد:«خدا حفظ کنه آقا مهدی رو . ایشون هم به آقایی تموم هستن . »

خاله خانم که از تعریف و تمجید عمه مهناز خوشش امده بود ، نیشش باز شد و گفت«اختیار دارید ، خوبی از خودتونه؛خدا هر دو رو به هم ببخشه . »

آقا جون که برای مهدی میوه پوست می کند ، ادامه داد:«الحمدا . . . . حیف بود آقا مهدی از توی خودمان بیرون می رفت . کاش همون روز اول خواستگاری کتایون می آمدی ، هم اون اینهمه سختی نمی کشید هم تو الان ده تا بچه داشتی . »همگی زدیم زیر خنده .

هوا گرم بود ، ولی دستان من ازسرما می لرزید . به صورتم مرتب عرق سرد می نشست . آقا جون گفت:«خوب آقا مهدی ، کی می خوای عروست رو ببری؟چقدر مهریه پیش کش می کنی؟»

مهدی با لباس رسمی جدی تر شده بود . بادستمالی مدام عرق پیشانی اش را می گرفت و سر به زیر نشسته بود . پای راستش را روی پای چپ انداخته بود و سرپا گوش به فرمان آقا جون بود . با لحنی آرام گفت:«شما خودتون صاحب اختیارید . هر چی شما امر کنید بنده مطیعم . »

آقا جون خنده بلندی کرد و گفت:«آقا من یه بار زن گرفتم ، مهریه هم دادم . شما می خواید زن بگیرید ، شما باید از جیب خرج کنید . »

مهدی که زرنگتر از آقا جون بود ، با خنده ادامه داد:«به هر حال شما توی این مساله تجربه دارید ، راهنمایی بفرمایید .
«انصافا این را درست گفتی . من نظرم روی 14 سکه و یک حج واجب است . حالا نظر کتایون را نمی دانم . »
مهدی سرش را بلند کرد و نگاهی به من انداخت و به سرعت نگاهش را به سمت آقا جون برد . گفت:«حاج آقا خیلی کمه ، عرف این نیست . »

«ببین آقا مهدی ، ما که یه جو دین و ایمون داریم باید یاد بقیه بدیم . مهریه خوشبختی نمی یاره ، سنت رسول خدا هم همینه . این طور مهریه ، بالاترین ارزش هر زنی رو نشون می ده . بعدا هر چی داشتی و نداشتی رو به نام خانمت کن ، رضایت دادی؟

مهدی سری تکان داد و گفت: هر چی شما بفرمایید .

بعد اقاجان رو به من کرد : کتایون بابا شما هم راضی هستی؟

- هر چی شما صلاح بدونید .

- خوب ، پس صلوات ختم کنید .

قمر دیس شیرینی را بلند کرد و اول جلوی خاله خانم گرفت: بفرمایید . بعد جلوی مهدی و بعد هم جلوی تک تک جمع خودمان . قرار عقد را اخر مهر روز تولد حضرت زهرا (س) گذاشتند .

ان روز صیغه محرمیت بین من و مهدی خوانده شد . عشق گذشته دوباره شعله کشید . با تمام وجود دوستش داشتم . تمام غم و غصه های گذشته دود شد و به هوا رفت . مهدی عاشقانه سینا را دوست داشت . هر چه می گفت به دلش راه می امد تا به جایی رسید که سینا گفت: کاش یه بابا مثل اقا مهدی داشتم .

برچسب ها : ,,,,

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
ما در شبکه های اجتماعی :

امکانات سایت

 
  دفنرمقام معظم رهبری 
   

   سایت ریاست جمهوری 


 

 

سایت آیت الله هاشمی رفسنجانی

  یادمان خاتمی  

 

دانلودکتابهای درسی

 

آزمون آنلاین

   

دانلودبرنامه های کاربردی

 


 آمارآنلاین جهان 

وبسایت ما

 
  فیش حقوقی فرهنگیان

 

ضمن خدمت فرهنگيان

سيستم پرداخت فرهنگيان استان قم

اتوماسيون اداري

صندوق ذخيره فرهنگيان

سامانه اسکان فرهنگيان

خانه معلم

لینک همکاران

-من یک مادرم،من یک معلمم

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir