close
تبلیغات در اینترنت

رمان اسیرسرنوشت قسمت سوم

مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات

جستجو


Google

در اين وبسايت
در كل اينترنت

ویژه مدیر وب سایت



در اين وبسايت
در كل اينترنت
 

لينک هاي کاربردي

 

لوگوي دوستان

 


نسيم انديشه

مدرسه امام خميني 
من يک مادرم ، من يک معلمم 

روزنامه بخوانيد

 

سایتهای مفید














mwuor4ujura1de1br4c.png

مترجم سایت


روزنامه ها

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب : 59
کل نظرات : 11
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین : 2
تعداد اعضا : 1

آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز : 109
بازدید دیروز : 77
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 11
آي پي امروز : 7
آي پي ديروز : 44
بازدید هفته : 109
بازدید ماه : 1,105
بازدید سال : 26,299
بازدید کلی : 96,106

اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی : 54.167.15.6
مرورگر :
سیستم عامل :
امروز : دوشنبه 19 آذر 1397
تاریخ : چهارشنبه 03 تیر 1394
خوش آمدید
تاریخ : پنجشنبه 11 آذر 1395
نرم افزار حسابداری مدارس SchoolAccounting
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
جدیدترین جملات پشت کامیونی
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت آخر
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت پنجم

تبلیغات

رمان اسیرسرنوشت قسمت سوم

دسته: عمومی,داستان, تاریخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1394 ساعت: 8:59

به هر طریقی بود خانم برزگر را راضی کردیم به منزلش برود . منیره و محسن همراه خانم برزگر رفتند . کنار سارا نشستم و سعی کردم او را ساکت کنم ، علی با کمی فاصله روی نیمکت دیگری نشسته بود . اولین بار بود که در چشمهای علی اشک می دیدم . از حالت نشستن او که دستش را بر پیشانی زده بود فهمیدم که خیلی ناراحت اسن . با این که حال خودم بهتر از حال او نبود ولی دوست داشتم کنارش می نشستم و او را دلداری می دادم . سرم را روی شانه ی سارا گذاشتم و به گلی که در باغچه ی حیاط بیمارستان پر پر شده بود و به زمین ریخته بود خیره شدم . با دیدن گل پر پر شده به صورت خونین و چهره ی معصوم مریم افتادم . آه کاش هیچ وقت او را نمی دیدم . سرش شکسته بود و گوشه ی لبش پاره شده بود . پاهای کوچکش خاکی و زخمی شده بودند . چهره ی دخترک بیچاره را جلوی چشمم می دیدم که حس کردم یکی بالای سرم ایستاده . خاله مهین در حالی که اشکش را پاک می کرد گفت : 
مادر بیچاره اش کجا رفت ؟ 
فهمیدم که پدر موضوع را برای خاله تعریف کرده ولی به شکلی که به او صدمه ی روحی وارد نشود ، سارا کمی آرام شده بود . بلند شد و جواب اد . 
منیره و محسن بردنش خونه بهش بگن . 
همگی منتظر نشستیم که وقتی منیره برگشت از وضع روحی خانم برزگر اطلاع پیدا کنیم . ظهر شده بود . صدای اذان به گوش می رسید پدر در حالی که به طرف ساختمان بیمارستان می رفت گفت : 
فکر کنم به زودی عمل جراحی تموم بشه . 
من و سارا پشت سر پدر داخل بیمارستان می رفتیم . پدر با خانم پرستار صحبت کوتاهی کرد ، سپس با آسانسور به طبقه ی هشتم رفتیم . اتاق عمل در طبقه ی هشتم بود . آخر راهرو یک در شیشه ای بزرگ بود که با خط قرمز روی آن را نوشته بودند « اتاق عمل » 
پرستاری که همراه ما آمده بود داخل رفت . پدر نگران بود و مرتب قدم می زد . به آخر بخش رفتم و از پنجره ی یکی از اتاقها به حیاط بیمارستان نگاهی انداختم . متوجه شدم علی و خاله مشغول صحبت هستند و به طرف در اتاق عمل برگشتم . دلم شور می زد مضطرب بودم زیر لب فقط دعا می کردم . لحظاتی بعد صدای پای پرستار را شنیدم . قلبم از جا کنده شده بود . به یاد مریم افتادم . دستهایم می لرزید . نگاهم فقط به در خیره شده بود . صدای نفسهایم را می شنیدم . چهره ی زنگ پریده ی مادرم را به یاد آوردم . لحظه ای که قرآن را می بوسید . آه خدایا کمکش کن ! 
پرستار در را باز کرد گویی نیرویی برای حرکت کردن یا حرف زدن نداشتم . زبانم قفل شده بود . فقط به داخل اتاق عمل نگاه می کردم . پرستار نگاهی به من انداخت و سپس رو کرد به پدر و گفت : 
اصلاً جای نگرانی نیست . 
نفس عمیقی کشیدم . دلم می خواست صورت پرستار را ببوسم و ازا و تشکر کردم . خانم پرستار همچنان به طرف آسانسور می رفت ادامه داد . 
لطفاً در اتاق بیمار تشریف داشته باشید . عمل جراحی تموم شده ، تا نیم ساعت دیگه بیمار رو به اتاقش می برند . 
با عجله به حیاط بیمارستان رفتم و خبر سلامتی مادر را به خاله مهین و علی دادم . وقتی در اتاق مادر منتظر وبودیم علی وارد شد . خاله مهین علی را به پدر این طور معرفی کرد : علی آقا دوست صمیمی نادر که همراه منیره جون و برادرش که امروز واقعاً زحمت کشیدن تشریف آوردند . 
حدس زدم که خاله مهین برای معرفی علی نقشه ای کشیده بود . پدر که گویی اصلاً در این دنیا نبود جلو رفت و بعد از احوالپرسی از علی تشکر کرد . به این ترتیب علی تا حدودی از نزدیک با خانواده ی من آشنا شد . من و علی هر دو از این بابت خوشحال بودیم و این خوشحالی را مدیون خاله مهین می دانستم . چند دقیقه ای دیگر گذشت تا بالاخره مادر را که کاملاً بیهوش بود به اتاق آوردند . پدر و علی از اتاق بیرون رفتند . 
لحظه ای بعد دکتر غفاری وارد اتاق شد . پدر و علی هم پشت سر او داخل آمدند . دکتر بعد از این که به خانم پرستار دستورهایی داد از ما خواست تا لحظه ای که مادر کاملاً به هوش نیامد با او صحبت نکنیم . 
روز سخت و پر جنب و جوشی بود . بعد از ظهر شد و هنوز خبری از محسن و منیره نبود . پدر در بیمارستان ماند . علی ، م نو سارا و خاله مهین را به خانه رساند بعد از تشکر از علی خواستم تا به منیره پیغام بدهد که حتماً به خانه مابیاید . به محض این که داخل رفتیم تلفن را برداشتم و خبر سلامتی مادر را به آقا جان و عمو حمید دادم . 
نزدیک غروب سارا مشغول شستن حیاط بود . من هم طبق سفارش پدر مشغول آب و دانه دادن به قناریش بودم . صدای زنگ در حیاط بلند شد . حدس زدم باید منیره باشد . سارا در را باز کرد . حدسم درست بود منیره بود که با علی و محسن آمده بود . چشمهایش قرمز و ورم کرده بودند . 
رفتم پایین و پرسیدم : 
-بهش خبر دادید ؟ 
-آره با کمک و تا از همسایه هاش بالاخره حقیقت را گفتیم . خیلی سخت بود . بیجاره تا الان خودش را کتک می زد و جیغ و فریاد می کشید . فردا صبح قرار شده جنازه رو تحویل بگیرند ، ولی بیچاره هیچ کس رو نداره . از محسن خواست که همراهش بره بیمارستان . 
در همین موقع خاله مهین با یک سینی چای از پله های زیر زمین بالا آمد و رو به منیره گفت : 
-انشالله دیگه هیچ وقت قاصد خبر بد نباشی . منیره در حالی که به طرف خاله قدم بر می داشت گفت : انشاء الله و سپس ادامه داد خسته نباشی . 
علی گفت : شکر خدا حال اخوال خواهرتون بهتره ؟ 
سارا که تا آن لحظه سکوت کرده بود رفت کنار منیره ایستاد و آرام پرسید : 
-ختمش کیه ؟ 
-فردا بعدظهر . 
و علی یک فنجان چای داخل سینی برداشت و ادامه داد . 
اگر خواستید هماهنگ کنید فردا با هم برویم . 
روز بعد ساعت سه بعد ظهر هر سه نفر حاضر نشسته بودیم که صدای بوق ماشین علی را شنیدیم . از همه زودتر رفتم در را باز کردم . محسن و علی لبس مشکی پوشیده بودند . منیره هم عقب اتومبیل نشسته بود . وقتی سارا و خاله مهین بیرون آمدند در حیاط را قفل کردم و به راه افتادیم . برای اینکه در اتومبیل راحت تر بنشینیم منیره جلو کنار محسن نشست . در بین راه علی از حالتهای خانم برزگر تعریف می کرد . این طور که علی می گفت وضع اقتصادی آنها بد بود و خانم برزگر حتی مخارج بیمارستان را هم نتوانسته بود پرداخت کند . به سر کوچه ی خانم برزگر که رسیدیم علی ماشین را جای مناسبی پارک کرد ، پیاده شدیم و به طرف منزل او پشت سر منیره راه افتادیم . 
صدای صوت قرآن در کوچه پیچیده بود . احساس غریبی داشتم . فکر می کردم که سالها مریم را می شناختم . به در خانه که رسیدیم عکس مریم بین دو شمع روی یک میز بود که پارچه ی مشکی روی آن انداخته بودند . و یک ظرف خرما هم روی میز بود . صدای فغان و ناله خانم برزگر تا در کوچه می رسید . داخل خانه رفتیم جند تا خانم کنار مادر مریم بشسته بودمد . انگار از همسایه ها بودند . یکی یکی صورت خانم برزگر را بوسیدیم و به او تسلیت گفتیم . زندگی ساده خانم برزگر شامل یک اتاق قدیمی و یک فرش کهنه ی رنگ و رو رفته و یکی دو دست رختخواب که در گوشه ی اتاق بود خبر از سالها سختی کشیدن و چشیدن طعم تلخ فقر می داد . 
چشمم به کیف و کتابی که گویا مال مریم بود افتاد . با این که اولین بار بود به خانه ی آنها یم رفتم ولی واقعاً جای خالی کریک را در آن اتاق می دیدم . تازه چند روزی از باز شدن مدارش می گذشت . از مقنعه ی مشکی که با نخ سفید دوخته شده بود و مانتو بچه گانه ای که کاملاً رنگ و رویش رفته بود فهمیدم که مریم با چه وضعیتی به دبستان می رفته . تمام مدتی را که در منزل خانم برزگر بودیم سارا گریه می کرد من می دانستم که او به یاد خاطرات گذشته ی خودش افتاده . دورانی که بدون مادر ، بزر گ شده بود . شبهایی که در حسرت دیدار مادر خوابدیه بود . .وقتی به خانه برگشتیم سارا مریض شد و دو سه روزی در رختخواب خوابید . 
یک روز بعدظهر وقتی به ملاقات مادررفتم علی سبد گل زیبایی را برای مادر آورده بود . منیره و محسن هم برای ملاقات مادر آمده بودند . منیره وقتی فهمید سارا بیمار است گفت که بعدظهر فردا به دیدن او می آید . 
روز بعد من مشغول گرفتن آب میوه برای سارا بودم که منیره با یک جعبه شیرینی به دیدن سارا آمد . از آن روز به بعد سرنوشت سارا تغییر کرد . در اصل برای خواستگاری از سارا آمده بود . این طور که منیره می گفت محسن در آن چند روز رفتار سارا را زیر نظر گرفته و در نتیجه تصمیم گرفته بو با سارا ازدواج کند . 
از شنیدن این خبر همه ی ما خوشحال شدیم وقرار شد زمانی که مادر از بیمارستان مرخص شود به پدر سارا اطلاع دهیم تا برای خواستگاری دخترش حضور داشته باشد . 
به این ترتیب چند روزی گذشت و بالاخره دکتر غفاری مادر را مرخص کرد . آقا جان برای برگشتن مادر یک گوسفند قربانی کرد . آن روز همه در منزل ما جمع شده بودند . آقا ندر هم طبق نقشه ی خاله مهین با علی طوری رفتار می کرد که گویی سالها همدیگر را می شناسند . می دانستیم که از آن روز به بعد تا بهبودکامل مادر رفت و آمدها دو چندان می شود . خاله مهین تخت مادر را به اتاق پذیرایی برده بود . بعد از این که مادر را روی تخت خواباندیم ، به آشپزخانه رفتیم و برای مهمانها ناهار تدارک دیدیم . من و سارا بیشتر از بقیه خوشحال بودیم . من به دلیل این که علی در خانه ما بود و سارا به دلیل خواستگاری کردن محسن از او . 
علی و محسن به طوری رفتار می کردند که هر کس موضوع آشنایی آنها را نمی دانست فکر می کرد که چندین سال با ما رفت و آمد خانوادگی دارند . آن روز علی از فرصت استفاده کرد و به قول معروف با یک تیر دو نشان زد ، او بعد از ظهر مادرش و افسانه را برای ملاقات به منزل ما آورد . 
لحظه ی اول ورود آنها خاله مهین با زبردستی چنان خوش امدی به آنها گفت که مادر باور کرده بود خاله مدت زیادی است با خانواده آقای رستمی رفت و آمد دارد و من هم با کمال خوشحالی و خوشرویی استقبال گرمی از آنها کردم . 
در آن لحظه تمام شادی های دنیا در وجود من جمع شده بود . نگاههای مادر علی پر از مهر و محبت بود . هیچ وقت فراموش نمی کنم . دوست داشتم می تواتنستم دست به گردن او بیاندازم و جلوی چشم همه او را عزیز صدا کنم .

افسانه و مادر علی یکراست رفتند و کنار تخت مادر نشستند . چند لحظه بعد منیره با یک سینی شربت وارد اتاق پذیرایی شد.

بلند شدم و جعبه شیرینی را که مادر علی آورده بود باز کردم و شروع کردم به پذیرایی از آنها که صدای زنگ در حیاط بلند شد. می دانستم که سارا می رود و در را باز می کند.

همگی گرم گفتگو و صحبت بودیم که یکدفعه مانند کسی که با پتک بر سرش کوبیده باشند چشمهایم ایستاد. از شنیدن صدای احوال پرسی خانم شادمان و مینا که هنوز وارد اتاق نشده بودند خشکم زد.

رنگ از صورتم پرید . نگاهی به خاله مهین انداختم ، خاله فوری حالت مرا تشخیص داد . او به علامت این که من نگران نباشم چشمهایش را آرام بست و باز کرد. بعد از جا بلند شد و به استقبال خانم شادمان و مینا رفت . بلند شدم و پشت سر خاله از اتاق بیرون رفتم ، دست و پایم را گم کرده بودم . وای خدایا اگر خانم شادمان بین صحبتهایش راجع به خواستگاری دکتر مهران حرفی بزند. چه اتفاقی ممکن است رخ بدهد؟ در وضع بدی قرار گرفته بودم.

خانم شادمان و مینا بعد از احوالپرسی با مادر و بقیه رفتند درست روبروی مادر علی نشستند . احساس عجیبی داشتم . حس می کردم قلبم از کار افتاده . صحنه ای عجیب را جلوی چشمم مجسم می کردم . لحظه ای که مادر علی با رنجش کامل منزل مارا ترک می کرد . نه ، به هیچ قیمتی حاضر نبودم چنین اتفاقی رخ دهد.

چند دقیقه ای گدشت ، سارا و منیره همرا ه خاله مهین وارد اتاق پذیرایی شدند.سارا شروع کرد به پذیرایی کردن از مهمانها . خاله مهین خونسرد بود ، فهمیدم که دوباره نقشه ای کشیده . صحنه ای تماشائی بود . هنوز خانم شادمان یک کلمه هم صحبت نکرده بودند که خاله مهین شروع کرد به تعریف کردن . به محض این که خاله مهین ساکت می شد ، منیره صحبت می کرد و دنباله صحبتهای منیره را سارا ادامه می داد. خلاصه این که این سه نفر آنقدر از روز عمل جراحی تصادف مریم و حال و روز مادرش و خواستگاری کردن منیره از سارا و ...تعریف کردند که نفهمیدیم یکی دوساعتی که مهمانها نشسته بودند چطور گذشت. خانم شادمان در این مدت فقط وقت احوالپرسی از مادر را پیدا کرد . خلاصه آن روز با کمک خاله و بقیه قضیه به خیر گذشت.

روز بعد اعظم و الهه همراه مادرشان برای دیدن مادر من آمدند . اعظم را مدتها بود که آنقدر خوشحال و سرحال ندیده بودم. علت خوشحالیش را پرسیدم او گفت :

بالاخره امیر موفق شد با بهرام به طور کامل صحبت کنه . بعد از آن همه اصرار و رفت و آمد های مکرر بالاخره بهرام علاقه شدید امیر به من را متوجه شده و گویا تصمیم گرفته که موضوع ازدواجش با مرا منتفی اعلام کند.

به اعظم تبریک گفتم و برای او از صمیم قلب آرزوی خوشبختی کردم.

چند روزی گذشت مادر روز به روز حالش بهتر می شد. تصمیم گرفته بودیم که بعد از بهبود یافتن مادر دسته جمعی به منزل خانم برزگر برویم و از حال و روزش با خبر بشویم.

وقتی به منزل خانم برزگر رفتیم از دیدن چهره او بسیار تعجب کردم. او گوشه اتاق خوابیده بود . یکی از همسایه ها هم بالای سر او نشسته بود از داروهایی که کنارش بود فهمیدم بیمار است. به نظر می رسید چین و چروکهای صورتش چند برابر شده و موهایش سفید تر.

همسایه خانم برزگر گفت : یکی دو روزه حالش بهم خورده . بیچاره کسی رو نداشت من بردمش دکتر. مادر مقداری مواد غذایی و غیره را که برای او برده بودیم کنار اتاق گذاشت و سپس آدرس منزلمان را که قبلا نوشته بود به دست همسایه خانم برزگر داد و سفارش کرد به او بگوید حتما به منزل ما سر بزند.

پیغام را که دادیم بلند شدیم و خدا حافظی کردیم . من جلوتر از همه کفشهایم را پوشیدم و راه افتادم ، به پشت در حیاط که رسیدم دستم بردم تا در را باز کنم که یکباره یکی از آن طرف چند ضربه کوبید به در . بدون این که چیزی بپرسم ،در را باز کردم تعجب کردم دونفر پلیس بودند.

- منزل آقای برزگر ؟

- بله بفرمائید.

- شما دخترشون هستید؟

- نه خیر دخترشون.....

- ببخشید خانم برزگر تشریف دارند؟

- بله هستند ولی حال خوشی ندارد. خوابیده اند. اتفاقی افتاده ؟

در همین لحظه مادر و بقیه آمدند به حیاط . پلیسی که جوانتر بود بعد از یکی دو سوالی که از مادر پرسید ، از درون پرونده ای که در دست داشت یک نامه در آورد و به دست مادر داد.

دوباره برگشتیم داخل منزل . خانم برزگر بیدارشده بود . معلوم بود که از دیدن ما بسیار خوشحال شده . مادر بعد از این که صورت خانم برزگر را بوسید ، نامه را به دستش داد و موضوع پلیسها را برایش تعریف کرد. او درحالی که پاکت نامه را باز می کرد گفت من که سواد درست و حسابی ندارم و سپس نامه باز شده را برگرداند به مادر .

مادر به محض این که چشمش به جملات نامه افتاد صورتش قرمز شد و اشک در چشمش حلقه بست . همه ما یکدیگر را نگاه کردیم . مادر نامه را روی زمین گذاشت و به خانم برزگر گفت :

- خیلی متاسفم . آقای برزگر رو...

خانم برزگر سرش را تکانی داد و حرف مادر را اینطور ادامه داد:

- بلاخره حکم اعدامش رو دادند . می دونستم آخرش اینطور میشه . ظلم به مردم ، ظلم به زن و بچه ، ظلم به خودش .

خانم برزگر قاب عکس مریم را که کنار دستش بود به سینه گرفت و در حالی که اشک می ریخت ادامه داد:

- بچه ام هیچ وقت نفهمید پدر داره یانه . همیشه حسرت دیدن پدر را داشت . هرشب پشت پنجره می نشست و می گفت امشب دیگه بابام میاد . همیشه در فکر و خیالش می دید که پدرش از در اومده تو و یک عروسک برایش خریده . مرتب عکس پدرش رو که همیشه یا گوشه زندان بود یا فراری بین ورقهای کتابش نگه میداشت . اکثر روزها از من بهانه می گرفت که چرا پدر من نمیاد مدرسه درسهای منو بپرسه ؟ دوست دارم خانم معلم و مدیر بابامو ببینند. دوستان هر روز با پدراشون مدرسه ....

خانم برزگر دیگر نتوانست ادامه بدهد. حالش بدتر شده بود . سارا بلند شد و یک لیوان شربت قند برایش آماده کرد. خانم برزگر کمی از شربت را که خورد بلند شد و رفت یک جفت کفش ورزشی را که به نظر میرسید باید مال مریم باشد آورد و در حالی که به ما نشان می داد گفت : این کفشها رو خانم معلم مریم براش خریده اون از روزی که فهمید پدر مریم تو زندانه خیلی به ما محبت می کرد . بدون این که مریم دلیل کارش را بفهمد به نوعی به ما کمک می کرد. چند روز بعد وقتی فهمید چه بلایی به سر مریم اومده تمام همکلاسیهای مریم رو آورده بود بهشت زهرا.

با شنیدن جمله های دردناک مادر مریم همه ما بی اختیار گریه می کردیم.

بخصوص سارا که خاطرات تلخ گذشته اش را به یاد می آورد.

هوا روبه تاریک شدن می رفت. بلند شدیم و خدا حافظی کردیم خانم برزگر رو کرد به مادر و گفت نمیدونم اون آقایون چه نسبتی با شما دارندولی من همیشه برای اونها دعای خیر می کنم . خیلی به من کمک کردند، انشاالله عوضش رو از خدا بگیرند.

به منیره هم گفت . از جانب من از برادرت و اون آقایی که همرا هش بود خیلی تشکر کن.

چند روزی گذشت . یک روز من و سارا همراه مادر برای خرید به بازار رفته بودیم . وقتی برگشتیم . خاله مهین خبر داد که :

پیش پای شما محسن این جا بود . از نادر خواست که با شما و پدر سارا صحبت کند تا اگر موافق باشید همین پنج شنبه شب رو برای خواستگاری تشریف بیاورند. شب وقتی موضوع رو با پدر در میان گذاشتیم ، پدر گفت که باید اول با پدر سارا صحبت کنیم و ببینیم نظرش چیه؟

صبح روز بعد پدر به همراه عمو حمید به منزل پدر سارا رفتند. یک دو ساعتی تا برگشتن آنها طول کشید . سارا نگران به نظر می رسید او مرتب پشت پنجره می رفت و کوچه را نگاه می کرد . بعد زیز لب با خودش گفت:

- یعنی ممکنه اتفاقی بیفته ؟

برای اینکه سر حرف را با او باز کنم پرسیدم:

- چیزی گفتی ؟

تو میگی بابام قبول می کنه ؟

- چرا قبول نکنه ، محسن جوان سالم و خوبیه ، فعلا هم تو مغازه محسن مشغول کاره .

- منظورم این نیست . چون قبلا زن پدرم از من برای برادرش خواستگاری کرده ، حالا ممکنه لج کنه با ازدواج من مخالفت کنه .

حق باسارا بود . احتمال مخالفت پدرش بود ولی برای این که از نگرانی بیرون بیاید سعی کردم با حرفهایم کمی به او تسکین بدهم.

- ببین سارا، ازدواج قسمت الهیه . باید با رضایت خدا انجام بگیره. تو باید دردرجه اول به خدا توکل کنی .

عجیب حرفهای من در روحیه سارا تاثیر مثبت داشت. مثل آبی که روی آتش بریزند . پرده را کشید و آمد کنار من نشست.

چند لحظه بعد صدای بوق ماشین آقا جان که اکثر اوقات عمو حمید و پدر از آن استفاده می کردند را شنیدم . با عجله رفتم و در را باز کردم . از چهره درهم ریخته پدر و عمو حمید فهمیدم که با مخالفت شدید پدر سارا مواجه شدند. ساکت ماندم و پشت سر آنها وارد اتاق شدم. خاله مهین و آقا نادر هم برای شنیدن جواب ، سریع آمدند بالا. همه منتظر بودیم و به آن دو نگاه می کردیم .

پدر یک لیوان آب خواست . رفتم و یک لیوان آب آوردم. اولیوان آب را گرفت و کنار عمو حمید نشست. بی صبرانه منتظر بودیم که یکی از آنها حرفی بزند. پدر آب را که خورد نگاهی به سارا انداخت . رنگ سارا همچون گچ سفید شده بود او روسریش را مرتب کرد و سرش را پایین انداخت .

بعد از چند ثانیه مکث که همه ما به صورت پدر نگاه می کردیم . ادامه داد: مبارک باشه .

یکدفعه لبخند بر همه لبها نشست و صدای هورا کشیدن ما بلند شد . پدر و عمو حمید در حالی که می خندیدند هر دو باهم گفتند خبر خوشحالی رو این طوری باید داد.

به این ترتیب جواب مثبت را از طریق آقا نادر به محسن دادیم. شب جمعه منتظر مهمانها بودیم. یکی دو ساعت قبل عمو حمید به منزل سارا رفته بود تا برای مراسم خواستگاری دخترش اورا به خانه ما بیاورد.

میوه ها و شیرینی ها را چیده بودیم و همگی آماده پذیرایی از مهمانها بودیم. سارا از همیشه زیبا تر شده بود و بسیار خوشحال به نظر میرسید. سارا در حالی که لباسش را مرتب می کرد به من گفت:

- امشب بهترین شب زندگی منه.

ولی چند لحظه بعد با شنیدن صدای زنگ تلفن همه ما به این نتیجه رسیدیم که برعکس بد ترین شب زندگی سارا است.

صدای زنگ تلفن بلند شد و من خیلی عادی رفتم گوشی را برداشتم.

- الو بفرمایید.

- تو هستی لیلا؟

- سلام عمو دیر کردی کجایی؟

گوش کن لیلا . هرچی که من می گم تکرار نکن . من الان تو بیمارستانم . پدر سارا حالش بهم خورده . دکتر میگه سکته قلبی کرده.

من سکوت کرده بودم و فقط گوش می کردم. عمو حمید بعد از آدرس بیمارستان را به من داد گوشی را گذاشت .

به اتاقم رفتم. سارا جلوی آیینه ایستاده بود نمی دانستم چطور باید این خبر را بدهم برگشتم و رفتم سراغ مادر ولی او تازه عمل کرده بود ، ممکن بود

گفتن این خبر برایش خطر ناک باشد . به زیر زمین رفتم و موضوع را سریع به آقا نادر گفتم آقا نادر خیلی ناراحت شد پرسید:

- یعنی حالش خیلی وخیمه؟

اشک در چشمم جمع شده بود با بغضی که در گلویم بود گفتم:

- نمی دونم عمو حمید گفت سکته کرده .

آقا نادر از جلو ومن پشت سرش رفتیم بالا. پدر در حمام بود . مادر و خاله مهین هم مشغول انجام دادن کارهای آشپز خانه بودند.

آقا نادر بدون این که با کسی حرفی بزند یکراست رفت داخل اتاق من .

سارا کنار پنجره ایستاده بود . آقا نادر پرسید :

- منتظر هستی ؟

آقا حمید رفته پدرم رو بیاره . دیر کرده ، دلم شور میزنه .

آقا نادر درحالی که از اتاق بیرون می رفت گفت:

- حاضر شو باید باهم جایی بریم.

- کجا؟

- نگران نباش آقا حمید تلفن زده ، گفت که پدرت کمی ناراحته .

- ناراحته؟ منظورتون رو نمی فهمم.

- گفتم که مسئله مهمی نیست. مثل اینکه حالش خوب نبوده آقا حمید هم بردش دکتر.

- آقا نادر تورو خدا برای پدرم اتفاقی افتاده ؟

آقا نادر دیگر جوابی نداد و از اتاق بیرون رفت تا موضوع را برای خاله و مادر توضیح دهد.

من و سارا حاضر شدیم و همراه آقا نادر با یک تاکسی تلفنی به بیمارستان رفتیم. وارد بخش که شدیم عمو حمید را دیدیم که مرتب قدم می زد. سارا دوید جلو و پرسید:

- پدرم حالش چطوره ؟ چی شده ؟ چه اتفاقی برای پدرم افتاد؟

- بردنش ccu، زن پدرت هم بالا تو بخش نشسته .

صدای ناله و گریه سارا بلند شد . کنترل کردن او مشکل بود . از پله ها که بالا می رفتیم عمو حمید به سارا گفت:

- وقتی رسیدیم خونه شما دیدم پدرت با خانمش بگو مگوی شدیدی دارد.

پدرت لباسش را پوشیده بود و منتظر من بود ولی زن پدرت مرتب اورا تهدید می کرد که بچه ها را جا می گذارم و طلاق می گیرم.

من هر کاری کردم نتونستم هیچ کدام را ساکت کنم تصمیم گرفتم که تلفن بزنم و موضوع رو به شما اطلاع بدم که یکدفعه حال پدرت بهم خورد و افتاد روی زمین .

پله ها را که بالا رفتیم و به بخش رسیدیم . خانمی با پوست نسبتا سبزه رو لاغر و قد بلند روی نیمکت نشسته بود . او به محض اینکه چشمش به سارا افتاد با صدای بلند گفت:

- ور پریده . بالاخره شدی قاتل بابات. الهی که عروسیت بشه عزات. همیشه از همون اول می گفتم . تو از همون اول بد شگون بودی اون از مادرت این هم از پدرت.

سارا سرش را پایین انداخته بود و فقط گریه می کرد.

خدا میداند اگر پرستاری که از آسانسور بیرون آمد به زن پدر سارا تذکر نمی داد که ساکت باشد او تا کی می خواست به سارا بدو بیراه بگوید.

- خیلی متاسفم خانم . ما همه تلاشمون رو کردیم . زن پدر سارا چادرش را کشید روی صورتش و شروع کرد به گریه . کنترل کردن سارا واقعا مشکل بود . هیچ کاری از دست کسی ساخته نبود. به هر طریق بود سارا و زن پدرش را به حیاط بیمارستان بردیم. بعد محسن و منیره وارد حیاط بیمارستان شدند. سارا با دیدن آنها کمی آرامتر شد. بغض گلویم را گرفته بود و دلم می خواست فریاد بکشم صحنه دلخراشی بود . دختر بیچاره ای که یک عمر درد نداشتن مادر را تحمل کرده بود و درست در شبی که می خواست طعم شیرین زندگی را برای اولین بار بچشد برعکس با تلخترین و سختترین شب زندگی اش روبه رو شد .

سارا سرش را روی شانه منیره گذاشته بود و در حالی که هر دو گریه می کردند گفت:

- دلم برای پدرم خیلی می سوزه . بیچاره این چند سالی که چشماش نابینا شده بود خیلی عذاب کشید. همیشه آرزو می کرد در عروسی من باشه . ای خدا مگه من چه گناهی کرده بودم که باید نه مادر داشته باشم نه پدر.

منیره دست سارا را گرفت و به طرف نیمکتی که من و محسن نشسته بودیم آمد . او درحالی که با دستمال کاغذی اشکهایش را زیر عینک پاک می کرد جواب داد:

- ببین عزیزم ما همگی برای اتفاقی که افتاده متاسفیم . ولی تو نباید ناشکری کنی . من و محسن هم درد نداشتن پدر و مادر را کشیدیم. تا امشب فرصتی پیش نیامده بود که این موضوع را تعریف کنیم. وقتی من و محسن بچه بودیم ، پدرم به علت موقعیت شغلیش که در ارتش خدمت می کرد به یکی از شهرهای جنوب منتقل شد . یک سالی بود

که ما در خانه های سازمانی آنجا زندگی می کردیم . تا این که یم روز وقتی پدرم به منزل اومد مادر بزرگم سخت مریض شده و یکی از همسایه ها تلفن زده که پدرم هر چه زودتر خودش را به تهران برساند . به اصرار مادرم ما هم همراه پدرم حرکت کردیم . از آنجایی که فصل زمستان بود همین که از منطقه ی جنوب دور شدیم ، دیدیم جاده ها را برف گرفته ، تمام ماشینها ایستاده بودند و زنجیر می بستند . ما هم نزدیک پلیس راه ایستادیم و پدر به چرخهای ماشین زنجیر بست . کمی دیرتر سر یک پیچ هیچ کدام نفهمیدم چه اتفاقی افتاد من فقط صدای جیغ مادر را شنیدم . وقتی چشمهام رو باز کردم ، خودم را روی تخت بیمارستان دیدم ، چند روز بعد که حالم بهتر شده بود فهمیدم که آن حادثه فقط من و محسن که عقب ماشین نشسته بودیم زنده ماندیم . از آن به بعد مدت کوتاهی را پیش مدر بزرگم ماندیم ولی از آنجایی که شانس با ما یاری نکرد مادر بزرگم فوت کرد و من و محسن تا دوران نوجوانی در مراکز دولتی ماندیم . 
وقتی منیره تعریف می کرد دستش را به پیشانی گرفته بود ، شاید نمی خواست کسی اشکش را که پنهانی پاک می کرد ببیند . 
سارا با شنیدن خلاصه ی از زندگی منیره و محسن آرامتر شد . 
همگی به خانه برگشتیم . جعبه ی حلقه ای که محسن برای سارا خریده بود کنار دسته گلی روی میز بود . 
شب نامزدی به شب عزا تبدیل شد . همه ی ما به احترام سارا لباس مشکی پوشیدیم . عزاداری پدر سارا یک هفته طول کشید . سارا در این مدت در منزل خودشان بود . 
چند روزی از این قضیه گذشت . یک روز صبح اعظم خانم به منزل ما آمد . و با خوشحالی تمام گفت که قرار است به زودی با امیر ازدواج کند . با تعجب پرسیدم : 
-پدرت موافقت کرد ؟ 
-هنوز نه ، ولی چون دیگه خبری از بهرام نیست ، ممکنه پدرم با ازدواج من و امیر موافقت کنه ، خصوصاً حالا که قرار شده پدر امیر باغی را که در شهرستان دارد بفروشد و به جای سرمایه به دست امیر بده . 
از این که اعظم را بعد از مدتها دوباره شاداب و سر حال می دیدم بسیار خوشحال بودم . با اعظم گرم صحبت بودیم که آقا جان و عمو حمید و مینا از راه رسیدند . مینا کمی رنگش پریده بود . عمو حمید بین چهار چوب در ورودی ایستاده بود و هنوز کفش هایش را در نیاورده بود . که گفت : 
-رفته بودیم برای آزمایش خون . 
یکدفعه مینا احساس سرگیجه کرد . 
عمو پشت سر مینا وارد شد و رو به من گفت : 
-لیلا جون ! بی زحمت یک لیوان شربت قند .... 
قبل از این که جمله ی عمو تمام بشود رفتم وشربت قند را آماده کردم . 
وقتی برگشتم آقا جون رو دیدم که قفس قناری پدر را به دستش گرفته تا طبق معمول آنرا تمیز کند . 
لیوان شربت را دست مینا دادم . ساعت بسیار زیبایی که به مچ مینا بود توجهم را جلب کرد . 
-مبارک باشه ، خیلی شیکه ، تازه خریدی ؟ 
مینا مقداری از شربت را خورد ، لیوان را روی میز گذاشت و با لبخندی جواب داد : 
-مهران چند تا سوغاتی آورده . 
سپس با خنده ادامه داد : 
-البته مادر کمی پارتی بازی کرد ، فقط یکی از ساعتها بندش طلا بود که اون رو هم برای شما نگه داشته . 
اعظم که تا حدودی از موضوع اطلاع داشت ، نگاهی پر معنی به من انداخت سپس بلند شد و خداحافظی کرد . 
پشت سر اعظم تا حیاط رفتم . معلوم بود که اعظم ناراحت شده . هنوز من حرفی نزده بود که او در حالی که در حیاط رو باز می کرد گفت : 
-هیچ وقت مردم ر و مسخره ی خودت نکن ، یا به این بله رو بگو یا به اون . 
-صبر کن اعظم ، من به خانواده ی شادمان جوابی ندادم . 
-ببین لیلا ، تو وقعیتت از زمین تا آسمون با من فرق داره . پدر تو تحصیل کرده است . طرز فکر خانواده ی تو با پدر من فرق داره . تو خیلی راحت می تونی با مادرت صحبت کنی و حقیقت رو روشن کنی . به خصوص حالا که خاله مهین و آقا نادر هم در جریان کار شما هستند . 
-ولی من گفتم که هنوز به خانواده ی شادمان جواب ...
-اگه جواب مثبت نداده بودی همین الان مینا خانم ساعت بند طلا رو به رخ تو نمی کشید . مطمئن باش که خانم شادمان و مهران برای تو حلقه هم خریدند . 
اعظم این را گفت و رفت . 
-اعظم ، اعظم صبر کن ، می خوام باهات صحبت کنم . 
او رفت و من در را بستم و برگشتم . پله ها را که بالا می رفتم ، در فکر بودم تا حدودی حق با اعظم بود من با سکوت داشتم هر دو خانواده را امیدوار می کردم . نمی دانستم باید چه کار کنم . من قبلاً راجع به این مساله با مادرم صحبت کرده بودم و او را متقاعد کرده بود که مهران برای یک زندگی ایده آل نه از لحاظ مادی و نه از لحاظ معنوی چیزی کم ندارد . در این صورت برای من مشکل بود که با این شرایط مهران ، تو روی مادر بایستم و بگویم من علی را دوست دارم . به هر حال تصمیم گرفتم با خاله مهین مشورت کنم . مادر و مینا مشغول حرف زدن راجع به مهران بودند . 
مینا گفت که مهران چند روزی است در مطب جدیدش مشغول به کار شده . من در ظاهر روبروی آنها نشسته بودن و به حرف های آنها گوش می دادم . ولی تمام فکرم ، حواسم و باطنم پیش علی بود ، حتی در خیالاتم هم نمی توانستم او را با هیچ مردی مقایسه کنم . 
شاید در ظاهر نمی توانستم اشکالی از مهران بگیرم . ولی در همان شبی که مهران مهمان ما بو از صحبتهایش فهمیدم که ما با هم مشکل خواهیم داشت . باطرز فکری که مهران داشت یکی دو سال بیشتر در ایران دوام ، نمی اورد ، و اثبات این مساله برای پدر و مادر مشکل بود . خودم هم درست نمی دانم . شاید هم به علت علاقه ی شدیدی که به علی داشتم از مهران عیبجویی می کردم . به هر حال ، من خوشبختی را نه با مهران بلکه با قلب مهربان علی ، در چشمهای علی و در دست زحمت کشیده اش دستهایی که وقتی وضع مالی پدرش بد بود با آنها در کارگاه کار می کرده و زحمت می کشیده و تازه شبها درس می خوانده . اینطور که علی برایم تعریف کرده بود ، آنها چند سالی بود که وضع مالی شان بهتر شده بود . آن هم به دلیل اینکه ارثیه ای که به پدر علی رسیده بود و آنها توانسته بودند مغازه ای باز کنند . 
شاید اگر قبل از دیدن مهران به خواستگاری من آمده بود ، وضع فرق می کرد و من با کمال میل به مهران جواتب مثبت می دادم ولی در آن شرایط به هیچ چیز و هیچ کس به غیر از علی نمی توانستم فکر کنم . 
وقتی به خودم آمدم ، دیدم عمو حمید در حالی که می خندد دستش را جلوی چشمم بالا و پایین می برد و با خنده می گوید : 
این قدر فکر نکن ، یا خودش میاد ، یا نامه اش . 
از این جرف عمو حمید همه خندیدند ، خودم هم خنده ام گرفته بود . 
بلند شدم و به آشپزخانه و برای تهیه ی ناهار به مادر کمک کردم . 
بعد ظهر من و مینا همراه عمو حمید به منزل سارا رفتیم تا او را به خانه برگردانیم . 
سر کوچه که رسیدیم ، تعجب کردم . کوچه خلوت بود و در خانه سارا بسته . عمو حمید پیاده شد و زنگ را فشار داد ، ولی کسی در را باز نکرد . عمو چند بار دیگ زنگ را به صدا در آورد تا بالاخره همسایه ی کنار دستی بیرون آمد و پرسید : 
-کاری داشتید ؟ 
-سلام خسته نباشی ، ببخشید این همسایه تون تشریف ندارند ؟ 
مرد سیگارش را زمین انداخت و در حالی که با کفش آن را خاموش می کرد جواب داد : 
-شما با این خانواده نسبت دارید ؟ 
-از آشناهاشون هستم . با سارا خانم کار داشتم . 
مرد نگاهی به داخل ماشین و من و مینا انداخت و گفت : 
-سارا فامیل هم داره و آنقدر بدبخته ؟ 
از طرز صحبت مرد همسایه شک کردم ، از ماشین پیاده شدم و پرسیدم : 
-اتفاقی برای سارا افتاده ؟ 
-والله چی عرض کنم ؟ دیشب خسته و کوفته از سر کار بر می گشتم که دیدم در خونشون شلوغه ، رفتم جلو و پرسیدم چی شده ؟ یکی از خانمهای همسایه گفت دختر بیچاره زخمی شده گویا برادر زن باباش کتکش زده . 
-حالا کجاست ؟ 
-والله همون دیشبی رفتند کلانتری ، هنوزم برنگشتند . نمی دونم ، من دیگه خبر ندارم . 
-آقا کدوم کلانتری ؟ 
-همین کلانتری محل دو تا خیابون پایین تره . 
من و عمو حمید با عجلخ سوار شدیم و خودمان را به کلانتری رساندیم . 
رفتیم داخل ، کسی آنجا نبود . عمو حمید از افسر نگهبان سوال کرد . او در جواب گفت : 
-من دیشب شیفت نبودم . ولی این طور که شنیدم دختر جوانی در دعوای خانوادگی زخمی شده و الان هم تو بیمارستانه . شما اطلاع دارید کدام بیمارستان ؟ 
-نه صبر کن بپرسم . 
افسر نگهبان از اتاق خارج شد . 
فکر سارا داشت دیوانه ام می کرد . 
مرتب از خودم می پرسیدم : 
یعنی چی شده ؟ کی کتکش زده ؟ چرا این دختر باید این قدر بدبختی بکشه ؟ 
لحظه ای بعد افسر نگهبان وارد شد . عمو حمید با عجله رفت جلو و پرسید : 
-کدوم بیمارستانه ؟ 
افسر نگهبان کاغذی آورد که آدرس بیمارستان را رویش نوشته بود به عمو داد و گفت : 
-دیشب که حرفی نزده ، ولی شما بپرسید اگر شکایی داشت بیاید پاسگاه تا برای متهم تشکیل پرونده بدهیم . 
عمو حمید از افسر نگهبان تشکر کرد و سپس به طرف بیمارستان حرکت کردیم . به بیمارستان که رسیدیم ، من و مینا داخل ماشین نشستیم . 
عمو حمید پیاده شد و رفت سوال کند چند دقیقه بعد برگشت و گفت : 
-صبح زود مرخصش کردند ، رفته . 
-کجا رفته ؟ جایی رو نداره که بره ؟ 
-نمی دونم بهتره برگردیم ، الان آقا جون و بقیه دلواپس می شوند . 
به خانه رسیدیم کفش سارا پشت در بود . خیلی خوشحال شدم با صدای بلند گفتم : 
برگشته ، سارا برگشته . مادر از شنیدن صدای من جلو آمد و گفت : سر وصدا نکن . نیم ساعت پیش اومده ، حالش خوب نیست ، تو اتاقت خوابیده . 
در را آرام باز کردم . سارا خوابیده بود . سرش باند پیچی شده بود . یکی دو تا چسب هم روی صورتش بود . کنار او نشسته بودم که صدای در حیاط بلند شد . رفتم کنار پنجره و بیرون را نگاه کردم خدایا منیره و محسن بودند ! ! 
محست داشت به راننده ی آژانس پول می داد . عمو حمید در را باز کرد و آنها داخل شدند . داشتم از اتاق بیرون می رفتم که پای راستم گیر کرد به پایه ی صندلی . از صدای برخورد با میز تحریرم سارا از خواب بلند شد گفت : 
-سلام لیلا . رفته بودی در خونه ی ما ؟ 
با عجله برگشتم کنار تخت و پرسیدم : 
چه اتفاقی افتاده ؟ چرا به این حال و روز افتادی ؟ کی این بلا رو به سرت آورده ؟ 
سارا اشکی در چشمش حلقه بست . بلند شد و نشست . در حالی که به یک گوشه ی پنجره خیره شده بود گفت : 
دیروز بعدظهر همه ی کسانی که برای مراسم ختم پدرم به منطل ما آمده بودند رفتند . من ماندم و زن پدرم . رفتم لباسهایم را توی ساک گذاشتم . می خوایتم بیام اینجا ، زن پدرم در آن چند روز با من خیلی مهربان شده بود . اومد جلو ساک رو از دست من گرفت . هنوز من حرفی نزده بودم که گفت : 
-بمون شام بخور ، آخر شب می رسونمت . 
از رفتار او تعجب کرده بودم . فکر کردم بی ادبیه اگه اصرار به اومدن کنم . به آشپزخانه رفتم و مشغول شستن ظرفهای مهمانها شدم . نزدیک غروب بود که خانک جون گفت می خوام برم بیرون کار دارد . من در خانه تنها بودم . در آن چند روز برادرهای کوچکم هم به خانه ی مادر خانم جون رفته بودند . . به تنهایی عادت نداشتم در گذشته اکثر اوقات که خانم جون بیرون می رفت یا پدرک یا برادرهایم در خونه بودن . کمی ترسیده بودم . تلویزیون رو روشن کردم . رفتم کناری نشستم . چند دقیقه ای که گذشت صدای پا شنیدم . خوشحال شدم گفتم : 
-خانم جون برگشتی ؟ 
ولی جوابی نشنیدم . ترسم بیشتر شد . بلند شدم و آروم از اتاق بیرون رفتم . 
هوا تاریک شده بود . هیچ کس را ندیدم . فکر کردم خیالاتی شدم . به خودم دل و جرات دادم و برگشتم توی اتاق . آنقدر ترسیده بودم که نمی دانم چه قدر گذشت که رفتم سراغ تلفن پیش خودم فکر کردم . تا وقتی که خانم جون برگرده . زنگ بزنم با تو صحبت کنم . 
هنوز دو تا شماره نگرفته بودم که برق رفت . گوشی را گذاشتم و رفتم تو آشپزخانه فانوس رو روشن کردم و برگشتم به طرف تلفن . دوباره صدای خس خس سینه و نفسهایی پشت سر هم شنیدم . با ترس پرسیدم : 
-کیه ؟ کی اونجاست ؟ 
که یکدفعه یکی از پشت گردنم را گرفت . هر چی تلاش کردم که برگردم صورتش را ببینم نتونستم . دست قوی یک مرد بود . او به زور رو سری را از سرم کشی . گویی که خدا تمام قدرت دنیا را به من داده باشد ، تلفن را برداشتم و محکم بر سرش کوبیدم . سارا از حالت عادی خارج شده بود ، همچنان که تعریف می گرد ، دانه ی درشت اشک تمام پهنای صورتش را گرفته بود . وقتی افتاد روی زمین ، دیدم آقا ابراهیم برادر خانم جونه . فورا همه چیز را فهمیدم . خانم جون برای من نقشه کشیده بود . او مخصوصاً از خانه بیرون رفته بود و کلید را به دست آقا ابراهیم داده بود . ابراهیم قصد بدی نسبت به من داشت . جیغ زدم و کمک خواستم . او هنوز روی زمین افتاد هبود . خواستم در را باز کنم ولی در قفل بود . گوشه ی پیراهنم پاره شده بود . توی تاریکی نمی تونستم روسریم را پیدا کنم . وقتی دیدم ابراهیم دوباره بلند شد ، دویدم تو انباری و از پشت در انباری رو قفل کردم . ابراهیم مرتب دستگیره ی در رو بالا و پایین می کرد . داشت در رو می شکست . با مشت زدم تو شیشه ی پنجره ای که از پشت انباری به حیاط خلوت راه داشت . کمی دیگه مونده بود که در بشکند و ابراهیم بیاد تو . شروع کردن به فریاد کشیدن و کمک خواستن . چیزی نمی فهمیدم ، فقط جیغ می زدم و کمک می خواستم . 
یک دفعه در شکست و ابراهیم اومد تو . با هر یک قدمی که به آرامی به طرف من بر می داشت صدای جیغ من بیشتر می شد . او دستش را به طرف من دارز کرد و خنده کنان گفت : 
کسی نیست که کمکت کنه ، می ترسی ؟ من که آدمخوار نیستم . 
یک دفعه جوانی از روی پشت بام پرید تو حیاط خلوت . ابراهیم به محض دیدن این صحنه در را باز کرد که فرار کند . پشت سر او دویدم و از پشت پیراهن او را گرفتم تا به خیال خودم جوان به کمک من بیاید و نگذارم او فرار کند . ابراهیم هر چه تلاش کرد من پیراهن او را محکم گرفته بودم و او نمی توانست فرار کند . یکدفعه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد . او با گلدانی که روی پله بود زد تو سرم و فرار کرد . در همین لحظه جوان از پنجره ی حیاط خلوت وارد ساختمان شد . یکدفعه خانم جون که معلوم شد تا آن لحظه در راه پله بالا پنهان شده بیرون آمد و شروع به فریاد کشیدن که دزد اومده کمک کنید . جوان بیچاره که این وضع را دید ترسید و پشت سر ابراهیم فرار کرد . 
خانم جون وقتی دید مردم یکی یکی جمع می شوند .برای اینکه کسی شک نکند ، گفت دعوای خانوادگیه ، چرا جمع شدید ؟ الان خودم می رسونمش بیمارستان . سر من شکسته بود . تمام صورتم خونی شده بود . دستم را که تو شیشه زده بودم غرق خون بود . حاضر شدم که با خانم جون برم بیمارستان . 
متوجه شدم یمی دو نفر از پاسگاه محل در خونه ایستادن . فکر کردم اگه حقیقترو بگم کسی باور نمی کنه و غیر از این که با آبروی خودم بازی کنم کاری نکردم . این بود که تمام حرفهای خانم جون رو تصدیق کردم و به بیمارستان رفتم . دیشب در بیمارستان بستری بودم و امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم فهمیدم خانم جون هزینه ی بیمارستان رو داده و رفته و تا بعد از ظهر در حیاط بیمارستان نشستم ولی وقتی دیدم خبری از او نشد یکراست اومدم خونه شما.

اشکی را که روی گونه سارا بود با انگشت پاک کردم و بلند شدم تا لیوان آبی برای او بیاورم . در اتاق را که باز کردم خدایا.....

محسن ، منیره و بقیه پشت در اتاق ایستاده بودند سارا از دیدن این صحنه بلند شد و به چشمهای محسن نگاه کرد . چشمهای محسن پر از اشک بود . او در حالی که مشتش را گره کرده بود جلو آمد و به سارا گفت :

بهت قول میدم که حقت رو بگیرم..

سپس در حالی که دستایش را به طرف سارا دراز کرده بود ادامه داد : با همین دستهام خفش می کنم ، نامرد.

محسن این را گفت و سریع از خانه بیرون رفت . آقاجان و عمو حمیدچند قدمی پشت سر او رفتند ولی فایده نداشت. محسن عصبانی بود و در آن لحظه بهتر بود که با خودش خلوت کند.

سارا و منیره بیشتر از بقیه برای محسن نگران بودند. منیره مرتب می گفت نکنه کاری بده دست خودش ؟ شاید رفت سراغ ابراهیم نکنه باهاش در گیر بشه ؟

سارا دور از چشم بقیه آمد جلو و آرام به من گفت:

لیلا فقط علی می تونه تو چنین موقعیتی محسن رو آروم کنه ، خواهش می کنم به علی زنگ بزن.

رفتم و تلفن را به بهانه این که منیره می خواهد با یکی از آشناهایش تماس بگیرد به اتاقم آوردم . فوری شماره علی را گرفتم . مردی مسن که حدس زدم باید پدر علی باشد گوشی را برداشت و باصدایی گرفته گفت: بفرمائید.

هول شده بودم ، نمی دانستم چه بگویم. گوشی را گذاشتم . منیره فهیمده بود که من چرا صحبت نکردم. تلفن را از جلوی دست من به طرف خودش کشید و دوباره شماره مغازه پدر علی را گرفت .

الو، سلام آقای رستمی می بخشید علی آقا تشریف دارند؟

و چند لحظه بعد منیره دوباره ادامه داد:

سلام علی آقا خسته نباشید واقعا عذر می خواهم مزاحم شدم.. خواستم بگم که ... ببخشید یک لحظه گوشی .

منیره گوشی را به دست من داد و گفت :

خودت بگی بهتره .

گوشی را گرفتم و سلام کردم . علی از شنیدن صدای من خیلی تعجب کرد.

- چرا دفعه اول صحبت نکردی ؟

- پدرت گوشی را برداشت . خجالت کشیدم حرف بزنم .

- خیالت راحت باشه موضوع رو مادرم گفته . اتفاقا خیلی تمایل داره از نزدیک تورو ببینه.

- گوش کن علی موضوعی پیش اومده که بعدا مفصل تعریف می کنم فعلا فرصت نیست. می دونی منزل پدر سارا کجاست ؟

- آره چند روز پیش با محسن برای ختم پدرش رفتیم .

- برو همونجا محسن باید الان اونجا باشه .

- اونجا حتما رفته دوباره سارا رو ببینه.

- نه قضیه مهمتر از این حرفهاست. محسن تو شرایط خطرناکی قرار گرفته هرچه سریعتر خودت رو برسون .ممکنه با برادر خانم جون زن پدر سارا میشناسی که ؟

- نه ولی اسمش رو از محسن شنیدم

- ممکنه محسن با ابراهیم درگیر بشه ، سارا و منیره نگرانن خواهش می کنم علی همین الان حرکت کن .

- خیالتون راحت باشه جای نگرانی نیست . الان حرکت می کنم .

باشنیدن صدای مادر که می گفت : بچه ها چایی ریختم چی کار می کنید.

گوشی را گذاشتم و هرسه نفر از اتاق بیرون رفتیم . هوا کاملا تاریک شده بود . ولی نه خبری از محسن بود ونه از علی . همه نگران بودیم ، هرکس چیزی می گفت یکی می گفت : بریم از کلانتری محل بپرسیم . مینا می گفت بهتر است بریم سراغ خانم جان و سارا مخالفت می کرد و .....

خلاصه یکی دو ساعتی از شب گذشته بود که صدای زنگ تلفن بلند شد ، من و سارا هردو با عجله رفتیم سراغ تلفن . من گوشی را برداشتم و گفتم بفرمایید:

- الو لیلا حالت چطوره ؟

- سلام پدر شما هستید؟

- دختر گوشی را بده دست آقاجون

از این که پدر می دانست آقا جون پیش ما آمده تعجب کرده بودم . بدون اینکه چیزی بپرسم آقا جان را صدا کردم. از صحبتهایی که پدر و آقا جان کردند هیچ چیزی نفهمیدم . آقاجان از کلمه های « آها باشه باشه چرا؟ حتما و....» استفاده می کرد . آقا جان بعد از اینکه گوشی را گذاشت به طرف چوب رختی رفت و در حالی که کت و شلوارش را بر می داشت رو کرد به عمو حمید و گفت:

- حاضر شو باید جایی بریم.

- کجا آقا جون ؟

- بیا تو راه بهت میگم

- پس مینا چی ؟

- مینا فعلا این جا بمونه .

از رفتن آقا جان و عمو حمید چیزی نفهمیدم . نگرانی ها هر لحظه چند برابر می شد. در ذهن هرکدام از ما سوالی بود . مادر چند بار سعی کرد با پدر تماس بگیرد ولی تلفن اتاق پدر جواب نمی داد.

نیمه شب شد و هنوز از هیچکدام خبری نبود . حالا دیگر خاله مهین و آقا نادر هم در جمع ما بودند . صدای تیک تیک ساعت در آن سکوت وحشت بار همچون صدای ناقوس کلیسا بود .

هیچ کس حرفی نمی زد . همه به صورت یکدیگر و گاهی به تلفن نگاه می کردیم . گاهی اوقات که صدای ماشینی از کوچه به گوش می رسید با عجله می رفتم و از پشت پنجره اتاقم بیرون را نگاه می کردم ولی خبری نبود.

یکی دو ساعت دیگر هم گذشت . آقا نادر و خاله مهین هرکدام گوشه ای خوابیده بودند . مینا هم کم کم همانجا روی کاناپه خوابش برد. منیره مرتب قدم می زد و سارا هم گوشه ای از اتاق زیر یک پتو نشسته بود و به تلفن خیره شده بود.

چشمهای مادر از فرط بی خوابی و خستگی قرمز شده بود . سعی کردم به شکلی اورا قانع کنم تا به اتاقش برود و کمی استراحت کند.

بعد از خواندن نماز صبح ، نفهمیدم که چطور خوابم برد . صبح با صدای زنگ در حیاط همگی از خواب بیدار شدیم. با عجله رفتم در را باز کردم .

آقاجان و عمو حمید همراه پدر برگشته بودند. آقا جون چند تا نان تازه هم خریده بود. تنها چیزی که در آن لحظه می توانستم بگویم فقط سلام بود . یک سلام کردم و سه تا جواب شنیدم.

وقتی پشت سر پدر وارد شدم دیدم همه به ردیف کنار هم ایستادند و سوال از چشمهای آنها کاملا مشخص است . پدر درحالی که به طرف اتاق خواب می رفت گفت :

- واقعا معذرت می خوام. من خیلی خسته هستم ، حمید موضوع رو تعریف می کنه .

همه به صورت عمو حمید نگاه می کردیم عمو حمید بدون مقدمه گفت:

- دیروز بعداز ظهر وقتی محسن از اینجا حرکت می کنه ، یکراست میره در خونه خانم جون ولی از آنجایی که خانم جون ولی از آنجایی که خانم جون در منزل نبوده محسن آدرس مادر او را از همسایه کنار دستی می گیره و خودش رو سریع به منزل مادر خانم جون می رسونه در حیاط آنها مردی که مشغول شستن اتومبیلش بوده از محسن سوال می کنه

- با کسی کاری داشتید؟

- ببخشید تو این کوچه ابراهیم آقا دارید؟

- خودم هستم . فرمایش ؟

- محسن برای این که مطمئن بشه دوباره می پرسه .

- شما برادر خانم جون هستید؟

- گفتم که بله ، جنابعالی ؟

که یکدفعه محسن و ابراهیم آقا در گیر می شن. محسن تا اونجایی که می تونه ابراهیم رو کتک زده . درست لحظه ای که محسن داشته ابراهیم رو خفه می کرده . علی از راه می رسه .

علی به محض اینکه محسن رو به طرف عقب می کشه ، ابراهیم با نامردی محسن رو با چاقو می زنه .

منیره و سارا خواستند داد و بیداد راه بیندازند که عمو حمید با عجله ادامه داد :

- اصلا جای نگرانی نیست زخم خیلی سطحی بوده و محسن کاملا حالش خوبه .

دیشب وقتی علی محسن رو به بیمارستان می رسونه چون قضیه به پاسگاه و شکایت کشیده شده بود برای ضمانت به داداشم زنگ می زنه و موضوع رو تعریف می کنه . دیشب بعد از تلفن داداش من و آقا جون به همین دلیل به پاسگاه رفتیم .

منیره پرسید:

- محسن الان تو بیمارستانه؟

- نگران نباشید علی آقا همراهش هست . در ضمن ابراهیم هم تا روز دادگاه در بازداشتگاه می مونه .

بعد از این که صحبتهای عمو حمید تمام شد. منیره رفت چادرش را پوشید و با سارا به بیمارستان رفتند بعد از خوردن صبحانه آقا جون و عمو حمید همراه مینا خدا حافظی کردند و رفتند.

خیلی خسته بودم . بعد از این که مقداری از کارهای خانه را به کمک مادر انجام دادم به اتاقم رفتم و تا ظهر خوابیدم. وقتی بیدار شدم سارا برگشته بود . بلند شدم و پرسیدم:

- حال محسن چه طور بود؟

- خوبه ، با اینکه ضربه شدیدی خورده ولی مرتب با خوشحالی تکرار می کرد بالاخره حقت رو گرفتم سارا.

وجود محسن در زندگی سارا باعث شده بود او تمام غم و غصه هایش را به دست فراموشی بسپارد.

چند روزی از این قضیه گذشت . من در آن روزها هر روز همراه سارا به بیمارستان می رفتم و به این بهانه می توانستم علی را ببینم . برای من و علی روزهای خوبی بود روزهای شیرین زندگیم خاطرات آن روزها را هیچ وقت فراموش نمی کنم .

چند روز بعد از مرخص شدن محسن از بیمارستان وقت دادگاه ابراهیم و محسن بود .

همان روز ساعت 2 بعد از ظهر صدای فریاد خاله مهین بلند شد . من و مادر در آشپزخانه بودیم باشنیدن صدا هر دو خودمان را به زیرزمین رساندیم. خاله روی زمین نشسته بود و از درد به خودش می پیچید . من و مادر با عجله خاله مهین را به زایشگاه رساندیم . مادر در اولین فرصت به مدرسه آقا نادر تلفن زد و او را از وضع خاله مهین مطلع کرد .

تا رسیدن آقا نادر به زایشگاه نیم ساعت طول کشید . دکتر وقتی تصمیم گرفت خاله مهین را به بخش زایمان ببرد مادر چند آیه خواند و در صورت خاله فوت کرد . آقا نار پشت سر هم سیگار می کشید و قدم می زد .

من برای اولین بار بود که از نزدیک می دیدم مادری برای به دنیا آوردن فرزندش باید چه دردی را تحمل کند. یک ساعتی از رفتن خاله مهین به بخش زایمان گذشت ولی هنوز خبری نبود. آقا نادر از شدت عصبانیت و نگرانی صورتش کاملا سرخ شده بود. مادر هم خیلی نگران بود و مرتب دعا می کرد.

بالاخره مامایی که خاله مهین را به بخش برده بود برگشت . او رو به طرف آقا نادر کرد و گفت :

- ببخشید ، آقای دکتر باید با شما صحبت کنه .

و در حالی که به طرف آخر سالن می رفت ادامه داد:

- لطفا از این طرف.

آقا نادر سریع سیگاری را که تازه روشن کرده بود خاموش کرد و پشت سر ماما راه افتاد.

حالا نگرانی من و مامان بیشتر شده بود . چند دقیقه ای طول نکشید که آقا نادر با قدمهای آهسته به طرف ما برگشت.

من و مادر هر دو باهم پرسیدیم:

- دکتر چی گفت؟

- مهین باید هرچه زودتر سزارین بشه . رفتم فرم رو امضا کردم این طور که دکترش میگه بچه بزرگه ، اگر بیشتر از این صبر کنند برای هردو خطرناکه .

ساعت دقیقا شش بود که در باز شد و ماما با چهره خندانی به طرف ما آمد و گفت:

- تبریک میگم به سلامتی بچه به دنیا اومد.

آقا نادر در حالی که خدا رو شکر می کرد یه اسکناس پانصد تومانی به دست ماما داد و با حالتی عجولانه پرسید:

- مادر بچه حالش چطوره ؟ ماما در حالی که اسکناس را از آقا نادر می گرفت با خنده جواب داد:

- خوب خوب.

وقتی خانم ماما داشت می رفت ، چند قدمی پشت سر او برداشتم و پرسیدم :

- ببخشید خانم بچه ....؟

اوه معذرت می خوام یادم رفت بچه یه پسر تپلیه .

آقا نادر از خوشحالی همان لحظه رفت و از جلوی در بیمارستان یک جعبه شیرینی خرید و به تمام کارکنانی که در آن بخش بودند شیرینی تعارف کرد . چند روز بعد وقتی خاله مهین و پسرش را از بیمارستان مرخص کردند آقا نادر برای آنها یک گوسفند قربانی کرد.

یک هفته بعد مراسم اسم گذاری پسرخاله مهین بود . تمام فامیل و آشناها دور هم جمع بودیم . آقا نادر منیره و محسن را هم دعوت کرده بود . شب خوبی بود و به همگی خوش گذشت . آن شب هرکس اسمی را انتخاب می کرد بالاخره با تصمیم نهایی پدر و مادر بچه اسم اورا علی گذاشتند. از انتخاب این اسم بیشتر از همه ، من خوشحال بودم . از آن به بعد می توانستم هر زمان که دلم می خواست اسم علی را بر زبان بیاورم.

آقا جان طبق رسم و سنت شرعی در گوش بچه اذان گفت همگی تبریک گفتند . چند روز بعد علی دوباره مادرش و افسانه را برای دیدن بچه خاله مهین به منزل ما فرستاد . عزیز و افسانه یک پلاک و زنجیر برای پسر خاله مهین گرفته بودند.

روی پلاک با همان خطی که روی انگشتر من نوشته شده بود اسم علی حکاکی شده بود. فهمیدم که پلاک هم دست ساز خود علی است .

به این ترتیب روزها می گذشت و من و علی اکثر وقتها همدیگر را می دیدم . قضیه به این شکل بود که منیره و محسن ساعتی از روز را می آمدند که همراه سارا به پارک یا سینما بروند من هم از مادر که در آن روزها سخت مشغول بچه داری برای خاله مهین بود اجازه می گرفتم و همراه آنها می رفتم و درجایی که قبلا محسن و علی مقرر کرده بودند می توانستم علی را ببینم.

یک روز وقتی همگی در پارک نشسته بودیم علی قرآن کوچکی را به من هدیه کرد و در آن لحظه از من خواست که آن قرآن را همیشه در کیفم همراه خودم داشته باشم . علت آن را که پرسیدم او جوابی به من داد که عجیب در من تاثیر عجیبی گذاشت . علی در حالی که آه میکشید به من گفت:

همیشه نگرانم که مبادا برای تو اتفاق خطرناکی پیش بیاید . مرتب نگران تو هستم ، گاهی بی اختیار با خودم حرف میزنم ، بالاخره تصمیم گرفتم موضوع را با خودت در میان بگذارم تا بیشتر از همیشه مواظب خودت باشی .

از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم . احساس عجیبی داشتم حس می کردم خوشبخت ترین زن جهان خواهم شد.

آن روز وقتی به خانه برگشتم جلد بسیار زیبایی از مخمل برای قرآن کوچکم درست کردم و روی آن نام علی را گلدوزی کردم.

روزها به این ترتیب سپری میشد تا این که یک ماه دیگر گذشت و بالاخره تاریخ عقد عمو حمید و مینا در روز پنج شنبه که روز عید قربان بود مشخص شد.

از چند روز قبل همه ما برای انجام دادن کارهای لازم به منزل آقا جان رفتیم . طبق قراری که آقا جون و آقای شادمان در شب خواستگاری گذاشته بودند قرار شد جشن عقد را در منزل آقا جون برگزار کنند.

آقا جان در این مدت منزل را تغییراتی داده بود که باعث شده بود آنجا زیبا تر و با صفاتر بشود.

دونفر کارگر مخصوص تعمیر کردن باغ و استخر بودند. آقا نادر و پدر هم تمام حیاط را چراغ کشی کردند. مادر و خانم شادمان همراه عمو حمید و مینا برای خرید عقد به بازار رفته بودند. من و سارا هم مشغول نوشتن کارتهای چشن بودیم . خاله مهین کلی گل نرگس و یاس درست کرده بود که روی هر کارت دعوت را یک گل می چسباندیم . قرار بود برای روز عقد ماشین علی را تزیین کنیم . 
همه چیز مرتب بود . روز چهار شنبه بعدظهر اتاق حجله و سفره ی عقد را حاضر کردیم . غروب شد همه دور هم جمع شدیم . یک دفعه متوجه ی صورت آقا جون شدم که کاملاً قرمز شده بود . فکر کردم که فشار خون داشت و باید از خوردن غذاهایی که دکتر گفتهبود پرهیز می کرد . نگران حال آقاجون بودم . آرام مادر را متوجه ی حال آقا جان کردم . هنوز مادر صحبتی نکرده بود که آقا جان بلند شد . می خواست از اتاق بیرون برود که یکدفعه تعادل خود را از دست داد و همان جا روی زمین افتاد . همه با نگرانی بالای سر آقا جان جمع شدیم . پدر در حالی که آقا جان را به زحمت از روی زمین بلند کرد پرسید : 
- چی شده آقا جان ؟ 
- نمی دونم احساس کردم نمی توانم رو پاهام بایستم . 
- می خوای بریم دکتر ؟ 
- نه بابا جون ، حالم خوبه . 
تا موقع خوردن شام من کنار آقا جون نشسته بودم و دستها و پشت او را ماساژ می دادم ، من واقعاً به آقا جون علاقه داشتم . او پیرمردی بسیار آرام و مهربان بود . برای همه ی ما دلسوز بود و همیشه تا جایی که در توانش بود به همه کمک می کرد . تا آنجا که می دانم آقا جون هیچ کس را نداشت ، از گذشته ی او کسی اطلاع نداشت حتی پدر یا عمو حمید . تنها چیزی که می دانستیم این بود که مادر بزرگم یعنی همسر آقا جون دو سه سالی بعد از به دنیا آوردن عمو حمید دچر بیماری لاعلاجی شده و بعد از مدت شش ماه که در بستر بیماری بوده ، به رحمت خدا می رود . 
آن شب همه در منزل آقا جان خوابیدیم . تا صبح یکی دو بار من بیدار شدم و رفتم بالای سر آقا جان ، وقتی می دیدم او آرام خوابیده ، خیالم آسوده می شد و به رختخوابم بر می گشتم . وقتی صبح از خواب بیدار شدم آقا جان در رختخوابش نشسته بود و مشغول گوش دادن رادیو بود . 
سلام کردم . وقتی آقا جان جواب سلام مرا داد احساس کردم او نمی تواند کلمات را واضح بیان کند . گویی که کمی لکنت زبان پیدا کرده . سریع به حیاط رفتم و موضوع را با پدر که مشغول شستن حیاط بود در میان گذاشتم . 
پدر با عجله شیر آب را بست و برگشت داخل اتاق . بعد طوری که خود آقا جان متوجه نشود ، چند جمله ای متوجه نشود ، چند جمله ای با او صحبت کرد . وقتی دید گفته های من درست است ، با عجله رفت و عمو حمید را از خواب بیدار کرد . چند لحظه بعد پدر و عمو حمید ، آقا جان را به بیمارستان بردند .
بعد از خوردن صبحانه من و سارا مشغول شستن میوه ها بودیم . من کنار حوض نشسته بودم و یکی یکی میوه هایی را که درون حوض ریخته بودیم می شستم و در سبد می گذاشتم . سارا هم بعد از خشک کردم آنها را از هم جدا می کرد . از دور دیدم که در باغ باز شد و پدر با ماشین وارد شد . آنها وقتی از ماشین پیاده شدند زیر بغل آقا جون را گرفته بودند . برایم مسلم شد که آقا جون نمی تواند به خوبی تعادلش را حفظ کند . بعد از چند دقیقه ای که پدر و عمو حمید آقا جان را داخل ساختمان بردند ، مادر را دیدم که همراه عمو حمید از پله ها پایین می آمدند . آنها می رفتند منزل آقای شادمان که مینا را به آرایشگاه ببرند . 
موقعی که حمید می خواست ماشین را روشن کند ، رفتم کنار در طرف عمو ایستادم و پرسیدم : 
- دکتر چی گفت عمو ؟ آقا جون چه بلایی سرش اومده ؟ 
عمو حمید دو دستش را روی فرمان گذاشت و در حالی که با چهره ی غمگین به من نگاه می کرد آرام گفت : 
- تشخیص دکتر سکته ی خفیف بود . باید شنبه آقا جون رو برای گرفتن نوار مغز و عکس برداری به بیمارستان ببریم . 
احساس سرگیجه ی عجیبی کردم . رفتم روی تخته سنگی که کنار یک درخت کاج بزرگ و چندین ساله بود نشستم . هوا دیگر کمی سرد شده بود . صدای غار غار کلاغهایی که روی درخت های بلند باغ آقا جون لانه ساخته بودند در باغ می پیچید . استخر پر از ماهی های گلی و خاکستری بود . دیگر حوصله ی هیج کاری را نداشتم . از سارا خواستم تنهایی میوه ها را بشوید . 
رفتم به اتاق آقا جان در اتاق باز بود . یک صندلی کنار تخت آقا جان بود رفتم و چند لحظه ای روی صندلی نشستم و با دقت به صورت آرام آقا جان نگاه کردم . دستهای مهربانش را روی سینه گذاشته و خوابیده بود . صدای سوز نفس کشیدنش را می شد به راحتی شنید . از هر چین و چروک صورتش رنج و سختی سالهای متمادی را می شد خواند . آرام دست او را بوسیدم و خواستم از اتاق خارج شوم که صدایم کرد : 
- لیلا ، دخترم ، بمان . 
- ببخش آقا جون بیدارت گردم 
- نه عزیزم بیدار بودم . 
برگشتم و دوباره روی صندلی نشستم . آقا جون آه عمیقی کشید و دست مرا در دستهای گرمش گرفت . 
او با نگاه مظلومانه اش می خواست چیزی به من بگوید . پرسیدم : 
حالتون خوبه آقا جون ؟ چیزی احتیاج ندارید ؟ آقا جون در حالی که به چشمهای من خیره شده بود و دست مرا می فشرد گفت : 
گفتم ای پیر جهاندیده بگو ز چه تا گشته بدین سان کمرت 
ناله سر داد که فرزند مپرس داستان من افسانه پرست 
اشک در چشمهای آقا جون حلقه بسته بود . 
سپس آقا جون در حالی که با انگشت اشاره کرد به گاو صندوق گوشه ی اتاقش گفت : 
درش بازه بی زحمت اون صندوقچه ی من و برام بیار . 
صندوقچه ی چوبی آقا جان را آوردم و به دستش دادم . آقا جان به کمک من آرام بلند شد و نشست روی تختش و آرام در صندوقچه را باز کرد . در یک پارچه ی سبز رنگ که گره خورده بود و آقا جان به سختی گره را باز کرد یک دستبند با نگین های رنگی بود . آقا جان دستبند را به طرف من گرفت و شمرده گفت : 
- این دستبند را روزی که پدرت به دنیا اومد برای گلی مادر بزرگت خریده بودم . به عنوان یادگاری خوب از این دستبند مواظبت کن . 
دستبند را گرفتم و در حالی که صورت آقا جان را می بوسیدم و گفتم : 
-کاملاً خیالتون راحت باشه ، آقا جون . 
در همین لحظه ، خاله مهین در اتاق را باز مرد و در حالی که علی کوچولو رو بغل کرده بود گفت لیلا ! بیا کمک کن صندلی ها رو بچینیم . 
از آقا جون تشکر کردم و پشت سر خاله مهین از اتاق خارح شدم ، در حالی که مشغول کار کردن بودم مرتب خاطرات آقا جان در ذهنم تداعی میشد . 
بعدظهر مهمانها یکی یکی وارد می شدند و تبریک می گفتند . زودتر از همه آقا نادر رفت و مادر مریم را با اصرار به منزل آقا جانم آورد . خانم برزگر با این که وضع نامساعدی داشت ولی یک ساعت دیواری برای عروس و داماد خریده بود . تقریباً همه ی مهمانها آمده بودند که علی با ماشین گل زده ، بوق زنان وارد باغ شد . با کمک محسن آقا جان رفت روی یک صندلی که گوشه ی سالن بود نشست . عروس و داماد وارد شدند . خانم برزگر اسفند روی آتش منقل می ریخت . خانواده علی درست روبروی خانواده ی شادمان نشسته بودند . دکتر مهران کراوات زده و مرتب کنار پدرم نشسته بود . 
برای اولین بار بود که پدر و برادر بزرگتر علی را می دیدم . به اصطلاح آنها از طرف آقا نادر و خاله مهین دعوت شده بودند . پدر علی مرتب به من نگاه می کرد . سینی چای را به آقا نادر دادم و در حالی که چادر سفیدم را جلوتر کشیدم و برگشتم به اتاقی که خانمها نشسته بودند . 
مینا چه قدر در لباس عروسی زیبا شده بود . خانم شادمان مرتب بر سر عروس نقل و سکه می ریخت . بعد از این که آقا تشریف آوردند و خطبه ی عقد را خواندند ، آقا جان با گفتن یا الله همراه پدر وارد اتاق حجله شد . 
آقا جان یک دستبند بسیار زیبا به عنوان هدیه عروسی خریده بود که به گردن مینا انداخت . بعد از آقا جان ، آقای شادمان و پسرش دکتر مهران ، سوییچ یک اتومبیل به مینا و عمو هدیه دادند . در آن لحظه بود که از نزدیک با چهر ه ی دکتر مهرن روبرو شدم . آن موقع من کنار خانم شادمان نشسته بودم ، علی مانند کسی که چیزی احساس کرده باشد نگاهی که معلوم بود از روی عصبانیت است به من انداخت با این حرکت علی فوراً از جایم بلند شدم و به بهانه ی درست کردن چادر روی سر عروس ، خودم را کنار مینا سرگرم کردم . آن شب علی تمام رفتار و حرکات مرا زیر نظر داشت . 
موقع صرف شام از نگاههایی که علی زیر چشمی به مهران می کرد حدس زدم شاید چیزی شنیده . مشغول پذیرایی از مهمانها بودم که علی یک لحظه کنارم ایستاد و آرا گفت : 
-نگفته بودی فامیل پولدار داری ؟ فوری منظور او را متوجه شدم ، با ناراحتی جواب دادم : 
-من به پول کسی توجهی ندارم . 
علی دیگر چیزی نگفت و از کنارم رد شد . نیم ساعت بعد از شام ، علی و خانواده اش جزء اولین مهمانهایی بودند که خداحافظی کردند . 
آن شب جشن به خوبی و خوشی تمام شد ولی من بعد از رفتن علی نه چیزی می دیدم و نه چیزی می شنیدم . آخر شب بعد از رفتن مهمانها مینا همراه خانواده اش به منزل خودشان رفت . دلم می خواست هر چه زودتر صبح می شذ . با این که خیلی خسته بودم ولی هر کاری می کردم خوابم نمی برد . 
برای اولین بار بود که علی را این طور ناراحت و دلخور می دیدم . تا آن شب نمی دانستم که او این قدر نسبت به من حساس شده بود . در نیمه های شب به تاریکی پنجره به تاریکی آسمان نگاه می کردم . مرتب جمله ی علی در ذهنم تکرار می شد . 
نگفاته بودی فامیل پولدار داری . 
هر طور بود آن شب را به صبح رساندم . روز جمعه بود و من بیش از اندازه بی حوصله و کسل بودم . تا غروب در منزل آقا جان ماندیم و کارها را انجام دادیم . غروب وقتی به خانه برگشتیم یکراست به اتاقم رفتم و خوابیدم . 
صبح روز شنبه وقتی از خواب بیدار شدم پدرم در منزل نبود . فهمیدم رفته آقا جان را برای گرفتن نوار مغزی به بیمارستان ببرد . 

تلفن را به اتاقم آوردم و منتظر نشستم تا علی زنگ بزند . می دانستم او هم ناراحت است و در اولین فرصت تماس می گیرد . مادر و سارا از شدت خستگی هنوز خواب بودند . تلفن اول را که زد ، فوری گوشی را برداشتم و سلام کردم . 
صدای علی گرفته بود ، پرسیدم : 
-سرماخوردی ؟ 
-نه یعنی آره . 
علی یکی دو تا سرفه کرد و ادامه داد : 
-زنگ زدم از بابت پریشب عذرخواهی کنم .. آخه .. می دونی ... خوب نمی تونستم اون وضع رو تحمل کنم . 
-کدوم وضع رو ؟ 
-اون فامیلتون ، همون جوونی که ..
-می دونم دکتر مهردان رو می گی ؟ 
-به به ، خوبه ، پس دکتر هم که هست . 
-منظورت از این حرفها چیه علی ؟ 
-هیچی منظوری نداشتم . فقط ...
-فقط چی ؟ علی با صدای گرفته اش گفت : « فقط مواظب خودت باش » و سپس سریع قطع کرد . 
بلند شدم و بدون سر و صدا به خانه ی اعظم رفتم . 
احساس سنگینی می کردم . دلم می خواست با یم نفر صحبت کنم به خانه ی اعظم که رسیدم . امیر را جلوی در دیدم . سلام کردم و پرسیدم : 
-اعظم هست ؟ 
-بله ، توی حیاط داره کتاب می خونه . 
امیر این را گفت و رفت . زنگ را فشار دادم ، اعظم در را باز کرد . 
-سلام اعظم ، هنوز از دستم دلخوری ؟ 
اعظم لبخندی زد و جواب داد : 
-من نگران حال خودت هستم ، با این روش که تو پیش گرفتی اگر یک روز علی بفهمه ، می دونی چه اتفاقی می افته ؟ من فقط گفتم تو حق نداری با روحیه ی دیگران بازی کنی . 
-اعظم اومدم راجع به موضوع مهمی باهات صحبت کنم . تقریباً مربوط به همین قضیه می شه . 
-پس بهتره بریم تو اتاقم صحبت کنیم . مادر صدامون رو بشنوه . 
وقتی به اتاق اعظم رفتیم ماجرا را کاملاً تعریف کردم . با راهنمایی اعظم دوباره روحیه پیدا کردم . اعظم گفت که با رفتارم باید رضایت خاطر علی را به دست بیاورم . و تمام شک او را بر طرف کنم . 
تا نزدیکی ظهر پیش اعظم ماندم . وقتی به خانه برگشتم ، پدر از بیمارستان برگشته بود . خیلی ناراحت بود و مدام سیگار می کشید . این طور که پدر تعریف می کرد ، دکتر گفته بود که آقا جان سکته ی مغزی کرده و روز به روز ممکن بود وضع بدتری پیدا کند .
از ان روز به بعد اکثر روزها می رفتم و آقا جان را می دیدم . نگاههای پر معنی آقا جان را که از خاطره های تلخ و شیرین بود هیچ وقت فراموش نمی کنم . 
آقا جان هر روز که می گذشت ضعیف تر می شد و از دست ما کاری ساخته نبود . من روزهای سختی را می گذراندم . از طرفی نگران آقا جان بودم و از طرفی در تلاش بودم اعتماد علی را به خود جلب کنم . 
بالاخره یکی از روزهای وقتی داشتم با علی صحبت می کردم او گفت قصد دارد آخر هفته مادرش را به منزل ما بفرستد تا برای خواستگاری از خانواده ام اجازه بگیرد . به هیچ شکلی نمی توانستم حقیقت را به علی بگویم . نقشه ی من چیز دیگری بود . من باید از مهران طوری صحبن می کردم که عکس العمل منفی از طرف خانواده شادمان سر بزند . بعد از یکی دو روز فکر کردم بالاخره به نتیجه ای رسیدم . گوشی را برداشتم و به علی زنگ زدم . بعد از کلی مقدمه چینی به او گفتم که حال آقا جانم خوب نیست و در بستر بیماری است . 
چون او فعلاً نمی تواند در مراسم خواستگاری من حضور اشت هباشد بنابراین بهتر است مراسم را یکی دو هفته ای عقب بیندازیم . 
علی اصلاً از وضعیت آقا جان اطلاع نداشت . و با کمال رضایت قبول کرد . 
من منتظر مهران بودم . نقشه ی من درست از آب در آمده بود . مهران خبر بیماری آقا جان را به خانواده اش اطلاع داد . بنابراین قبل از این که خدای ناکرده اتفاق خاصی بیفتد خانواده ی شادمان تصمیم گرفتند هر چه زودتر ، از من خواستگاری کنند . همه چیز به خوبی پیش می رفت . آقای شادمان به منزل ما زنگ زد و از پدرم اجازه ی خواستگاری گرفت . قرار شب دوشنبه خانواده ی شادمان به منزل ما تشریف بیاورند !! یک شنبه همه چیز آماده بود . خانه تمیزو مرتب بود . میوه ها و شیرینی ها روی میز چیده شده بودند . 
پدر و عمو حمید آقاجان را آوردند و او را با احتیاط در گوشه ای از اتاق پذیرایی نشاندند . 
مادر و پدر بسیار خوشحال بودند . غیر از سارا و خاله مهین هیچ کس نقشه ی مرا نمی دانست . هوا رو به تاریکی می رفت . منتظر مهمانها بودیم . علی کوچولو را در بغل گرفته بودم و مشغول بازی کردن با او بودم که صای ماشین علی را شنیدم . 
باور نمی کردم . با خودم گفتم : 
-یعنی ممکنه علی باشه ؟ 
-اونم امشب ، نه ، خدای من امکان نداره . 
رفتم و در را باز کردم . از دیدن چهره ی علی بهت زده شدم . چه می توانستم بگویم ؟ منیره و محسن هم داخل ماشین بودند . علی از دیدن سر وضع من تعجب کرد و پرسید : 
-مهمون دارید ؟ 
آب دهانم را قورت دادم و گفتم : 
-نه نه چطور مگه ؟ 
-هیچی دیدم خیلی شیک شده ای گفتم شاید مهمون داشته باشید . 
در همین لحظه منیره از ماشین پیاده شد و پاکت نامه را به دست من داد . پرسیدم : 
-این چیه ؟ 
-خودت داری می بینی ، نامه . علی آقا برای تو نوشته ، به بهانه ی دیدن سارا اومده بودیم . حالا که خودت در را باز کردی بهتر شد . کاری نداری ؟ 
نامه را از دست منیره گرفتم . ولی تمام حواسم و نگاهم به علی بود .

سپس علی لبخند گرمی زد و خدا حافظی کرد ولی هنوز از پیچ خیابان نگذشته بود که ماشین مهران وارد خیابان ما شد. دیدم که علی درست موازی ماشین او چند لحظه مکث کرد گویا داشت با آنها احوالپرسی می کرد .

احساس می کردم قلبم از کار افتاده ، وای خدایا چه اتفاقی لابد علی همه چیز را فهمید. سریع در را بستم و به اتاقم برگشتم . تنها امیدم به این بود که فردا با علی تماس می گیرم و همه حقیقت را می گویم. با خود فکر می کردم وقتی علی حقیقت را بفهمد نه تنها ناراحتیش برطرف می شود بلکه خوشحال هم می شود.

صدای زنگ در خانه بلند شد و بعد از این که آقا نادر در را باز کرد مهمانها وارد شدند. وقتی از اتاق بیرون رفتم همه از دیدن چهره رنگ پریده من متعجب شدند.

بعد از این که خانواده شادمان نشستند یک ساعتی راجع به عروسی و خواستگاری و غیره بحث شد و خلاصه بعد از کلی صحبت پدر از من ومهران خواست که گوشه ای از پذیرایی بنشینیم و با هم صحبت کنیم . من و مهران رفتیم روی صندلیهای میز غذا خوری نشستیم مهران همان لحظه اول گفت:

واقعا من مرد خوشبختی هستم که می توانم با شما صحبت کنم.

صدای مهران چند برابر در گوشم می پیچید. تمام مدتی که با او صحبت می کردم در فکر علی بودم . بالاخره تصمیم گرفتم به این بازی مسخره پایان بدهم. گفتم :

ببخشید آقا مهران من می خواهم موضوعی را با شما درمیان بگذارم .

البته شما باید قول بدید که این موضوع را همیشه مثل یه راز پیش خودتون نگه دارید.

بله خواهش میکنم .

من هنوز سکوت کرده بودم که مهران ادامه داد:

قول میدهم.

راستش چطوری بگم من اصلا قصد ازدواج ندارم یعنی بهتر بگم حقیقت اینه که من نمی تونم پدر و مادرم رو قانع کنم که من راضی به این ازدواج نیستم.

این بود که تصمیم گرفتم با خود شما صحبت کنم . واضح تر بگم شما لطف بزرگی را در حق من می کنید اگ نظرتون راجع به ازدواج با من از امشب عوض بشه .

دکتر مهران فهمیده بود و فوری منظور مرا متوجه شد و او تمام مدتی که من صحبت می کردم سکوت کرده بود و در آخرین لحظه گفت :

شما همه فکرها تون رو کردید؟

سرم را تکان دادم و گفتم : بله مطمئن باشید.

پس من دیگه صحبتی ندارم . درضمن از اون بابت هم کاملا خیالتون راحت باشه . از حالت صورت مهران خشم و عصبانیت می بارید ولی به خودش مسلط بود. از روی صندلی بلند شد و در حالی که لبخندی ساختگی بر لبش بود به طرف پدرش رفت و گفت :

لیلا خانم دختر بسیار فهمید و با متانتی هستند . ولی متاسفانه با این که فکر بازی دارند ، موافق نیستند برای زندگی به خارج از کشور بیایند.

پدر و مادرم به یکدیگر نگاهی کردند و گفتند:

خارج از کشور؟

بله درسته من قصد دارم برگردم متاسفانه من نمی توانم اینجا در ایران ....چطور بگم .......

خانم شادمان گفت :

- مهران جان شما نگفته بودی قصد داری دوباره برگردی .

- بله مادر من واقعا معذرت می خوام . من فکر می کردم اگر قبلا این موضوع را روشن کنم ممکن است خانواده آقای راستین در همان لحظه اول با خواستگاری من مخالفت کنند.

مهران در جلسه های قبل از صحبتهای پدر و مادرم متوجه شده بود آنها به دلیل اینکه فقط یه بچه دارند به هیچ عنوان راضی نمی شوند من در خارج از کشور زندگی کنم .

به هر حال آن شب مهران چنان نقشی بازی کرد که هیچ کس متوجه نقشه من نشد. موقع خدا حافظی از صمیم قلب از مهران تشکر کردم.

بعد از رفتن مهران و خانواده اش ، پدر و مادرم قانع شدند ک ازدواج با مهران به صلاح من نیست.

آخرشب که خیالم از این بابت راحت شد به اتاق رفتم و بی تابانه نامه علی را باز کردم.

بنام خدا

لیلا- اسم تو برایمبوی همه گلها را دارد.

لیلا جان سلامی گرم به گرمای اتشهای سوزان

تو همچون لطافت هوای بهار پس از بارش بارانی

چکیدن اشک تو همچون چکیدن قطره باران از برگ درخت است .

عرق شرم تو همچون شبنم بر برگ گل است .

برق نگاهت همچون دیدن رنگین کمان به دل می نشیند.

شنیدن صدایت به قشنگی ندای آسمانی ،

معصومیت صورتت همچون یک فرشته و خشمت همچون برخورد موج به صخره .

می توانم بگویم که در حال حاضر مانند شهابی هستم که به زمین افتاده . در حال حاضر در آستانه نابودی قرار گرفته ام و تنها علتش این است که ذره ای شاید به اندازه ریزترین موجود روی زمین به دوست داشتن تو نسبت به خودم شک کردم.

البته تا حدی به تو حق می دهم . گاهی انسان در بین دو محبت خودش را در شهر عشق و دوست داشتن گم می کند.

من فکر می کنم حق طبیعی من است که حقیقت را بدانم چون دلم نمی خواهد خانه آرزویم را روی جلبک دریاچه بسازم.

هرشب که دستهایم را به جانب خدا می برم ، هرشب که برای زندگی و آینده مون دعا می کنم هرشب که غمم را برای خدا می گویم تو بی خبری که من چه آرزوها دارم .

تو برای من تمامی دنیا هستی لیلا . از یک طرف ترس من از روزی است که قلب پر امیدم را بشکنی و از طرفی نمی خواهم سد را ه خوشبختی تو باشم.

دلم نمی خواهد که تو شمع باشی و من ظلمت ، دلم نمی خواهد تو بسوزی تا من روشن شوم. دلم نمی خواهد دردریای امید تو نهنگ کوری باشم.

ای آیینه ارزوهایم که خوشبختی را درون تو می بینم ، به من واقعیت را بگو.

تا آخرین نفس دوستدار تو

علی

وقتی نامه تمام شد ، فهمیدم که هنوز علی به علاقه من نسبت به خودش شک دارد، تصمیم گرفتم فردا صبح در اولین فرصت با او تماس بگیرم و تمام واقعیت را برایش تعریف کنم. از این که به راحتی توانسته بودم مهران را از خودم نا امید کنم کاملا راضی بودم و شب را آسوده خوابیدم.

برچسب ها : ,,,,

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
ما در شبکه های اجتماعی :

امکانات سایت

 
  دفنرمقام معظم رهبری 
   

   سایت ریاست جمهوری 


 

 

سایت آیت الله هاشمی رفسنجانی

  یادمان خاتمی  

 

دانلودکتابهای درسی

 

آزمون آنلاین

   

دانلودبرنامه های کاربردی

 


 آمارآنلاین جهان 

وبسایت ما

 
  فیش حقوقی فرهنگیان

 

ضمن خدمت فرهنگيان

سيستم پرداخت فرهنگيان استان قم

اتوماسيون اداري

صندوق ذخيره فرهنگيان

سامانه اسکان فرهنگيان

خانه معلم

لینک همکاران

-من یک مادرم،من یک معلمم

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir