close
تبلیغات در اینترنت

بامداد سرنوشت قسمت آخر

مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات

جستجو


Google

در اين وبسايت
در كل اينترنت

ویژه مدیر وب سایت



در اين وبسايت
در كل اينترنت
 

لينک هاي کاربردي

 

لوگوي دوستان

 


نسيم انديشه

مدرسه امام خميني 
من يک مادرم ، من يک معلمم 

روزنامه بخوانيد

 

سایتهای مفید














mwuor4ujura1de1br4c.png

مترجم سایت


روزنامه ها

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب : 59
کل نظرات : 11
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 1

آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز : 45
بازدید دیروز : 77
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 11
آي پي امروز : 6
آي پي ديروز : 44
بازدید هفته : 45
بازدید ماه : 1,041
بازدید سال : 26,235
بازدید کلی : 96,042

اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی : 54.167.15.6
مرورگر :
سیستم عامل :
امروز : دوشنبه 19 آذر 1397
تاریخ : چهارشنبه 03 تیر 1394
خوش آمدید
تاریخ : پنجشنبه 11 آذر 1395
نرم افزار حسابداری مدارس SchoolAccounting
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
جدیدترین جملات پشت کامیونی
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت آخر
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت پنجم

تبلیغات

بامداد سرنوشت قسمت آخر

دسته: عمومی,داستان, تاریخ ارسال: شنبه 07 آذر 1394 ساعت: 8:19

دلم ارام گرفت . فقط امیدوار بودم که این خواستن ها موقتی نباشد . از روی هوس دل و برای به کام رسیدن نباشد . در تمام مدت صیغه محرمیت ما اصلا تنها نبودیم . همیشه در حضور جمع می نشستیم . حتی من چادر هم سر می کردم . البته این هم شاید دو سه جلسه بیشتر نبود . راضی به جشن عروسی نبودم . مهدی خیلی اصرار کرد ، ولی من تن ندادم و بنا به خواسته او ، به یک مهمانی مختصر منزل اقاجون اکتفا کردیم . خرید بازار شیرین بود . خریدی که ادم در کنار عشقش بکند زیباترین لحظات و به یاد ماندنی ترین خاطرات خواهد شد . حلقه خیلی سنگینی برایم خرید . سرویس طلا هم همین طور . اینه و شمعدان ، لباس مهمانی ، کفش کیف ، خلاصه از سیر تا پیاز روی همه اینها ده نوع اسباب بازی هم برای سینا خرید . مادر و پدرم خوشحال بودند . همه خانواده احساس ارامش می کردند . دردهای کهنه ارام شدند . روز موعود فرا رسید . خانه شلوغ بود ، خانم ها هم اراسته و زیبا در سالن بالا بودند و اقایان هم در سالن پایین . قمر دایره می زد ، اسفند دود می کرد . به ارایشگاه رفتم . موهایم را اراستند و در میانشان گل مریم گذاشتمد . صورتم را هم به بهترین نحو ارایش کردند . لباس سفید ساده ای پوشیدم . زیباتر و جاافتاده تر از گذشته شده بودم . همه تحسینم می کردند انصافا هم زیبا بودم . چشمان ابی ام در میان خطوط مشکی ارایش برق می زد . پوست سفیدم می درخشید و فقط ارزو داشتم مهدی این گونه مرا ببیند .

عاقد امد . از من وکالت گرفت و خطبه عقد را خواند . با بله ی من صدای هلهلهه ی جمع بلند شد . عمه مهناز ، عمه ملوک ، نسیم که حالا مثل توپ شده بود ، در میان خنده هایشان گریه می کردند . سینا از مهدی جدا نمی شد . هر چه به مهدی اصرار کردند به سالن بالا بیاید نیامد . از همین اخلاق هایش خوشم می امد . از متعصب بودنش ، از اراداه و مقاومتش ، دلم ضعف می رفت . شام مفصلی دادند و همه رفتند . چادر سفیدم را روی سرم انداختند و سوار ماشین مهدی شدم . هر چه اقاجون و مادرم اصرار کردند که سینا بماند ، مهدی زیر بار نرفت . در اخر اقاجون سینا را تحریک کرد که نزدشان بماند و قول های ان چنانی داد که دیگر سینا راضی به امدن با ما نشد . هر چه مهدی گفت نیامد . کمی در خیابان ها چرخیدیم . نه من حرفی می زدم و نه مهدی . چند ماشین دیگر هم پشت سر ما می امدند . بالاخره در یکی از فرعی های پاسداران پیچیدیم . ماشین جلوی خانه یک طبقه ویلایی متوقف شد . باورم نمی شد . زیباترین خانه ای بود که دیده بودم . حیاط ، چمن کاری شده بود . در دو طرفش دو باغچه به شکل دایره ای قرار گرفته بود . پر از بوته های گل سرخ و گل ناز . حوض گرد ابی رنگی جلوی ساختمان قرار داشت . با چند پله به حیاط ایوان وصل می شد و در ورودی که سراسر شیشه ای بود ، جلوی رویمان قرار می گرفت . مهمان ها پیاده شدند . عمه مهناز در ماشین را باز کرد و دست مرا گرفت و به طرف داخل ساختمان راه افتادیم . مهدی جلوتر رفته بود و قفل ها را باز می کرد . هوا ابری بود . باد خنکی می وزید . به داخل رفتیم . چادرم را برداشتم . چقدر بزرگ بود . کف سالن سرامیک سفید بود . من اصلا خانه را ندیده بودم . چند فرش طرح گلیم به صورت زاویه دار پهن شده بود . مبلمان تمام پارچه سورمه ای در وسط سرامیک های سفید خودنمایی می کرد و سمت راست سالسن پذیرایی و ناهار خوری بود . مبلمان طرح سنگ مرم بود . با رویه های سورمه ای و سفید . پرده های تور با مخمل ابی فضا را دل انگیز کرده بود .

مهمان ها داخل امدند . پدرم امد و دست مرا در دست مهدی گذاشت . ان شب همه دلشان برای مهدی سوخت چون بنا به رسوم گذشته ، عروس و داماد را پدر داماد باید دست به دست بدهد . اشک های پدرم از فرط خوشحالی و همین طور دوری من ، صورتش را می شستند . مادرم غریبانه گوشه ای ایستاده بود و با گوشه ی روسری اش دانه های درشت اشک را پاک می کرد . همه صورتم را بوسیدند و ما تنها شدیم .

مهدی به بدرقه شان رفت و بعد صدای به هم کوبیده شدن در حیاط امد .

دلم هری پایین ریخت . قلبم توی گوشم می زد . قدرت رویارویی با مهدی را نداشتم . به بهانه دیدن خانه بلند شدم و راه افتادم . دو اتاف خواب داشت . اتاق خواب خودمان همه چیز سفید و صورتی بود . مثل رویا شده بود . باور نمی کردم مهدی اینقدر با سلیقه باشد . تمام اتاق خواب و سالن غرق گل بود . اتاق خواب دیگر را هم برای سینا چیده بود . تخت و کمد رنگ چوب ، پر از عروسک و ماشین و وسایل بازی بود . برگشتم که به سالن بروم . به مهدی برخورد کردم . پشت سرم ایستاده بود . سینه به سینه هم بودیم . ذوب شده نگاهم می کرد: خوشت امد؟ چطور است؟

لبخندی زدم و با ناز و عشوه گفتم: همه چیز عالی است ، همه چیز .

یک دستش را به چهارچوب در و دست دیگرش به پهلویش تکیه داده بود گفت: تا تو یه دوش بگیری ، من یه قهوه درست می کنم .

انقدر در زندگی با سروش خودم کارها را کرده بودم که بی خودی هول شدم ، گفتم: نه نه . تا تو لباست را در بیاوری من درست می کنم .

خندید و گفت: نه خانوم . شما بفرمایید . و رفت .

لباس عروس را دراوردم و لباس سفید بلندی که گل های ابی گیپوری داشت به تن کردم . مهدی پنجره ها را باز کرد . بوی نم باران و خاک بلند شده بود . حسابی عطر زدم و به سالن رفتم . مهدی صدای دمپایی روفرشی ام را شنید و از روی اپن اشپزخانه سرک کشید . نگاهش مات و مبهوت بر من بود . از اینکه از زیبایی ام او را تسخیر می کرد لذت می بردم . چند ثانیه ایستاد و بی طاقت سینی فنجان های قهوه را اورد . روی مبل رو به روی من نشست . مژه های بلندم انقدر ریمل خورده بد که وقتی پلکم را بالا می اوردم به ابروهایم کشیده می شد . پای راستش را روی پای چپش انداخت و دست هایش را به هم گره کرد . گردنش را کج کرده بود و شوریده حال مرا نگاه می کرد .

لبخندی زدم و گفتم: بفرمایید سرد شد . ولی او مست و مخمور شده بود . فقط نگاهم می کرد . لبخند شیرینی هم کنار لبش بود . خنده ام گرفته بود . مثل مات زده ها شده بود . برای شکستن سکوت گفتم: خوب قهوه درست می کنید!

- نوش جان .

فنجان قهوه اش را برداشت و لبی زد و گفت: حیف از تو نبود توی مرداب بیفتی؟ واقعا خوشگلی .

خنده ام کشفته تر شد . احساس پیروزمندانه ای داشتم . گفتم: نه بابا نظر لطف شماست .

- هنوز من شما هستم؟ تا کی می خوای با من رسمی صحبت کنی؟

- باید کم کم عادت کنم .

باد پرده های بلند تور را تا وسط اتاق می اورد . صدای رعد و برق بلند شد . نگاهی به اندامم انداخت و گفت: سرما نخوری خانوم!

دیگر طاقت نداشتم . دلم می خواست هر چه زودتر مرا در بربگیرد و احساس کنم که تماما وجودش مال من است .

نگاهی به گل های مریم لابه لای موهایم کرد: ای بدجنس ، تیر خلاص را زدی!

خندیدم: مگه ذات زن ها رو نشناختی؟

- نه نشناختم . کتی!

- بله .

- موهات رو باز کن . دوست دارم موهات پریشون دورت باشه .

بلند شدم و مطیعانه به اتاق خوابم رفتم که جلوی اینه سنجاق ها را از سرم جدا کنم . مهدی هم سینی فنجان ها را برداشت و راهی اشپزخانه شد . جلوی اینه نشستم و موهایم را باز کردم . روی شانه ریختم . مهدی لبه تخت ، پشت سر من نشسته بود و از توی اینه مرا تماشا می کرد . گفت: خدا همه چیز رو به من تمام کرد . نمی دونم چطوری شکر این همه نعمت رو بکنم!

- زیادی از من تعریف نکن ، لوس می شم ها!

دستش را به طرفم دراز کرد و من مسحور به اغوشش رفتم .

- بالاخره مال خودم شدی .

صبح ساعت ده بود که مهدی بالای سرم بود . یک شاخه گل مریم روی صورتم گذاشته بود: خانومی بیدار نمی شی؟ ظهر نشد .

کششی به بدنم دادم و گفتم: خوابم می یاد . بذار بخوابم .

- دیرمون می شه .

- برای چی؟ چرا دیر می شه؟

- باید بریم عزیزم .

- کجا؟

 مشهد ، امام رضا . من و تو سینا .

ملافه را تا گردن بالا کشیدم و گفتم: راست می گی مهدی؟

- اره خواستم ، غافلگیرت کنم .

خنده ام شکفت و گفتم: کی باید بریم؟

- ساعت سه بعدازظهر .

به سرعت از جایم بلند شدم: وای خیلی دیر شده .

- عجله کن . کاری نداریم فقط وسایلت را جمع کن .

- ناهار! ناهارم دیر شد .

مهدی خنده ای کرد و گفت: خانومم ، ناهار از بیرون می خریم . بی خودی عجله نکن .

کتری قل قل می جوشید . میز صبحانه چیده شده بود . نان تازه روی میز ، بویش گیج می کرد . مهدی امد: بفرمایید صبحانه .

- وای دستت درد نکنه . تو چرا زحمت کشیدی؟

گرسنه بودم و با اشتها . صندلی را عقب کشیدم و نشستم . چند لقمه خوردم . یک دفعه حضور مهدی یادم امد . گفتم: اِ راستی تو چی؟ خوردی یا نه؟

- نه منتظر تو بودم . پس بیا دیگه .

نشستیم و مفصل خوردیم . مهدی گفت: از امروز به بعد صبحانه درست کردن با منه .

- چطور؟

- خوب دیگه . خواستنه دیگه . چکار کنم دست خودم نیست .

خنده ای کردم و گفتم: نه خودم درست می کنم .

- لازم نیست وقتی مرد حرف می زنه زن می گه چشم .

بعد از خوردن صبحانه باز هم میز را خودش جمع کرد و همه ی ظرف ها را شست . چمدان لباس هایمان را بستم . و بعد از ناهار روانه خانه حاج صادق شدیم . سینا سرحال بود . از تفریح هایی که کرده بود برایمان تعریف می کرد . از همه خداحافظی کردیم و به فرودگاه رفتیم . اولین بار بود که سینا سوار هواپیما می شد . از ذوق روی پا بند نبود . مهدی کلی برایش تعریف کرده بود . یک ریز سوال پیچم می کرد . با دیدن بزرگی هواپیما وحشت کرد سوار نمی شد و اصرار به برگتشن داشت . مهدی بغلش کرد و بالاخره سوار شد . در هوایپما ارام گرفت و بعد هم خوابش برد .

مشهد خلوت بود فصل مدارس بود و حرم شلوغ نبود . به یاد سفری افتادم که با سروش امده بودم . از سادگی خودم ، دلم می سوخت و اشک امانم نمی داد . مهدی کنار گوشم زمزمه کرد: خانم ، ما رو هم دعا کنید .

لبخند معنی دار به صورتش زدم و روانه حرم شدیم . در راه هر چه مستحق جلوی مهدی می امد دست رد به سینه اش نمی زد . تعجب کرده بودم . شاید به بیست نفر کمک کرد . گفتم: اینطوری همه تشویق می شن به گدایی .

خندید و گفت: گدا منم نه اینها . من نذر دارم دست رد به سینه هیچ گدایی نزنم . خدا هم دستم رو هیچ وقت خالی نذاره .

سینا دائما جلوی تسبیح فروشی ها می ایستاد و اسباب بازی می خواست . ان هم ماشین پلاستیکی . مهدی هم بی چون و چرا می خرید . حرصم گرفت . گفتم: اینجوری بدعادت می شه . لطف کن دیگه چیزی نخر .

مهدی با همان ارامش همیشگی گفت: این بچه که خیری از پدرش ندیده . بذار لااقل با ما خوش بگذرونه .

با غیظ صورتم را برگرداندم و نگاهم به گنبد طلایی امام رضا دوختم . بوی عطر و گلاب همه جا پیچیده بود . سینا محو لوسترها و اینه کاری ها شده بود . زیارت کردیم و بعد از زیارت ، هر دو در رواق مشترک خانم و اقاها نشستیم . احساس خوبی داشتم . احساس اینکه تکیه گاهم همراهم است . انگار لذت می بردم از اینکه خوشبختی ام را به رخ دیگران بکشم . مهدی زیارت نامه اورد و هر دو در کنار هم ، شانه به شانه هم ، خواندیم و برای خوشبختی مان دعا کردیم . چقدر سبک شده بودم . بعداز زیارت به هتل رفتیم و شام خوردیم . مهدی حسابی از ما پذیرایی کرد . سینا که از خستگی سرشب از حال می رفت . مهدی را عاشقانه دوست می دشاتم . نگاهش ، لبخندش ، کلامش ، همه برای تسلی و ارامش بود . باورم نمی شد اینقدر احساساتی باشد . جانش برای من و سینا درمی رفت . سرغذا ، کلافه ام می کرد . از غذای خودش هم برای من می گذاشت یا چند نوع غذا سفارش می داد که نمی توانستیم همه را بخورم و با اصرار او در تنگنا می ماندم . گردش رفتیم . خرید رفتیم . تا به حال طعم خرید با شوهر را نچشیده بودم . سروش هیچگاه برای من وقت نداشت . ولی مهدی برایم لباس انتخاب می کرد ، ان هم با قیمت های بالا . دوست داشت تا می تواند مرا خوشحال کند .

به خانه برگشتیم ، با کلی خاطره و سوغاتی ، سینا با دیدن اتاقش از خوشحالی پر دراورده بود و مثل هر مادر دیگری با خوشحالی پسرم در دلم قند اب می شد .

به خواسته مهدی ، در دوره عالی گرافیک ثبت نام کردم . کارهای خانه ازاردهنده نبود . با عشق و علاقه کار می کردم و هم درس می خواندم . مهدی ادم نبود ، فرشته ای بود به تمام معنا . در همه کارها کمکم می کرد . گاهی جارو می زد ، گاهی اوقات ظرف ها را او می شست . خرید خانه به گفته او با مرد خانه بود . هفته ای یکبار هم کارگر می اورد و همه جا را می شست و خانه مثل یک دسته گل می شد . سینا پیش دبستانی رفت . بهترین مدرسه ثبت نام شد: مهدی تو رو خدا اینقدر به دل این بچه راه نرو . به خدا فردا حریف نیستی ها!

- خانوم شما چی کار به کار پدر و پسر داری؟ دل خودمه . دوست دارم با دل سینا راهش ببرم . نکنه حسودی می کنی؟

چشمکی به سینا زد و گفت: همه وسایلت اماده است نه؟

سینا حاضر به رفتن نبود ، گفت: حاضره ، ولی من نمی رم .

انقدر مهدی قربان صدقه اش رفت ، انقدر وعده وعید داد تا سینا راضی شد . شب ها که به خانه می امد ، با تمام خستگی کمکم می کرد . اعصابم خرد می شد: مهدی جان ، خواهش می کنم برو بشین .

- من کوفت بخورم . تو کار کنی ، تو خسته بشی ، من فقط بخورم؟

با غیظ می گفتم: مهدی برو بیرون .

- چشم هر چی شما بفرمایید .

زمستان بود هوا سرد شده بود . برف به شدت میبارید . شومینه را روشن کرده بودم . چای را دم گذاشتم ولی مهدی هنوز نیامده بود . یک ساعت گذشت و نیامد . دلم شور میزد . سر سینا بیخودی داد میزدم . کلافه بودم . بالاخره با دو ساعت تاخیر صدای زنگ بلند شد . به سرعت به طرف آیفون دویدم . بله .
خودش بود مهدی عزیزم .

-باز میکنی خانمی؟

با حرص دکمه آیفون را زدم . بارانی و چترش غرق برف بود . دستهایش را از سرما بهم میمالید و به سرعت خودش را جلوی شومینه رساند . بی اعتنا به او به اشپزخانه رفتم . با صدای بلند گفت:سینا!بابایی کجایی؟سینا!
سرم را از اپن آشپزخانه بیرون آوردم:چه خبرته آروم سینا خوابه .

-حیف شد براش شکلات خریده بودم . بعد از چند ثانیه گفت:سلام کتی خانم .

-علیک سلام .

-چرا بنده رو مورد غضب قرار دادید؟!

-نه بابا خیالاتی شدی .

-من اگه تو رو نشناسم که باید در مطبم رو گل بگیرم . چرا اخم کردی؟هر چند با اخم هم خوشگلی .

سینی چای را آوردم روی میز وسط گذاشتم و به تلویزیون زل زدم .

-کتی!
-بله .
من چه کاری کردم که با من قهری؟

-یک نگاه به ساعت بکن!تو نمیگی من از دلشوره مردم و زنده شدم؟

به دو بلند شد و جلوی پای من روی زمین نشست و دستهایم را گرفت . هنوز دستهایش سرد بود . نگاهش نمیکردم . چون با نگاهش سحر میشدم . دستانم را بوسید:حق با شماست . ولی به خدا دنبال کاری بودم .
-یک تلفن زحمتی داشت؟

-راست میگی ولی سرم گرم کار شد ساعت از دستم پرید .

-همیشه کار کار .

دستانم را محکم گرفته بود . گفت:حالا بگو چه کاری؟

با سردی گفتم:به من چه؟هر کاری که بود .

-اگه بگم خوشحال میشی ها!بگم یا نگم؟

دستم را از دستش بیرون کشیدم:لوس نشو .

-تو لوسم کردی غیر از اینه؟با دست چانه ی مرا به سمت خودش چرخاند و نگاهایمان بهم گره خورد:کتی جان قراره بریم زیارت خانه خدا اون هم سه تایی .

چشمانم گشاد شد:راست میگی؟مکه؟دستانم را به گردنش آویختم:مهدی خیلی دوستت دارم .

میخندید و دندانهای سپید و مرواید گونش دل مرا میربود .

صبح فردا برف سنگینی بارید و همه جا تعطیل شد . مهدی هم سینا را کوک کرد و هر دو لباس پوشیدند و راهی حیاط شدند . مهدی مرا هم برد . حسابی برف بازی کردیم . دستانم بی حس شده بود . هیچ حسی نداشتم گاهی تیر میکشید . بداخل آمدم و جلوی شومینه نشستم . به گز گز افتاد . مهدی به کمکم آمد . دستانم را ماساژ داد و جلوی آتش گرفت و در آخر بوسید . گفت:این هم از فوت کوزه گری .

خیلی خواستنی تر از آن چیزی بود که قبل از ازدواج فکر میکردم . دلم به حال روزهای از دست رفته جوانی میسوخت . خواسته مرا به هر چیز و هر کاری ترجیح میداد . همه زحمتها را بجان خودش میخرید .
یک هفته گذشت آفتاب در آمده بود . ولی بیدرنگ و سرد . برفها در حیاط تلنبار شده بود . آنروز سرحال بودم . دکوراسیون خانه را عوض کردم . حمام رفتم و حسابی بخودم رسیدم . بعد از ظهر مهدی زودتر از معمول آمد . غذای مورد علاقه اش خورش بادنجان گذاشته بودم .

-سلام خانمی .

-سلام خسته نباشی .

-چه کردی!اینجا خونه خودمونه یا اشتباه آمدم؟

-نترس زندان همون زندانه .

-لابد تو هم زندانبانی؟

-نه من زندانی توام .

چشمانش خمار شد . مدتها بود ارایش نکرده بودم . مرا خیره خیره نگاه میکرد:پس اگر تو زندانی منی حبس ابد برات میبرم .

-چه خبر؟

دستش را بطرف من گرفت و گفت:خبرها پیش شماست . لس آنجلس بودید یا فرانکفورت؟

از ته دل خندیدم و گفتم:نه مقیم المان بودم .

فنجان چایش را سرکشید و گفت:کتی خیلی خوشگل شدی داری جا افتاده تر میشی .

با خنده گفتم:قابل شما رو نداره .

با تمسخر گفت:اون که مسلمه بهتر از تو دختر بهم میدادن ولی از اونجایی که من قانعم . . .

نگذاشتم بقیه حرفش را بزند . با کوسن مبل زدم به سرش . کمرم را گرفت و سعی داشت دستهایم را مهار کند که صدای زنگ در بلند شد . سینا بود . سر و وضعم را مرتب کردم و در را گشودم .

توضیح هر روزش را اول به مهدی میداد . انگار نه انگار که من مادرش هستم . همیشه من تنبیهش میکردم و مهدی قاضی بود . شکایت مرا پیش مهدی میبرد . مهدی بعد از شنیدن حرفهای سینا گفت:کتی خانم نمیخوای پدر و مادرت و حاج آقا اینا رو دعوت کنی؟

-چطور؟
-چطور نداره پدر و مادرت هستند توقع دارند . یک وقت از چشم من میبینند .

چقدر فهمیده و نکته سنج بود . هیچوقت کاری نمیکرد که بعد افسوسش را بخورد یا پشیمان شود .

گفتم:برای کی دعوت کنم؟

در حالیکه لباسهای سینا را از تنش بیرون می آورد گفت:پس فردا شب جمعه همه را هم بگو .

در آشپزخانه بودم و سبزی را میشستم گفتم:باشه تلفن خاله خانمت را هم بده تا اونم دعوت کنم .

مهدی گفت:نه خانومی اون باشه یه بار دیگه بذار پدر و مادرت راحت باشن . با خاله من رودربایستی دارن .

از روی خجالت و حیا گفتم:نه بابا این حرفها چیه؟

-دِ خانم شما نمیدونی من میدونم شما به حرف من گوش کن .

ساکت شدم . جلوی اپن آشپزخانه آمد نگاهی عاشقانه به من کرد و زیر لب گفت:اینقدر با این دستهای ظریف کار نکن . این قدر خودت رو خسته نکن . من شرمنده تو هستم . الهی که بتونم جبران کنم .

با خنده گفتم:خجالت بکش کاری نکردم!

-پس چرا توی آشپزخانه ای؟تو فقط پیش من باش کنار من برای من فقط برای من .

-هستم مطمئن باش .

-راستی!برای پس فردا هیچکاری نکنی ها؟دست به سیاه و سفید نزن غذا از بیرون میگیریم .

-نه بابا چه خبره؟خرج بیخودیه!

-خانومم عزیزم پول مال خرج کردنه . من از پس انداز خوشم نمیاد تو هم قناعت رو کنار بذار . بیخودی زحمت و دردسر درست نکن . مهمونی باید خوش بگذره نه اینکه از صبح تا شب راه بری و شب هم خسته و کوفته بیفتی توی رختخواب و از حال بری .

-اینقدر نگو توقع ها رو بالا میبری ها!

-عیب نداره من آدم شناسم . من طرفم رو میشناسم .

همه آمدند . پدرم مادرم عمه مهناز حاج صادق قمر نسیم و شوهرش چقدر جای عزیز خالی بود . همه خوشحال بودند . کمک میکردند . گفتیم و خندیدیم . پدرم میگفت:ما تازه طعم داماد رو چشیده ایم . مادرم چپ و راست از مهدی تعریف میکرد و مهدی از من تعریف میکرد . قمر تمام ظرفها را شست و جابجا کرد .

دو روز بعد مادرم تلفن زد:چشمت روشن .

-چه خبره؟

-نسیم فارغ شد یک دختر خوشگل . شکل خودش .

جیغ کشیدم:تو رو خدا!کی؟

-دیشب دردش گرفت نزدیک صبح هم بچه به دنیا اومد .

نشانی بیمارستان را گرفتم . واقعا بچه ی خوشگل و تلپ مپلی بود . سفید رو بود . نسیم شیر نداشت و بچه از گرسنگی مدام گریه میکرد . عمه قنداقش کرده بود و نسیم گله میکرد:بابا قنداق مال قدیم بود . الان دکتر گفته برای بچه خوب نیست . کم هوش میشه .

عمه هم اصرار بر صحت کارش داشت:بیخود کردن . مگه تو کم هوش شدی؟مگه بقیه کم عقل و کم هوش شدن؟اینا دکونشونه .

مادر شوهرش عرق نعنا آورده بود و میخواست به خورد بچه بدهد . اما مگر حریف نسیم میشد . وای که چه کشمکشی بود . هر کدام چیزی میگفتند . بیچاره امیر که شده گوشت قربانی . همه اعتراض ها را سر او خالی میکردند . نسیم تا امیر را گوشه ای خلوت گیر می آورد شروع میکرد به گله و شکایت از مادر بیچاره اش . اسم دخترش را نازنین زهرا گذاشتند . سینا عاشق بچه شان بود . یکسره بالای سرش مینشست و با انگشتهای کوچکش روی صورت بچه میکشید .

-مامان!چقدر نرمه مامان چقدر کوچولو هست .

-خوب تو اینقدر بودی .

به سینا گفته بودند باید بابات دانه بخرد و مادرت بخورد تا از دلش بچه بیرون بیاید . آمده بودیم خانه . مرتب به مهدی میگفت:تو چرا یه دونه نمیخری تا مامانم بخوره . من دلم بچه کوچولو میخواد .

مهدی میخندید از ته دل میخندید:الهی قربونت برم به خدا من حریف مامانت نمیشم . وگرنه منم مثل تو آرزو به دلم .

با غیظ گفتم:مهدی خجالت بکش . زشته .

-لااقل به فکر من نیستی . به فکر بچه باش .

بهار رسید . بوی گل و باران بهاری دل از کف هر صاحب دلی میربود . مهدی برایم یک سینه ریز طلا خرید . به سینا هم یک دوچرخه عیدی داد . از همه مهمتر به صد خانواده بی بضاعت برای عید کمک کرد . خودش برنج و روغن مایحتاج دیگر را خرید و قسمت کرد و به همه ی خانه ها رساند . میگفت:زمانی شادم که دل همه شاد باشد . شادی برای خودم و خانواده ام راضی ام نمیکند .

خدایا این قلب به این بزرگی چطور در این جسم جای گرفته؟نیمه شبها بیدار میشد . از صدای گریه و ناله ی نماز شبش من بیدار میشدم . هر چند که گوشه ی سالن هال میرفت ولی صدایش چند بار بیدارم کرد . آرام وپاورچین پاورچین دنبال صدایش آمدم . سرنماز بود . نگاهش میکردم و حسرت میخوردم . با خودم میگفتم خدایا یعنی من لیاقت اینهمه خوبی را دارم؟خدایا خوابم یا بیدار؟خدایا سایه ی مهدی را از سر من و سینا کم نکن .

اردیبهشت بود . عازم خانه ی خدا شدیم . در پوست خودم نمیگنجیدم . چه جایی بود انصافا بهشت روی زمین بود . دلم نمیخواست به ایران برگردم . حضور خدا را د رکنارم احساس میکردم . مهدی دعا میکرد و اشک میریخت . چراغهای خانه ی کعبه را روشن کرده بودند . دیدنی بود . خیلی دیدنی بود . همه ی زوار از خود بی خود شده بودند همه در وجود دیگری محو شده بودند . شاید زیباترین و بهترین خاطره عمرم بوده و باشد . از مکه که آمدیم حال مناسبی نداشتم . سرم گیج میرفت . همه میگفتند:لابد گرما زده شده ای .

یکی میگفت:نه مال اونجاست . همه مریض میشن .

یکی میگفت:زیاد راه رفتی . زیاد اونجا فعالیت کردی و بی خوابی کشیدی . ضعیف شدی .

ولی هیچکدام از این علتها نبود . غذا از گلویم پایین نمیرفت . از بوها بدم می آمد . بوی گل بوی عطر بوی غذا همه ی بوها گند بود . مهدی نگران بود . هر چه تقویتم میکرد من بهبود پیدا نمیکردم . بالاخره وادارم کرد و به دکتر رفتیم .

-مبارک است . حامله هستند .

مهدی روی پا بند نبود . سینا را صد تا ماچ کرد . قربان صدقه اش میرفت . خسته بودم کم کم حالت تهوع به حالاتم اضافه شد . نای راه رفتن نداشتم . از صبح تا شب دلم میخواست بخوابم . از بد غذایی ام مهدی خانه را از تنقلات و انواع شکلاتها پر کرده بود . به زور آبمیوه و شیر و تخم مرغ به خوردم میداد . هوا رو به گرمی میرفت حالم روزبروز بهتر میشد . یاد روزهای بارداریم می افتادم . چقدر با سروش دعوا داشتم و چقدر با وضع ناهنجارم خرید میرفتم . چقدر بی جان و بیحال بودم!گاهی بغض گلویم را میگرفت . سروش نه تنها دلش برای من نمیسوخت حتی دلش برای بچه خودش نمیسوخت . مهدی مثل پروانه دورم میچرخید . دست به سیاه و سفید نمیزدم . هر چه میگفتم:به خدا حالم خوب شده . باور نمیکرد . چه احساسی شیرینی است . احساس اینکه ثمره ی عشقت در وجودت رشد کند . از خونت تغذیه کند . از گرمای وجودت زنده بماند . با تو نفس بکشد و پاره ی تنت شود . اواسط تابستان بود . گرما بیداد میکرد . بچه تکان میخورد . مهدی و سینا دست روی شکمم میگذاشتند و با هر تکان بچه جیغشان بلند میشد . باز نیت میکردند و دست روی شکمم میگذاشتند . اگر تکان میخورد میگفتند حاجتمان روا میشود و اگر تکان نمیخورد میگفتند جواب منفی است .

آنروز مهدی با سینا به استخر رفته بودند . در خانه تنها بودم . تلفن زنگ خورد .

-بفرمایید .
-منزل خانم تهرانی نسب؟

«بفرمایید»
«ببخشید با کتایون خانم کار داشتیم . »

«خودم هستم . بفرمایید!»

«عذر می خوام خانم . ما از اداره بهداشت مزاحم شدیم . با چند واسطه تلفن شما رو به دست آوردیم . برای کاری می خواستیم یک نوک پا به ادرسی که می دم خدمتتون بیایید . »

«برای چه موردی؟»

«حالا تشریف بیارید ، خودتون در جریان قرار می گیرید . »

«کجا باید بیام؟»

نشانی را داد . دل در دلم نبود . حتما مهدی طوری شده . حتما برای سینا اتفاقی افتاده . حتما نخواستند که من هول بشم . وای خدایا ، قلبم دارد از سینه بیرون می آید . دور خودم می چرخیدم . صد بار در کمد را باز کردم ، ولی مانتویم را نمی دیدم . چادرم هم سر جایش نبود . اصلا هواسم کار نمی کرد . دهانم خشک شده بود . دلم هزار راه رفت . خواستم به مادرم تلفن بزنم ، باز گفتم نه ، چرا او را هم نگران کنم!آژانس گرفتم و روانه شدم . خیابان ها شلوغ بود . گرمای تابستان آزارم می داد . پس چرا نمی رسم؟یعنی چه اتفاقی افتاده؟یعنی چه کاری با من دارند؟انقدر غرق در افکارم بودم که راننده متوجهم کرد رسیدیم . کرایه را دادم و پیاده شدم . تمام بدنم می لرزید . پاهایم سنگین شده بود . داخل ساختمان شدم:«آقای احمدی هستند؟»

«بفرمایید ، طبقه دوم . »

مرد میانسالی بود . لباس مرتبی به تن داشت ، موهای جوگندمی و چهره سبزه:«شما خانم تهرانی نسب هستید؟»

«بله چه اتفاقی افتاده؟»

«چیزی نیست . شما سروش سلیمی رو می شناسید؟»

بند دلم پاره شد . باز هم سروش . دست بردارم نبود . رنگم پرید . با من و من گفتم:«بله ، چطور مگه؟»
«با من بیایید . »

او جلو افتاد و من پشت سرش . سوار ماشین شدیم و تقریبا سمت غرب تهران ، جلوی بیمارستان ایستادیم . پرسیدم:«فوت کرده اقا؟»

با تاسف گفت:«کاش می میرد . بدتر از مردن . ایدز گرفته . »

چشمان از حدقه در آمده بود . دهانم باز مانده بود . آقای احمدی پرسید:«شما چه نسبتی باهاش دارید؟مثل اینکه بی کس و کار هست . یک ماهه که اینجاست . نه پدر ، نه مادر . . . »

با تعجب و تاسف گفتم:من قبلا همسرش بودم . »

«از ما خواسته که شما را خبر کنیم . روزهای آخرشه . زیاد اذیتش نکنید . »

سرم را به نشانه تائید تکان دادم و سوار اسانسور شدیم . بالاترین طبقه ایستاد . بخش بیمارهای عفونی . طاقت رویارویی با سروش را نداشتم . اتاق چهارم ، سمت راست ، داخل شدیم . باور کردنی نبود . سروش مثل یک اسکلت روی تخت افتاده بود . تمام موهای سر و صورتش ریخته بود . تک دانه های زخم روی پوستش دیده می شد . سرم به دستش بود . لب هایش خشک و ترک خورده بود . چشمانش به سختی باز می شد . کنار تختش رفتم .
«سلام . »
چشمان نیمه جانش را باز کرد و با ناله گفت:«تقاص پس دادم . »رویم را برگرداندم . ادامه داد:«آقا مهدی چطوره؟خوشبخت شدی؟»او زجرم داده بود . زندگیم را تباه کرده بود . ولی نمی دانم چرا دلم برایش سوخت .
اشک هایم روی صورتم غلتید و فروریخت . با صدای گرفته و از ته چاهش گفت:«هنوز هم خوشگلی . هنوز هم دوستت دارم . »

صورتم را پاک کردم و گفتم«چی کارم داری ؟من زیاد وقت ندارم . »

«سینا!سینا رو بیار ببینمش . فقط همین . »

«با این وضع اصلا . فکر نمی کنی چه تاثیر بدی تو روحیه بچه داره؟»

«اون منو نمی شناسه . »

راست می گفت . خود من هم اگر نمی گفتند ، نمی توانستم بفهمم که سروش است . ادامه داد:«بزار دم اخری یه بار دیگه ببینمش . »

چادرم را گرفت:«التماس می کنم کتی . به خاطر خدا . »

قبول کردم . چه حالی داشتم . تا خانه به خدا فکر کردم . به انتقامش به تقاصش . به اه بی گناه . به کرده های سروش . به گذران عمر و جوانیش . از اینکه روزی همسر و همدمش بودم از خودم متنفر بودم . به خانه که رسیدم ، سینا و مهدی آمده بودند . مهدی نگران بود . با صدای بلند تر از همیشه گفت:«بفرمایید ما اینجا آدمیم یا نه؟»
با اینکه می دانستم مقصرم و بی خبر رفته ام ، ولی باز پرسیدم:

«مگه چی شده؟»

«خیلی راحتی . یعنی تو یه درصد نگفتی شاید این مهدی احمق دلش شور بزنه؟»

دلم برایش سوخت . نگرانی در صورتش موج می زد . تا به حال او را تا این حد کلافه ندیده بودم ، همجنان که در آشپزخانه می پلکیدم گفتم:«اتفاقی تلفن زدند . منم دستپاچه رفتم . همین . »

جلوی اپن آشپزخانه آمد و گفت:«تلفن زدند؟کی؟چه تلفنی بود که انقدر هولت کرد؟»

«از بیمارستان بود ، باید می رفتم . »

«برای چی؟کتی چرا حرف نمی زنی؟جونم در اومد . »

من هم جلوی اپن آمدم . سینه به سینه اش گفتم:«از بیمارستان زنگ زدند سروش ایدز گرفته . روزهای آخر رو می گذرونه . از من خواسته تا سینا روببرم ، ببیندش . »
دهان اوهم مثل من باز ماند . فقط گفت:«سروش؟جدی می گی؟»دیگر جوابش را ندادم . او هم با من حرفی نزد . چهره اش نارضایتی اش را نشان می داد . ولی پا روی دلش می گذاشت و چیزی نمی گفت .

صبح با سینا روانه بیمارستان شدم . مهدی نیامد . بهانه کار را اورد و نیامد . می دانستم دروغ می گوید . می خواست ما تنها برویم ، می خواست من معذب نباشم . گذشت و فداکاری اش زبان زد خاص و عام بود . سینا مرتب سوال می کرد:«کجا می ریم؟چرا امروز منو آوردی . چرا می ری بیمارستان؟»

؟وای مادر سرم رفت . اینقدر حرف نزن . »

در بیمارستان قبلا هماهنگ کرده بودم . نگهبانی به بالا زنگ زد و من و سیناراهی شدیم . دست سینا را محکمتر از همیشه گرفته بودم . انگار مالی داشتم که می خواستند بدزندند . دلم شور می زد . در اتاقش را باز کردم . بی حالتر از روز قبل بود . مدام سرف می کرد . عقب تر از تختش ایستادم . سینا گفت:«چرا اومدی اینجا . بریم دیگه . چرا ایستادی ، بریم»

با لحنی مودبانه گفتم:«آقا ، آقا حالتون خوبه؟»سروش هم مردانگی کرد و دم نزد .

«چه پسر خوشگل و آقایی دارید؟اسمش چیه؟»

به سینا گفتم:«مامان اسمت رو برای آقا بگو . »

سینا که نیمه صورتش رو پشت چادرم قایم کرده بود و با نیمه دیگرش پیکر بی جان پدرش را می دید ، گفت:«سینا . »
سروش با ناله و صدای گرفته گفت:«چه اسم قشنگی!بابات کجاست؟»

سینا به من نگاهی کرد و گفت:«سر کار رفته . »

«پسر خوبی باش . برای من هم دعا کن . دعا کن زودتر خوب بشم . من هم یه پسر اندازه تو دارم . »

سینا گفت:«اسمش چیه؟»

«سروش . اسمش سروشه . »

«تو کی خوب می شی؟دلت برای پسرت تنگ شده؟»

سروش که سرفه امانش نمی داد ، گفت:«خیلی ، خیلی زیاد . »

اشکهایش از گوشه چشمانش فروریخت . حالا من هم گریه می کردم . دلم برای زندگی از دست رفته مان می سوخت . برای خوشبختی که سروش به تاراج گذاشت . صورتم را پاک کردم و گفتم:«مامان ، از آقا خداحافظی کن . »
سینا چادرم را رها کرد . چند قدم جلو رفت و کنار تخت سروش ایستاد . دستش را دراز کرد و دست او را گرفت و گفت:«خدایا ، بابای سروش رو خوب کن . گریه نکن . دعا کردم که تو هم خوب بشی . خداحافظ . »

سروش فقط دست تکان داد و ما امدیم .

پاییز از راه رسید و سینا به کلاس اول ابتدایی رفت . تمام کارهایش با مهدی بود . درسهایش ، امد و رفتنش ، همه را خودش به دوش گرفته بود . زمستان شد . سنگین شده بودم . مهدی عاشقانه دوستم داشت . آنقدر محبت کرده بود که مثل بچه ها ، برایم حکم مادر را داشت . اگر یک ساعت دیر می کرد ، مثل مرغ سرکنده پر و بال می زدم . تحمل دوریش را برای یک شب هم نداشتم . نفسم به نفسش بود . جانم به جانش . بالاخره روز موعود رسید . نیمه شب درد در کمرم می پیچید و دوباره قطع می شد . خواب از چشمم رفت . دلهره و اضطراب به جانم افتاد . برف و باران مخلوط می بارید . ربع ساعتی نکشید که مهدی متوجه شد و او هم بیدار شد . به سراغم آمد . در اتاق نشیمن قدم می زدم . با چشمان پف کرده و موهای آشفته ایستاد و گفت:«چی شده؟»با صورت نگران گفتم:«مهدی می ترسم . درد دارم . »

«معطل نکن . لباس بپوش بریم بیمارستان . روزه ی شک دار نگیر . »

«نه بابا . زوده . »

«زود چیه خانم . اونجا خیالمون راحتره . »

«ولی . . . »

«ولی و اما نیار ، بپوش . »

به مادرم تلفن زدم . لباس هایم را پوشیدم . سینا را هم مهدی حاضر کرد و در صندلی عقب خواباند . دردم بیشتر شده بود . در سرمای زمستان عرق می ریختم . رنگ و رویم پریده بود . دستانم می لرزید . درد در تمام وجودم می پیچید . مهدی خیلی دستپاچه شده بود . حالش بهتر از من نبود . در بیمارستان ، دیگر نمی توانست راه برم . مهدی شانه هایم را رگفته بود و . به اتکای او قدم بر می داشتم .

«مهدی دارم می میرم . »

«نترس خانومی شجاع باش . دفعه اولت که نیست!»

«حالم بده . سینا دستت سپرده . اگه مردم . . . »

«استغفرا . . . این حرفا چیه؟»

روی تخت خوابیدم . دکتر سریع آمد . چشمان پرستار گشاد شد .

«چقدر دیر اومدی؟بچه داره به دنیا می یاد . »

«وای خدا!چقدر زود!من سر سینا مردم و زنده شدم . »

دیگر از زور درد چشمم جایی رو نمی دید . مهدی روی صورتم خم شده بود . صدایش را می شنیدم:«کتی جان من اینجام . صلوات بفرست ، خدا کمکت می کنه . »

فقط ذکر«مهدی »را گرفته بودم . مادرم هم به سرعت آمد . او هم بالای سرم بود .

«مامان جان نفس عمیق بکش . »

جیغ زدم . دستم در دست مهدی بود . که مرا به اتاق زایمان بردند . آرزوی مرگ می کردم . پس چرا راحت نمی شوم؟چه درد بدی بود . بچه به دنیا آمد . یک پسر ، باز هم پسر ، سینا برادردار شده بود . به قول مادرم پشت پیدا کرده بود . مهدی اشک شوق میریخت . سر ورویم را می بوسید . یک جفت النگوی طلا دستم کرد . بچه درشت و خوشگل بود ، سفیدو سرحال . همه به دیدنم آمدند . چه جشنی به پا کردیم . تلافی همه آرزوهای به دل مانده ام شد .
امروزم قصه زندگی ام را برای شما می نویسم ، سپهر پسر دومم یک ساله است . مهدی خیلی کمکم می کند . شب ها با گریه بچه بیدار می شد و سپهر را راه می برد و از من می خواست تا بخوابم . زندگی ام غرق شادی است و تنها غصه ام این است که بتوانم خوبی های شوهر نازنینم را جبران کنم . نکند که نسبت به او قدرنشناس باشم . عشقمان روز به روز بیشتر می شود . لحظه ای طاقت دوری اش را ندارم . غم چهره اش دلم را اب می کند و شادیش ، دلشادم می کند . او مرد زندگی است . همانطور که در وجودش دیده بودم . به داشتن او افتخار می کنم و آرزو می کنم پسرانم نیز چون او مرد باشند . سینا هنوز هم عزیز ترین فرد خانواده برای مهدی است . او سینا را حتی بیشتر از پسر خودش دوست دارد .

موسسه نقاشی زده ام و تدریس می کنم .

مهدی جان ، در آخرین جملاتم اقرار می کنم که بدون تو حتی یک روز هم زنده نیستم و بدون تو حتی بهشت راهم نمی خواهم .

پایان شب سیه ، سپید است .

پایان

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
ما در شبکه های اجتماعی :

امکانات سایت

 
  دفنرمقام معظم رهبری 
   

   سایت ریاست جمهوری 


 

 

سایت آیت الله هاشمی رفسنجانی

  یادمان خاتمی  

 

دانلودکتابهای درسی

 

آزمون آنلاین

   

دانلودبرنامه های کاربردی

 


 آمارآنلاین جهان 

وبسایت ما

 
  فیش حقوقی فرهنگیان

 

ضمن خدمت فرهنگيان

سيستم پرداخت فرهنگيان استان قم

اتوماسيون اداري

صندوق ذخيره فرهنگيان

سامانه اسکان فرهنگيان

خانه معلم

لینک همکاران

-من یک مادرم،من یک معلمم

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir