close
تبلیغات در اینترنت

رمان اسیرسرنوشت قسمت پنجم

مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات

جستجو


Google

در اين وبسايت
در كل اينترنت

ویژه مدیر وب سایت



در اين وبسايت
در كل اينترنت
 

لينک هاي کاربردي

 

لوگوي دوستان

 


نسيم انديشه

مدرسه امام خميني 
من يک مادرم ، من يک معلمم 

روزنامه بخوانيد

 

سایتهای مفید














mwuor4ujura1de1br4c.png

مترجم سایت


روزنامه ها

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب : 59
کل نظرات : 11
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 1

آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز : 29
بازدید دیروز : 77
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 11
آي پي امروز : 6
آي پي ديروز : 44
بازدید هفته : 29
بازدید ماه : 1,025
بازدید سال : 26,219
بازدید کلی : 96,026

اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی : 54.167.15.6
مرورگر :
سیستم عامل :
امروز : دوشنبه 19 آذر 1397
تاریخ : چهارشنبه 03 تیر 1394
خوش آمدید
تاریخ : پنجشنبه 11 آذر 1395
نرم افزار حسابداری مدارس SchoolAccounting
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
جدیدترین جملات پشت کامیونی
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت آخر
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت پنجم

تبلیغات

رمان اسیرسرنوشت قسمت پنجم

دسته: عمومی,داستان, تاریخ ارسال: پنجشنبه 12 آذر 1394 ساعت: 14:47

در مشهد یکراست به خانه ای رفتیم که پدر اجاره کرده بود . وقتی پدر در را باز کرد تعجب کردم . او حتی یخچال ، تلویزیون و دیگر وسایل را تهیه کرده بود . من با چه زبانی می توانستم از او تشکر کنم ؟ 
پدر مدتی پیش من ماند و بعد از اینکه متوجه شد همه چیز برایم عادی شده با کلی توصیه از من خداحافظی کرد و به تهران برگشت . از آنروز به بعد به من حتی یک لحظه هم وقتم را تلف نمی کردم . سخت و با جدیت کامل درس می خواندم وقت آزادی برای خودم نگذاشته بودم که بتوانم به گذشته تلخم فکر کنم . ولی واقعیت این بود که با این همه نمی توانستم علی را فراموش کنم . گاهی شبها وقتی دارز می کشیدم بدون این که خودم بخواهم علی را جلوی چشمم می دیدم . هر چه تلاش می کردم او را فراموش کنم فایده ای نداشت . به محض اینکه یک لحظه آزاد می شدم به یاد او می افتادم . گاهی وقتها در راه دانشگاه وسوسه می شدم بروم سر خیابانی که علی زندکی می کرد شاید وقت خارج شدن از خانه بتوانم او را از نزدیک ببینم . 
ولی وقتی فکر می کردم ممکن است با زندگی او بازی کنم پشیمان میشدم . و به خودم اجازه ی رفتن نمی دادم ..
روزها گذشت و من همچنامن برای نمره های بهتر تلاش می کردم . کم کم با یکی دو تا از همکلاسیهایم دوست شدم . نام یکی از آنها شیوا بود و نام دیگری مریم . شیوا از تهران آمده بود و مریم بجه یکی از روستاهای خراسان بود اکثر اوقات آنها به خانه من می آمدند و هر سه نفر با هم درس می خواندیم . من همیشه در نامه هایی که برای مادرم و خاله مهین یا سارا یا اعظم می فرستادم از خصوصیات آنها تعریف می کردم . شیوا و مریم علاقه ی زیادی به من داشتند . آنها وقتی خلاصه ای از زندگی مرا فهمیدن سعی کردند کمتر مرا تنها بگذارند . روزهای خوشی بود و هر چه می گذشت من روحیه ی بهتری پیدا می کردم . اکثر روزهای تعطیل همراه مریم و شیوا به پارک یا سینما می رفتیم . 
به این ترتیب یک سال گذشت . یک روز من روی نیمکتی در محوطه ی دانشگاه نشسته بودم و مشغول درس خواندم بودم . صدای آرامی از روبرو گفت : 
-اجاره می دهید ؟ 
سرم را بالا کردم پسر جوانی که مقداری نقشه و کاغذ زیر بغل داشت و یک کیف در دست ، روبرویم ایستاده بود . چهره اش اشنا به نظر می رسید . کمی که فکر کردم به یاد آوردم که یکی از دانشجویان دانشگاه است و من چند باری گذری اورا دیده بودم فکر کردم شاید سوال درسی داشته باشد. گفتم بفرمایید.
- می بخشید اگر ممکنه چند لحظه می خواهم با شما صحبت کنم .
- راجع به چی ؟
- شما لطف کنید اجازه بدید من عرض می کنم .
سرم را تکان کوچکی دادم و کمی خودم را کنار کشیدم و گفتم بفرمایید.
پسر جوان آرام آرام به طرف نیمکت آمد . چند لحظه مکث کرد و دوباره گفت با اجازه و سپس نشست.
من کتابم را بستم و همان طور که به منظره روبرو نگاه می کردم منتظر بودم که او حرفی بزند.
پس از چند لحظه بالاخره سکوت را شکست و گفت :
اسم من علیه از آشنایی با شما خوشوقتم .
یکباره از جا بلند شدم و جیغ کشیدم نه نه همانطور که رو به عقب قدم بر می داشتم گفتم :
نه علی خواهش می کنم این بار دیگه همه چیز تمام شد.
وقتی به خودم آمدم دیدم هنوز روی نیمکت نشسته ام. و افکارم پریشان است .
علی نگاهی به من کرد و گفت:
- من دانشجوی رشته مهندسی هستم . سال چهارمم البته فعلا در شرکت پدرم مشغول به کار هستم . 
اعصابم کاملا به هم ریخته بود سکوت کرده بودم و هیچ حرفی نمی زدم.
- بله داشتم خدمت شما عرض می کردم اهل مشهد هستم....
حرفش را قطع کردم و با جدید گفتم:
- می بخشید یادم نمی آید سوالی از شما کرده باشم.
علی که هیچ چیز از زندگی تلخ من و علت عصبانی بودنم نمی دانست یکه ای خورد و آرام گفت:
- خیلی ببخشید من قصد دارم از شما خواستگاری بکنم
- ولی من قصد ازدواج ندارم
علی که خیلی مودب هم بنظر میرسید از روی نیمکت بلند شد و گفت :
- امیدوارم بدون دلیل این تصمیم را نگرفته باشید.
من به او جوابی ندادم و دوباره کتابم را باز کردم . چند روز از این موضوع گذشت یک روز که از دانشگاه بیرون می رفتم متوجه شدم خانم ی با چادر مشکی جلوی باجه تلفن ایستاده و به من خیره شده . اهمیتی ندادم و رد شدم . او سریع از باجه بیرون آمد و در حالی که یکی دو قدم پشت سر من آمد گفت:
-عذر می خوام شما خانم راستین هستید؟
وقتی برگشتم با او صحبت کنم چشمم به علی افتاد که پشت باجه ایستاده بود همه چیز را متوجه شدم . جواب دادم:
- بله خانم چه طور مگه ؟
- می خواستم از شما خواهش کنم اجازه ....
حرفش را قطع کردم و گفتم :
- من قبلا با پسر شما صحبت کردم . من به هیچ عنوان قصد ازدواج ندارم.
بدون خدا حافظی به راهم ادامه دادم . در بین راه با خودم فکر می کردم ، دیگر هیچ وقت ازدواج نخواهم کرد اگر تمام الماس های دنیا را برایم بیاورند اگر تمام تاجهای مروارید دنیا را به من بدهند دیگر با هیچ مردی هم کلام نخواهم شد . نمی دانم این تصمیم از روی عصبانیت بود یا کینه یا واقعا چنین بود؟ من ضربه سختی در زندگی خورده بودم و حاضر نمی شدم برای بار دوم این مزه تلخ را بچشم.
از آن روز به بعد علی بیشتر مشتاق بود که با من صحبت کند و هر روز به یک بهانه سرراه من قرار می گرفت . او حتی من را تعقیب کرده بود و آدرس خانه ام را یاد گرفته بود.
یک روز داشتم نماز مغرب را می خواندم که صدای زنگ در بلند شد . چند لحظه بعد که نمازم تمام شد . رفتم و در را باز کردم . همان خانمی که آن روز دیدم یعنی مادر علی به همراه یک دختر خانم جوان پشت در ایستاده بودند. مادر علی که بسیار خوشرو و مهربان به نظر می رسید صورت من را بوسید و گفت:
- دختر خوبم اگر تعارف کنی چند لحظه ای مزاحمت می شویم.
- خواهش می کنم بفرمایید داخل 
آنها وارد شدند و نشستند مشغول دم کردن چای بودم که مادر علی صدا کرد .
لیلا جون هوا تاریک شده باید برگردیم . لطف کن چند لحظه بیا بنشین . اومدم باهات صحبت کنم . در حالی که سبد میوه را روی میز می گذاشتم گفتم :
- فکر می کنم من قبلا صحبتهام رو کرده باشم.
مادر علی خنده ای کرد و جواب داد:
- خب البته حق با شماست . همه عروس خانمها اول باید این صحبت را بکنند. 

ولی من جدی گفتم . ببینید خانم من واقعا قصد ازدواج ندارم نه حالا و نه هیچ وقت دیگر .

- چرا عزیزم ؟ دختر به این نازنینی خانمی مگه میشه ازدواج نکرد؟

- بله خانم من فعلا باید درسم را تمام کنم تا بعد هم ببینم خدا چی بخواد.

- البته ما با درس خواندن شما هیچ مخالفتی .......

آن شب به هر طریقی بود به آنها فهماندم که قصد ندارم ازدواج کنم .

روزها سپری شد و دوسال دیگر هم گذشت.

در این دوسالی که گذشته بود دو بار به تهران رفته بودم . ولی این بار فرق می کرد روحیه وقتی شادی را در چشمهای پدر و مادرم می دیدم گویی که تمام دنیا را در دست داشتم. شبی که به تهران رسیدم مادرم دوستانم را برای شام به منزل دعوت کرد. او خبرهای خوشی برایم داشت . سارا و محسن هر دو در یک شرکت مشغول کار بودند و سارا به زودی مادر می شد. به همین دلیل آنها خانه بزرگتری اجاره کرده بودند . خانم جون و خانم برزگر همانند دو خواهر تنی مشغول بزرگ کردن پسر بچه های خانم جون بودند و دختر کوچولوی اعظم که حالا دیگر راه می رفت و چند کلمه ای هم صحبت می کرد رنگ و روح تازه ای به خانه اعظم و امیر داده بود.

خاله مهین هم بالاخره بعد از کلی تلاش موفق شده بود خانه کوچکی بخرد و به زودی به منزل جدیدش اسباب کشی می کرد.

یک هفته ای از دوران تعطیلاتم می گذشت که عمو حمید و مینا به منزل ما آمدند آنها قصد داشتند به مسافرت بروند و از من خواستند همراهشان

بروم وقتی فکر کردم دیدم احتیاج به مسافرت دارم دعوت آنها را قبول کردم و با کمال میل همراه آنها به شیراز و اصفهان رفتم . مسافرت ما تقریبا 10 روز طول کشید سفر خوبی بود و بعد از آن همه درس خواندن من فرصتی پیدا کرده بودم تا به گذشته فکر کنم . به علی به روزهایی که مرا دوست داشت . به روزهایی که مهربان بود . به روزهایی که نسبت به من حساس بود . وحالا کجاست ؟ و من کجا هستم ؟ چکار می کند و من چکار می کنم ؟ او چگونه زندگی می کند و من چگونه؟... آیا کی و چه وقت می توانستم به کلی اورا فراموش کنم خدا بهتر می دانست...

تعطیلات تمام شد و من با قلبی پر شور و امید به دانشگاه برگشتم . در آن سال موفق شدم در یک بیمارستان استخدام شوم و بنابر این توانستم یک آپارتمان بزرگتر اجاره کنم . در آن روزها با پشتکار و توانایی که از خود نشان می دادم جز بهترین دانشجویان دانشگاه بودم . کم کم یکی دوخواستگار دیگر هم پیدا شدند و همچنان جواب منفی به آنها می دادم. روزهای پر کاری را می گذراندم ، هم درس می خواندم و هم در بیمارستان مشغول به کار بودم. با اینکه فرصتی برای فکر کردن نداشتم ولی علی را فراموش نمی کردم. تنها فرصتی که داشتم نیمه های شب بود در سکوت خانه دستم را به طرف آسمان دراز می کردم و در خلوت خود گریه می کردم. آه می کشیدم و با خدا راز و نیاز می کردم . هنوز علی کینه داشتم . او چرا با دل من چنین کرد؟

فقط در آن لحظات بود که احساس تنهایی می کردم . دلم می خواست مونسی داشتم و با او درد دل می کردم. ازتمام خاطره هایی که از علی داشتم یک سراب برایم به جا مانده بود . او رفته بود و از عشقش چیزی به غیر از خیال برایم نمانده بود.

ای کاش ار روز اول می دانستم که اهل بی وفایی است . ای کاش از روز اول می دانستم او با تمام مهربانیش یک روز نا مهربان می شود. ای کاش از اول می دانستم از من دل می کند و همدم دیگری می شود.

برای اینکه به او کمتر فکر کنم ، سعی می کردم در بیمارستان بیشتر اضافه کاری بکنم و اگثرا تا نیمه شب کار می کردم . محیط بیمارستان و تولد نوزادانی که تازه چشم به جهان می گشودند برایم روح بخش بود . به کارم عشق می ورزیدم و از این که گاهی به پدرهایی که بی صبرانه منتظر تولد فرزندشان بودند مژده می دادم احساس رضایت می کردم.وقتی لبخند شادی را روی لبهای پدرهای نگران می دیدم وقتی مادری را می دیدم که با چه عشقی شیره جان خودش را به فرزندش می دهد . وقتی می دیدم نوزادی که هنوز چشم باز نکرده مکیدن را می داند . وقتی مهر مادری را می دیدم که فرزندش را در آغوش می گیرد ، دوباره به زندگی امید پیدا می کردم.

در دورانی که درس پزشکی زنان را می خواندم . یک روز قصد داشتم به دانشگاه بروم و راجع به موضوعی با استادم صحبت کنم . از رئیس بخش بیمارستان مرخصی ساعتی گرفتم و به قصد دانشگاه از پله ها پایین می رفتم که یکی از همکارهایم به نام خانم دیبا را دیدم . او که متوجه شد من پله ها را با عجله پایین می روم گفت:

کجا با این عجله ؟

دانشگاه باید با استاد صحبت کنم .

خانم دیبا یکی دو پله پشت سر من آمد و با جدیت گفت:

دکتر راستین وقتی برگشتید می خواهم راجع به موضوع مهمی با شما صحبت کنم .

چون عجله داشتم فرصت نکردم چیزی بپرسم با گفتن چشم چشم از پله ها پایین رفتم و یکسره را ه دانشگاه را پیش گرفتم . نیم ساعتی کارم در

دانشگاه طول کشید وقتی برگشتم تصمیم گرفتم اول طبق قولی که داده بودم خانم دیبا را ببینم. من و خانم دیبا و یکی از دوستانم برای استراحت در اتاق نزدیک بخش پذیرش و اطلاعات بودیم. به آنجا که رفتم هیچ کس نبود بنابر این لباس فرم را پوشیدم و یک ساعتی در بخش زایمان بودم که صدای اذان ظهر بلند شد . کمی سرم خلوت شده بود وضو گرفتم و به نمازخانه رفتم نماز ظهرم را می خواندم که احساس کردم یک نفر در کنارم نشست . نمازم که تمام شد ، چادرم را از روی صورتم کنار کشیدم سرم را به طرف او برگرداندم . خانم دیبا بود که با لبخند گفت:

قبول باشه

قبول حق باشه متشکرم راستی خانم دیبا اومدم خدمتتون تشریف نداشتید.

لطف کردی عزیزم بله رفته بودم کتابخانه .

خب خانم دیبا موضوع مهم راجع به چی بود؟

خانم دیبا لبخندی زد و گفت :

راستش چه طور بگم البته نه تنها من بلکه تمام پرسنل بیمارستان این رو می دونیم که شما چقدر خانم با وقار و متینی هستید، راستش خیلی وقته که می خوام باهات صحبت کنم راجع به کار خیره . می دونی من یک برادر دارم یک سالی میشه تصمیم ازدواج گرفته .

سپس خانم دیبا نفس عمیقی کشید و گفت :

می دونی برادم متدینه هر دختری رو پسند نمی کنه . اون یک دخترمی خواد مومن و خانم سپس خنده ای کوتاه کرد و ادامه داد درست مثل خودت .

سکوت کرده بودم و سرم را پایین انداختم . نمی دانستم چه بگویم . او همکار من بود و من با او رودر بایستی داشتم . بنابر این منتظر شدم تا صحبتهایش تمام شود . خانم دیبا وقتی دید من سکوت کردم ادامه داد:

البته خانم راستین ناگفته نماند برادر من پزشک متخصص زنان و زایمان است .

کمی این دست و آن دست کردم که بگویم. .. که خانم دیبا پیش دستی کرد و گفت :

اصلا عجله نکن اول باید فکر کنی بعد تصمیم بگیری . خانم دیبا بلند شد و شروع کرد به نماز خواندن دو سه دقیقه ای بدون هیچ عکس العملی نشستم و بهتر دیدم فعلا حرفی نزنم تا بعد . بلند شدم و نماز عصر را خواندم و دوباره به بخش برگشتم .

چند روزی از این قضیه گذشت و من با دقت به این موضوع فکر کردم ته دلم رضایت نمی داد. ولی وقتی منطقی فکر می کردم می دیدم علی که دیگر برای من وجود نداردو هیچ وقت نمی توانم اورا ببینم. از طرفی من که نمی توانم تا آخر عمرم مجرد زندگی کنم . بالاخره یک روز این درس خواندنها به اتمام می رسد و من به فکر ازدواج می افتم و شاید آن روز چنین موقعیتی برایم پیش نیاید.

از رفتار خانم دیبا کاملا مشخص بود که آنها یک خانواده ساده و بی آلایش در عین حال مومن و فهمیده هستند.

در ضمن وقتی گریه های مادرم را بعد از خواستگاری دکتر مهران به یاد می آوردم وهمینطور نصیحتهای پدرم را که به من اطمینان می داد بعد از ازدواج علی را به راحتی فراموش کنم ، حسی در دلم زنده می شد که به خانم دیبا جواب مثبت بدهم . چند روزی از این قضیه گذشت تا این که یک روز من نوزادی که تازه به دنیا آمده بود را در بغل گرفته بودم تا پدرش بتواند اورا ببیند. در همان لحظه بود که خانم دیبا کنار من ایستاد و گفت: اگر آمادگی داری من منتظرم که جوابت رو بشنوم.

تبسمی کردم و به صورت معصوم نوزاد نگاه کردم. خانم دیبا از لبخند من همه چیز را فهمید. گفت :

مبارک باشه . پس با اجازه ما فردا شب با عجله سرم را بالا کردم و گفتم :

ولی خانم دیبا من اول باید با خانواده ام صحبت کنم واجبه که پدر و مادرم حضور داشته باشند لطف کنید یک هفته به من فرصت بدهید.

در اصل دلم می خواست در این یک هفته فرصتی بدست می آوردم تا بتوانم برادر اورا از نزدیک ببینم.

آن روز بعد از ظهر به مخابرات رفتم و تلفنی با مادرم صحبت کردم.

مادرم وقتی موضوع خواستگاری و موافقت مرا شنید به حدی خوشحال شد که یکدفعه شروع کرد به گریه کردن . آن روز من یکه خبر خوشحال کننده هم از مادرم شنیدم او گفت که یک خانواده از شمال به خواستگاری منیره آمدند و او قرار است به زودی ازدواج کند. این طور که مادر می گفت منیره خواسته بود که من حتما در جشن عروسیش باشم .

ترس من از این بود که پدر و مادرم این همه راه بیایند و شب خواستگاری یا من و یا برادر خانم دیبا مورد پسند هم واقع نشویم در نتیجه تصمیم گرفتم با خانم دیبا صحبت کنم و به ایشان بگویم که بهتر است قبل از خواستگاری من و برادرش در یک جلسه همدیگر را از نزدیک ببینیم. وقتی موضوع را با خانم دیبا در میان گذاشتم او با کمال میل قبول کرد و قرار شد عصر روز جمعه خانم دیبا به اتفاق مادر و برادرش به عنوان مهمان به منزل من بیایند.

تصمیم گرفته بودم این بار سنجیده عمل کنم هر اتفاقی هرچند کوچک هم که بود در تماس تلفنی با مادرم در میان می گذاشتم .

بنا به خواسته مادرم عصر جمعه از دوستانم مریم و شیوا هم دعوت کردم تا آنها هم در مهمانی من حضور داشته باشند. بعد از ظهر جمعه کنار پنجره ایستاده بودم و خیابان را نگاه می کردم . حالت عجیبی داشتم ، برای اولین بار بود که توانسته بودم با فکر و منطق رضایت دلم را برای ازدواج به دست بیاورم . در فکر بودم که دیدم یک تاکسی مقابل آپارتمانم توقف کرد مریم و شیوا پیاده شدند. قبل از این که آنها زنگ بزنند در را باز کردم. چند لحظه ای طول کشید تا بالا آمدند. در آپارتمان را که باز کردم مریم و شیوا خنده کنان و تبریک گویان با یک دسته گل زیبا وارد شدند. هرسه نفر مشغول شوخی و خنده بودیم که صدای زنگ در بلند شد. دست و پایم را گم کرده بودم رفتم جلوی آینه و لباس و روسریم را مرتب کردم مریم در را برای مهمانها باز کرد. در فاصله ای که آنها از پله ها بالا می آمدند من و شیوا میوه ها و شیرینی ها را از داخل یخچال بیرون آوردیم و روی میز چیدیم. همه چیز مرتب بود. وقتی مهمانها زنگ در آپارتمان را زدند مریم و شیوا هم چون مهمانهای رسمی رفتند و روی مبل نشستند.

در آپارتمان را باز کردم . خانم دیبا با یک گلدان بزرگ جلوتر ایستاده بود. سلام کرد . بقیه هم پشت سرش وارد شدند. در را که بستم بعد از معرفی مریم و شیوا و خوش آمد گویی به مهمانها به آشپز خانه رفتم بعد از این که پذیرایی مفصلی از مهمانها کردم کنار شیوا نشستم و شروع کردیم به صحبت و گفتگو برادر خانم دیبا که تمام مدت سرش را پایین انداخته بود مردی سی و چند ساله به نظر میرسید . او قد بلند و هیکل درشتی داشت . بسیار متین و شمرده شمره صحبت می کرد تکیه کلام مابین صحبت هایش کلمه « درواقع » بود . مادر خانم دیبا هم پیرزن آرامی به نظر می رسید. او خیلی کم صحبت می کرد و بیشتر صحبتهای پسر و دخترش را تایید می کرد . از صحبت های دکتر دیبا فهمیدم او حدود یکسال است که مطب دائر کرده و فعلا با یکی از بیمارستانهای خصوصی قرارداد همکاری بسته به هر حال از صحبتهای و وضع ظاهری او پیدا بود که موقعیت مناسبی برای ازدواج دارد بنابر این همان روز قرار خواستگار را برای عصر پنج شنبه گذاشتیم . بعد از رفتن مهمانها مریم و شیوا تا بعد از شام در منزل من ماندند . بعد از مدتها فرصتی پیدا کرده بودیم با هم حرف بزنیم برای هم تعریف کنیم . شیوا مانند من در بیمارستان مشغول به کار بود و قرار بود به زودی با یکی از دانشجویان ازدواج کند.
مریم به تازگی با پسر یکی از آشناهایشان که کشاورز بود نامزد کرده بود مریم دختر مهربانی و صادقی بود من همیشه ناراحت بودم که چرا او لکنت زبان دارد ولی این طور که خودش می گفت لکنت زبان او مادر زادی بود و هیچ علاجی نداشت . آن شب به هر سه نفر ما خیلی خوش گذشت . بعد از مدتها کار و درس تنوع خوبی بود . روز بعد تلفنی از مادرم خواستم برای چهار شنبه به مشهد بیایند.
در آن چند روز حال و هوای دیگری پیدا کرده بودم . دکور خانه را عوض کردم . پرده ها را شستم و همه چیز را آماده و مرتب کردم.
عصر چهار شنبه مشغول مطالعه بودم که صدای زنگ در بلند شد. اول از پنجره خیابان را نگاه کردم . وقتی پدر و مادرم را کنار در دیدم از خوشحالی مانند بچه ها بالا پریدم.
چشمم به مادرم که افتاد خودم را پرت کردم در آغوش او . دیدار قشنگی بود بوی مادرم که به مشامم رسید احساس کردم که در این دنیا تنها نیستم و از او دلسوزتر و مهربان تر کسی را نمی شناسم. او عشق بی ریایی داشت و تمام وجودش پر از محبت بود . از شدت خوشحالی نمی دانستم چه باید بکنم .
به چشمهای خسته پدرم نگاه کردم و دست و صورت اورا بوسیدم به پدرم گفتم .
من تمام موفقیتم را مدیون شما هستم پدر درحالی که دستش را به گردن من انداخته بود گفت : 
دخترم من فقط وسیله بودم اول خواست خدا بعد هم تلاش خودت باعث شد که به اینجا برسی .
آنشب بوی عطر غذای مادر در آپارتمان پیچیده بود . او بااینکه خسته بود ولی با این حال بیدار نشسته بود که من از بیمارستان برگردم واقعا که وجود مادر روح تازه ای به خانه من داده بود.
روز بعد همراه مادرم به یکی از خیابانهای مشهد رفتیم و یک دست لباس مجلسی برای مراسم خواستگار ی خریدم . موقع برگشتن من به دانشگاه رفتم و به مادرم سفارش کردم تا در بین راه میوه و شیرینی بخرد. ظهر وقتی از دانشگاه برگشتم همه چیز آماده و مرتب بود . پدر مشغول خواندن روزنامه بود و مادر طبق معمول در آشپزخانه . بعد از مدتها فرصتی پیدا کرده بودم تا با مادرم مانند گذشته دردو دل کنم بعد از ناهار پدر برای استراحت به اتاق خواب رفت من و مادر هم شروع کردیم به صحبت و تعریف و من از محیط کار و دانشگاه می گفتم و مادر از پسر کوچولوی سارا و ازدواج منیره تعریف می کرد . من از شیوا و مریم می گفتم او از خانم جون و خانم برزگر. بعد از ظهر پدر وقتی پدر بیدار شد ما هنوز مشغول صحبت بودیم . موقع آمدن مهمانها بود بلند شدم و به اتاقم رفتم و مشغول پوشیدن لباس جدیدم بودم که زنگ در به صدا در آمد . با عجله روسریم را سرم کردم و رفتم در را باز کردم . مهمانها یکی یکی وارد شدند. به آنها خوش آمد گفتم .نسبت به دفعه قبل چند نفری به آنها اضافه شده بودند. یک خانم و آقای تقریبا میانسال و یک خانم و آقای جوان که گویا تازه با هم ازدواج کرده بودند.
بعد از این که همه مهمانها نشستند به آشپزخانه رفتم و مشغول ریختن چای شدم . صدای خانم دیبا را می شنیدم که راجع به صفات من با پدر و مادرم صحبت می کرد. فنجانها را در سینی گذاشتم . به طرف پذیرایی قدم اول را برداشتم که دوباره صدای خانم دیبا را شنیدم که این بار می گفت : 
ایشان خاله و شوهر خاله من هستند : خانم و آقای شایان
یکدفعه سینی از دست من افتاد و همه فنجانها شکستند ، خدایا چه می شنیدم؟ شایان ؟ پدر و مادرم سریع به آشپزخانه آمدند.
چی شددخترم ؟ پدرم که قبلا در تعریفهای من این اسم را شنیده بود بالای سرم ایستاد و گفت:
خودت را کنترل کن ، مگه تو این دنیا فقط یک شایان داریم؟
دیگر چیزی به عنوان خواستگاری و ازدواج برایم مهم نبود. دوباره تمام خاطراتم برایم زنده شده بودند سعی کردم به خودم مسلط باشم. بلند شدم و خرده فنجانها را جمع کردم و دوباره چای ریختم . وقتی به اتاق پذیرایی رفتم دستهایم می لرزیدند.
مادر خانم دیبا گفت:
عروس خانم بیا بنشین مادر صورتم از شدت عصابانیت سرخ شده بود و خانم دیبا که فکر می کرد این حالت من از خجالت است خندید و گفت : روز اول برای همه اتفاق می افتد.
به همه مهمانها چای تعارف کردم و کنار پدرم نشستم خانم جوان و بسیار زیبایی که کنار شوهرش نشسته بود با صدای نازک و با حالتی پر از عشوه گفت:
اتفاقا شبی که رامین به خواستگاری اومده بود من هم هول شدم و شربتها رو ریختم زمین . از طرز لباس پوشیدن و آرایش زن جوان که همه اورا شروین صدا می کردند تعجب کرده بودم . خانواده دیبا بسیار متدین بودند.
در ذهنم سوال پیش آمده بود که این زن با دکتر دیبا چه نسبتی دارد؟ با این که حال خوشی نداشتم رو کردم به خانم دیبا و پرسیدم:
خانم دیبا ایشان خواهرتون هستند؟
خانم دیبا نگاهی به شروین کرد و در حالی که شیرینی می خورد خنده ای کرد و گفت :
شروین جون دختر خالمه و آقا رامین داماد آقای شایان هستند.
در این لحظه پدر نگاهی به من کرد که من متوجه منظور او شدم . دیگر سوالی نکردم و کم کم آنها وارد بحث خواستگاری شدند.
مراسم خواستگاری که تمام شد در آخرین لحظه خانم دیبا گفت : پس ما منتظر جواب شما هستیم.
بعد از رفتن مهمانها من تمام مدت در فکر شایان بودم ولی از آنجا که نام داماد شایان رامین بود دیگر شکی نداشتم که اشتباه کرده ام.
آن شب بعد از کلی صحبت به این نتیجه رسیدیم که بهتر است هرچه زودتر جواب مثبت به خانم دیبا بدهم.
روز بعد من و یکی از دوستانم در حیاط بیمارستان قدم می زدیم از دور خانم دیبا را دیدم که به طرف ما می آمد دوستم که میانه خوبی با خانم دیبا نداشت به محض این که دید او به طرف ما می آید از من خدا حافظی کرد و به طرف ساختمان بیمارستان رفت . بعد از احوالپرسی با خانم دیبا هر دو روی نیمکتی نشستیم و شروع کردیم به صحبت . خانم دیبا در همان مرحله اول پرسید: خب لیلا جان چه خبر ؟
انشااله ما چه وقت برای جشن نامزدی خودمان را آماده کنیم ؟ 
هنوز من جوابی نداده بودم که خانم دیبا با خنده ادامه داد:
نتنها برادرم بلکه خاله و شروین هم به انتخاب من آفرین گفتند. روز خواستگاری همه عاشق رفتار متین تو شده بودند.
از روی کنجکاوی دلم می خواست خانم دیبا بیشتر راجع به شایان صحبت می کرد برای این که سر صحبت را باز کنم پرسیدم:
- آقای شایان همین یک دختر را دارد؟
- با این سوال خنده از روی لبهای خانم دیبا چیده شد بیشتر کنجکاو شدم. سکوت کرده بودم و منتظر جواب بودم.
- خانم دیبا در حالی که باغچه حیاط بیمارستان را نگاه می کرد گفت:
راستش می دونی چیه ؟ شروین یک خواهر دیگه هم داره . البته اون با شوهر و پسرش در آمریکا زندگی می کنند. آهی کشید و ادامه داد خاله من نه از داماد شانس آورده نه از عروس.
- چرا این حرف رو میزنی آقا رامین که جوان خوبی به نظر می امد.
راستش چه طور بگم؟ شروین برای بار دوم است که ازدواج کرده .
اون چند سالی پیش با یکی از دوستان برادرش که از تهران اومده بود ازدواج کرد. شوهر خاله ام کلی در حق اون پسر محبت کرد. جشن عروسی که شایان برای علی و شروین گرفت صدایش در تمام فامیل پیچید.
قلبم داشت از ریشه کنده می شد. همه چیز را فهمیده بودم. شروین همسر علی بود و حالا..... سکوت می کردم تا همه داستان را بشنوم.
خانم دیبا در حالی که با انگشترش بازی می کرد ادامه داد:
- از روز اول زندگی علی و شروین شایان خانه ای مجلل و زیبا برای انها خرید بهترین ماشین را برای آنها فراهم کرد و تمام مسئولیت شرکت را بع عهده علی گذاشته بود. آنها روزهای اول زندگی خوب و آرامی داشتند. ولی کم کم در فامیل پخش شده بود که شروین و علی با هم اختلاف شدید دارند.
پس از گذشت یکی دوسال آنها صاحب دختر شدند که علی نام اورا مهتاب گذاشت ولی با وجود مهتاب هم آنها هرگز با هم تفاهم پیدا نکردند و بالاخره از هم جدا شدند.
هول شده بودم صدای ضربان قلبم به راحتی شنیده می شد. دستهایم می لرزیدند در همان لحظه بود که از داخل بیمارستان مرا پیج کردند من با عجله از خانم دیبا جدا شدم و به طرف بخش رفتم.
در تمام مدتی که در اتاق زایمان بودم فکرم پیش علی بود. ثانیه شماری می کردم برای این که دوباره خانم دیبا را ببینم و ادامه داستان را از او بشنوم. ظهر وقتی کارم تمام شد می دانستم که خانم دیبا را در نمازخانه می توانم ببینم وضو گرفتم و خودم را به نماز خانه رساندم . حدسم درست بود خانم دیبا مشغول نماز خواندن بود .

هیچ راهی به نظرم نمی رسید . بلند شدم نمازم را بخوانم که خانم دیبا خندید و گفت :

- بالاخره نگفتی شب نامزدی کی باشد ؟ در آن لحظه دلم می خواست فریاد می کشیدم و می گفتم:

- دیگه هیچ وفت.

ولی خودم را کنترل کردم و با تبسمی ساختگی گفتم : چند روز دیگه فرصت می خوام فکر کنم.

غروب وقتی به خانه برگشتم، پدر و مادرم منتظر جواب من بودند . به محض این که وارد شدم پدر گفت :

- خب دخترم شب نامزدی را تعیین کردید؟

من که قبلا فکر می کردم به محض ورود پدر یا مادر این سوال را از من می کنند با زبر دستی گفتم:

امروز خانم دیبا گفت که یکی از فامیلهاشون فوت کرده و قرار شد شب نامزدی را بعد از چهلم تعیین کنیم.

با رفتار عادی من هیچ کدام از آنها متوجه نقشه زیرکانه من نشدند.

بنابر این روز بعد پدر و مادرم با اولین قطار به تهران برگشتند.

از آن روز به بعد تمام لحظات را به فکر پیدا کردن علی بودم و هروقت خانم دیبا می خواست راجع به شب نامزدی صحبت کند بهانه ای می آوردم و می گفتم پدرم نمی تواند مرخصی بگیرد. تا اینکه بالاخره یک روز ما بین صحبتهای خانم دیبا فهمیدم که علی در یک موسسه تاکسی تلفنی کار می کند.

از آن روز به بعد تمام مواقع بیکاریم با تاکسی آژانسهای شهر را می گشتم ولی هنوز موفق نشده بودم علی را پیدا کنم.

یک روز وقتی از دانشگاه بیرون آمدم تصمیم گرفتم چند ساعتی که فرصت دارم به تاکسی تلفنی های جنوب شهر بروم. بنابر این از باجه روبروی دانشگاه به یک آژانس اتومبیل زنگ زدم و یک ماشین برای چند ساعت خواست . چند لحظه ای که منتظر ماندم دیدم یک پیکان سفید رنگ درست جلوی باجه توقف کرد و گویا منتظر مسافرش بود . خوب که به راننده نگاه کردم آه خدایا چه می دیدم؟ علی بود راننده آن ماشین علی بود.

ولی چقدر زرد و لاغر شده بود از خوشحالی دلم می خواست فریاد می زدم و همه را دور خودم جمع می کردم.

دلم نمی خواست در لحظه اول مرا بشناسد عینک را از داخل کیفم در آوردم و به چشمم زدم چادر را جلوتر کشیدم و آرام طوری که او متوجه من نشود رفتم و در عقب ماشین را بازکردم . کمی صدایم را بم کردم و گفتم آژانس ؟ او بدون اینکه به من نگاه کند جواب داد : بله . روی صندلی عقب نشستم و در ماشین را بستم در دلم غوغایی بر پا بود علی که صدایش خش دار شده بود گفت :

خانم کجا تشریف می برید؟

اشک در چشمم حلقه زده بود . دلم میخواست اورا صدا بزنم گفتم لظفا به آدرس ...... و سپس همان طور که صدایم را تغییر داده بودم آدرس دورترین

نقطه شهر را به علی دادم . او پس از گرفتن اجازه یک سیگار روشن کرد و حرکت کرد. هنوز یک خیابان نگذشته بو که سیگارش تمام شد و یک سیگار دیگر روشن کرد. لحظات عجیب می گذشت. از پشت سر به او خیره شده بودم و تمام خاطره های تلخ و شیرینم را به یاد می آوردم. قشنگترین لحظه های زندگی را داشتم. دلم می خواست شبانه روز می رفت و من همچنان اورا نگاه می کردم.

علی از یکی دو خیابان فرعی گذشت. از تعطیل شدن مدارس فهمیدم ظهر شده . علی نگاهی به ساعتش انداخت و گفت :

ببخشید اگر اشکالی نداره من باید اول دخترم را از مهد کودک بیاورم شما که عجله ندارید؟

من چنین چیزی را از خدا می خواستم با خونسردی جواب دادم:

اشکالی ندارد.

سعی می کردم تا آنجایی که ممکن بود از جمله های کوتاه استفاده کنم تا او صدای مرا نشناسد . ولی علی آنقدر در افکارش غرق بود و پشت سر هم آه می کشید که گویی اصلا در این دنیا زندگی نمی کند.

جلوی در یک مهد کودک ایستاد و با کلمه ببخشید... از ماشین پیاده شد.

نگاهی به جلوی ماشین کردم . عکس حضرت علی و دختر بچه ای که شباهت زیادی به خودش داشت جلوی ماشین بود. قرآن کوچکی که جلدش درست شبیه به جلد قرآنی بود که چند سال پیش به من هدیه داده بود جلوی ماشین گذاشته بود.

بعد از چند دقیقه علی و دخترش از مهد خارج شدند و به طرف ماشین آمدند.

چادرم را جلوتر کشیدم و طوری صورتم را پوشاند که او مرا نشناسد. علی که اصلا توجهی به من نداشت سوارشد و دخترش را روی صندلی جلو گذاشت . دختر کوچولوی نازنین علی که درست شبیه خودش بود و موهای خرمایی رنگش را با نوار قرمز بسته بود کیفش را در بغل گرفته بود و هیچ حرفی نمی زد . علی قبل از این که حرکت کند پرسید:

مهتاب جان چیزی نمی خوای بابا؟

از این لحن صحبت علی آشوبی در وجودم برپاشد. هرکلام او بوی مهر و محبت می داد. او هنوز مهربان بود . بازی سرنوشت چه برسر علی آورده بود .

مهتاب با چشمان سبزرنگش نگاهی پراز مهر به علی انداخت و با زبان کودکانه اش جواب داد .

نه بابا همون بیسکوییتی رو که صبح برام خریدی خوردم .

دلم می خواست مهتاب را در آغوش می گرفتم و اورا می بوسیدم . نمی دانم این حس از روی ترحم بود یا از روی شدت علاقه ای که نسبت به علی داشتم .

علی با عذر خواهی از من دوباره حرکت کرد. چند دقیقه ای که گذشت مهتاب کیف مهد کودکش را کنار گذاشت و برگشت نگاهی به من کرد .

چشمهای سبزرنگ او درست رنگ چشم پدرش بود. مهتاب با گونه های سرخ و لبهای غنچه ای که داشت لبخند زیبایی زد . دلم می خواست با او حرف می زدم . مهتاب خواست چیزی بگوید که علی دست مهتاب را گرفت :

- مهتاب جون بشین بابا اذیت نکن.

- بابا امروز یک نقاشی کشیدم می خوای ببینی؟

- حالا نه عزیزم وقتی رفتیم خونه می بینم.

- پس می خواهم نقاشیم رو نشون این خانم بدم.

او با دستهای کوچکش دفترش را از درون کیف در آورد و درحالی که نقاشی را به من نشان می داد گفت : قشنگه ؟

مهتاب یک آسمان با رنگ سیاه و تصویر یک دختر را با طرز کودکانه ای کشیده بود. نقاشی را از دست او گرفتم و گفتم:

- خیلی قشنگه . این دختر خانم خودت هستی ؟

- نه این مادرمه

علی با شدت ترمز کرد و با عصبانیت به مهتاب گفت :

- دوباره گفتی مامان؟

مهتاب که از شدت ترمز جلوی صندلی افتاده بود و گویا کمرش هم درد می کرد شروع کرد به گریه .

- من مادرمو می خوام.

علی با همان شدت عصبانیت و این بار با صدای بلند تری گفت :

- مگه نگفتم مادرت مرد. چطوری باید به تو حالی کنم مادرت مرده؟

تو مادر نداری مثل بقیه بچه هایی که مادر ندارند. می فهمی ؟

مهتاب که کمی هم ترسیده بود گریه کنان گفت:

ولی همه بچه ها مادر دارند. همه دوستای من مادر دارند.

من که در آن لحظه به سختی می توانستم جلوی اشکم را بگیرم طوری که علی متوجه نشود صورتم را به طرف پنجره گرفتم و به سرعت اشکهایی که از زیر عینکم سرازیر شده بودند پاک کردم و گفتم:

مهتاب جان پدرت را اذیت نکن بیا روی صندلی عقب . بیا پیش خودم دخترم.

علی یک سیگار دیگر روشن کرد و گفت:

- نه خانم باعث اذیت شما می شه .

- اشکالی نداره بیا مهتاب جان .

مهتاب که هنوز داشت گریه می کرد نگاهی به پدرش انداخت و آرام آمد روی صندلی عقب .

اورا بغل گرفتم و با دستمال کاغذی که در جیبم داشتم اشکهایش را پاک کردم و صورتش را بوسیدم . دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و علی حرکت کرد.

مهتاب با همان بغضی که کرده بود رد بغل من خوابش برد برای این که او راحت بخوابد کفشهای کوچک قرمزش را در آوردم و موهایش را باز کردم

. چند لحظه بعد علی آهی کشید و پرسید :

خوابید ؟

بله خوابید . طفلکی خیلی اذیت شد.

خدا لعنت کند مادرش رو بیچارمون کرد ، هم منو هم این طفب معصوم را .

با این که اصل قضیه را می دانستم پرسیدم:

پس مادرش نمرده ؟

علی که پاکت سیگارش تمام شده بود آن را با حرص در مشتش مچاله کرد و گفت :

ای کاش مرده بود . راستش آبجی چطور بگم خیلی وقت بود که دلم می خواست با یک نفر که منو نشناسه درد دل می کردم و سبک می شدم.

علی چند لحظه ای سکوت کرد و ادامه داد:

قضیه بر می گرده به دوران سر بازی من . در یکی از پادگانهای اصفهان خدمت می کردم. تقریبا ششماه از خدمت سر بازیم می گذشت که یک روزسرباز جدیدی به خوابگاه ما اضافه شد. شهرام که بچه مشهد هم بود روی تخت بغل دست من می خوابید. شبها گاهی با هم صحبت می کردیم تا این که به مرور زمان با او رفیق شدم. هر روزی که می گذشت رفاقت من و شهرام بیشتر می شد در آن موقع خانواده او در تهران زندگی می کردند پدرش صاحب یک شرکت خصوصی بود و آنها وضع مالی خوبی داشتند . رفاقت من و شهرام به جایی رسید که او مرتب در نامه هایش از من تعریف و تمجید می کرد . و خلاصه من و شهرام چنان علاقه ای به هم پیدا کردیم که اکثر بچه های پادگان فکر می کردند ما با هم برادر هستیم . تا این که یک روز قرار بود شهرام برای مرخصی به تهران برود .آن روز حوالی ظهر هر دو داشتیم در یکی از پارکهای اصفهان قدیم می زدیم . ناگهان متوجه چند جوان شدیم که قصد اذیت کردن دختر جوانی را داشتند.

ناگهان شهرم خودش را با عجله به جوانها رساند و گفت :

- مگه شما خانواده ندارید؟

یکی از آنها در حالی که زنجیر دستش را می چرخاند با صدایی کلفت گفت : داریم سرکار ولی تو خونه خوابیدن .

و رفیقش ادامه داد : شما را با خانواده ما امری باشه ؟

من که دیدم اوضاع در هم است و هرلحظه ممکن است بین انها در گیری به وجود بیاید رفتم جلو و گفتم : منظوری نداشت بهتره برگردید به کارتون برسید.

یکی از انها با صدای بلند خندید و گفت : کار ما همین بود که داشتیم انجام می دادیم.

خلاصه آن روز بین ما و آن جوانها درگیری شدیدی بوجود آمد . من در یک لحظه متوجه شدم یکی از آن جوانها چاقویی در دست گرفته و قصد

حمله به شهرام را دارد . درست لحظه ای که او به طرف شهرام حمله کرد دریک چشم به هم زدن خودم را به شهرام رساندم و اورا به طرف عقب کشیدم . جوانی که چاقو در درست داشت با همان سرعتی که می دوید با درخت روبه رو برخورد کرد من جان شهرام را نجات دادم و او همیشه خود را مدیون من می دانست. از آن حادثه به بعد خانواده شهرام به طور کامل با من ارتباط برقرار کردند . در طول دوران خدمت هر وقت به تهران می رفتم نامه شهرام را هم به دست خانواده اش می رساندم . در این بین خواهر شهرام که آن موقع محصل دبیرستان بود هر زمان که من به منزل آنها می رفتم با رفتارش وانمود می کرد که به من علاقه دارد. من به این موضوع خودم را کاملا بی اهمیت نشان می دادم.

بعد از اینکه خدمت سر بازی من و سپس شهرام تمام شد من در مغازه طلا فروشی پدرم مشغول به کار شدم . در آن روزها رفت و آمد من و شهرام بیشتر از قدیم شده بود . شهرام در شرکت پدرش کار حسابداری انجام می داد او با یکی از کارمندهای پدرش که خانم جوانی بود در یک اتاق کار می کرد .

بعد از مدتها یک روز شهرام به من گفت که تصمیم گرفته با همان خانم جوان که مهری نام داشت ازدواج کن. آقا و خانم شایان سخت با این تصمیم شهرام مخالفت می کردند و همین امر منجر به جدا شدن شهرام از پدر و مادرش شد. شهرام بر خلاف میل خانواده اش با مهری ازدواج کرد و برای خود خانه و زندگی خوبی تشکیل داد. شایان که همین یک پسر را داشت مرا واسطه کرد تا شهرام را به منزل پدرش برگردانم. همین امر سبب شد تا من در منزل شایان بیشتر رفت و آمد داشته باشم. در این بین شروین سواستفاده می کرد و هر دفعه بیشتر سعی می کرد تا با رفتارش توجه مرا به خود جلب کند.

بالاخره من موفق شدم شهرام را راضی کنم که همراه مهری به منزل پدرش برگردد . درست روزی که من به همراه شهرام و مهری به منزل شایان رفته بودم خدمتکار شایان به طور پنهانی نامه ای به دست من داد و گفت که تا وقت خارج شدن از منزل نامه را باز نکنم.

در تمام مدتی که در منزل شایان نشسته بودم به نامه فکر می کردم تا این که بعد از اینکه با خانواده شایان خدا حافظی کردم و به منزل برگشتم در اولین فرصت نامه را باز کردم. چند سطری از نامه را که خواندم متوجه شدم شروین تا چه اندازه به من علاقه دارد . این رفتار شروین را که دیدم با خودم تصمیم گرفتم هرگز به منزل شایان قدم نگذارم از آن روز به بعد مرتب شهرم به دیدن من می آمد و هروقت علت نرفتن من به منزلشان را می پرسید بهانه های مختلفی جور می کردم . مدتی از این قضیه گذشت. اکثر اوقات شروین برای دیدن من به بهانه های مختلف از جلو در مغازه عبور می کرد.یکسال به همین ترتیب گذشت تا این که یک روز شهرم به مغازه آمد و گفت که پدرش تصمیم گرفته برای همیشه در مشهد زندگی کند.

از آن روز به بعد من و شهرام فقط چند بار تلفنی با هم صحبت کردیم. اواز گرفتاریهایش که مثلا خانمم بچه دار نمی شود ، با پدرم مشکل پیدا کرد، قصد دارم به خارج از کشور برم و غیره صحبت می کرد.

یکی دوسالی در طلا فروشی مشغول بودم و بعد از کلی تلاش و زخمت توانستم ماشینی برای خودم بخرم تا اینکه یک روز سرنوشت بازی خطرناکی را با من پیش گرفت . بله یک روز داشتم به بانک می رفتم در

خیابان تصادفی شده بود . در میان جمعیتی که در صحنه تصادف جمع شده بودند چشمم به دختری افتاد که حتی لحظه ای نمی توانم اورا فراموش کنم .

در یک لحظه خوشبختی را ، دوست داشتن را مهر و محبت را وفا و صمیمیت و همه و همه را در چشمهای او دیدم. تصمیم گرفتم اورا تعقیب کنم و منزلشانرا یاد بگیرم همین کار را هم کردم . وقتی منزل اورا یاد گرفتم کم کم به بهانه های مختلف موفق شدم با او از نزدیک صحبت کنم

بعد از این که چهری من هم برای او روشن شد حس کردم او هم به من علاقه دارد . تصمیم گرفتم مادرم به به خواستگاری او بفرستم او از نظر من پاکترین و نجیب ترین دختری بود که در تمام عمرم می دیدم . او یک فرشته بود او روزهای شیرین زندگی من بود ، او رویای من بود ، دنیای من بود امید زندگی و مروارید درون صدف آرزوهایم بود. ولی نمی دانم چرا با من چنین کرد.

درست روزی که می خواستم خانواده ام را برای خواستگار بفرستم بهانه ای جور کرد که مادرم بیماراست بگذاربعد.

بار دیگر که مدتی گذشته بود بهانه ای جور کرد که : جو خانه ما نامساعد است مادرم در وضعیتی نیست که بتوانم با او صحبت کنم ، ترسم از این است که پدرم قبول نکند.

و بالاخره در شب جشن عروسی عمویش متوجه شدم که او خواستگار دیگری دارد که دکتر است و از فامیلهای نزدیک آنها به حساب می آید اول شک کردم که او مرا بازیچه قرار داده به همین دلیل برای اطمینان بیشتر شبی را برای خواستگاری تعیین کردم . او برای آخرین بار بهانه ای جور کرد که پدر بزرگم در بستر بیماری است و نمی تواند در مراسم من شرکت کند.

با این رفتار او کمی به شکی که کرده بودم اضافه شد . به همین دلیل نامه ای برای او نوشتم و خواستم حقیقت را به من بگوید. ولی همان شب که نامه را به دست او رساندم با چشمهای خودم دیدم که جناب دکتر یا بهتر عرض کنم رقیب بنده با خانواده اش به خواستگاری او می روند. در آن لحظه تمام واقعیت برایم روشن شده بود و هیچ نیازی به جواب نامه نداشتم. دردی در تمام بدنم احساس می کردم که گویی کاردی در قلبم فرو رفته بود .. اسمم را فراموش کرده بودم و نمیدانستم در کجا هستم. حس می کردم خون در بنم می جوشد . نمی دانم اگر آن شب دوستم محسن همراه من نبود چه اتفاقی می افتاد . کاردی را که لیلا با بی رحمی در قلبم فرو کرده بود می کشیدم و در قلب بی مهرش فرو می کردم. قلبی که یک روز فکر می کردم پر مهرترین قلب دنیا ست.

خانم شاید الان نتوانم احساسم را بیان کنم ولی خوب می دانم که اون شب دردی را تحمل کردم که تا لحظه مرگ فراموش نمی کنم .

آن شب به هر شکلی بود از دوستم و خواهرش که همراه من بودند خدا حافظی کردم و دوباره برگشتم به کوچه ای که لیلا در آن زندگی می کرد . به کوچه ای که خاطرات شیرینی از آنجا گذاشتم به کوچه ای که هروقت پا در آن می گذاشتم قلبم از جا کنده می شد.

آن شب ماشین دکتر جلوی در منزل آنها پارک شده بود چراغ اتاق لیلا خاموش بود فهمیدم با آن لباس شیکی که آن شب پوشیده بود در بین مهمانها نشسته.

رفتم ایستادم و به صدای خنده ها گوش کردم . از شدت عصبانیت نمی دانم شاید هم حسادت تمام پوست انگشتهایم را کنده بودم . ای کاش هیچ وقت اورا نمی دیدم . آن شب حدود 2 ساعت در کوچه منتظر ماندم... تا به آن لحظه معنی شکسته شدن دل را نمی دانستم

یک لحظه متوجه شدم چراغ حیاط روشن شد و مهمانها خنده کنان خدا حافظی می کنند . نتیجه برایم مشخش شد فهمیدم کار تمام شده و لیلا قرار است با دکتر ازدواج کند و من در این میان فقط یک مترسک جهت سرگرمی لیلا خانم بودم.

دیگر هیچ چیز نمی فهمیدم . به هیچ عنوان من حق مدعی بودن را نداشتم چون لیلا با نقشه زیرکانه اش هیچ وقت نگذاشت که پدر و مادرش از موضوع اطلاع پیدا کنند.

به سر خیابان آمدم و اتومبیلم را روشن کردم و خودم را به منزل رساندم. با عجله مقداری پول و طلاهای مادرم را گرفتم و از شهر خارج شدم . در آن لحظه نمی دانستم به کجا می روم و چرا می روم . تنها چیزی که می دانستم این بود که من شهر را ترک می کردم، در آن تاریکی به سرعت می رفتم بدون این که بدانم مسیرم کجاست. تا سحر یکسره گریه کردم و خاطراتم را به یاد می آوردم کم کم احساس کردم که چشمهایم تار می بیند و نمی توانم به رانندگی ادامه بدهم ،ماشین را کنار جاده پارک کردم و در همان حالت روی صندلی خوابم برد.

صبح آفتاب زده بود که با صدای رد شدن اتومبیلها از خواب بیدار شدم . دوباره شروع به حرکت کردم . مقداری که جلوتر رفتم تابلوی مشهد را دیدم با دیدن تابلو تصمیم گرفتم به راهم ادامه بدهم و به حرم امام رضا بروم.

آنروز تا لحظه ای که خودم را در حرم دیدم گریه می کردم و می گفتم :

« یا وفا یاخبر وصل تو یا مرگ رقیب»

من حق داشتم که مدعی باشم . او به من قول داده بود . او مرا امیدوار کرده بود و ولی رود غرورم را به مرداب تبدیل کرده بود . او که یک روز نور

دیده من بود حالا آفت جانم شده بود. او جلوی چشمم گلدان شیشه ای آرزوهایم را شکست . او در برابر قلب شیشه ای من همچون یک سنگ شده بود.

در حرم اما رضا تازه نمازم تمام شده بود که احساس کردم یک نفر دستش را روی شانه ام گذاشته . سرم را بلند کردم شهرام را دیدم که پسر بچه کوچکی را روی شانه هایش گذاشته بود . از دیدن شهرام واقعا خوشحال شدم بلند شدم و دستم را به گردن او انداختم بعد از یک ساعتی تعریف و صحبت شهرام گفت:

یکسال اول ازدواجم مهری بچه دار نمی شد . وقتی از تمام دکترها نا امید شدیم قرار شد که او را به آمریکا پیش برادرم ببرم تا شاید در آنجا مداوا شود. در تمام مدتی که کارهای قانونی پاسپرتو غیره را انجام می دادم هرشب هب حرم می آمدم و به امام رضا متوسل می شدم.

درست 2 ماه به مسافرت آمریکا مانده بود که از معجزه امام رضا مهری باردار شد . حالا هر هفته پسر کوچکم را برای زیارت به حرم میارم.

آن شب من حقیقت را از شهرام پنهانن کردم و گفتم با پدرم قهر کردم و به همین دلیل چند روزی برای مسافرت به مشهد آمدم.

شهرام با اصرار فراوان چند روز مرا در منزل خود نگه داشت و پس از آن پدرش کار خوبی را در شرکت به من واگذار کرد. من در تمام مدت به لیلا فکر می کردم. بارها تصمیم گرفتم با او تماس بگیرم ولی وجدانم اجازه نمی داد. او دیگر شوهر داشت و من حاضر نبودم کوچکترین صدمه ای به زندگی و خوشبختی او وارد شود.این بود که عذاب را به جان تحمل می کردم ولی حاضر نبودم دست به این عمل بزنم .

مدتی در شرکت پدر شهرام مشغول به کار بودم تا این که یک روز شروین دوباره نامه ای برای من نوشت . کم کم او آن قدر به من نزدیک شد که مرا در دام خود اسیر کرد راضی شدم با او ازدواج کنم. در اصل فکر می کردم اگر با شروین ازدواج کنم می توانم لیلا را فراموش کنم .

شایان که از همان روز اول کاملا با این وصلت موافق بود جشن با شکوهی برای من و شروین برگزار کرد و من از آن روز به بعد حکم داماد خانواده شایان را پیدا کردم.

شایان خانه مجلل و زیبایی را در نزدیکی منزل خودش برای من شروین خریدار کرد.

در همان روزهای اول ازدواج بود که فهمیدم شروین اهل خونه و زنگی نیست . او به تنها چیزی که اهمیت نمی داد زندگی کردن بود . شروین مرتب با دوستهایش به گردش و مسافرت می رفت . او مفهوم زندگی را در تنوع و تفریح می دانست. به هیچ طریقی نمی توانستم حتی یک لحظه اورا در خانه نگه دارم. تازه فهمیده بودم که او ازدواج را برای آزادی عمل انتخاب کرده . شروین به طرز فجیعی آرایش می کرد و هیچ وقت به حجاب اهمیت نمی داد . فرهنگ غربی داشت و مرتب به من اصرار می کرد که اورا برای زندگی نزد خواهرش به آمریکا ببرم . اصلا به حرفهای من توجهی نداشت و هر وقت که من انتقادی می کردم به نوعی پول پدرش را به رخ من می کشید . زندگی جهنمی داشتم ولی به روی خود نمی آوردم . هرشب وقتی از شرکت بر می گشتم می دیدم که او دوستانش را جمع کرده و قمار می کند. تمام زندگی او تنوع طلبی و تفریح بود.

کم کم با نصیحتهای آشنایان فکر کردم شاید اگر بچه دار شود احساس مادری کند رفتارش را تغییر بدهد . او که از روز اول با بچه دار شدن

مخالفت می کرد با اصرارهای مکرر من بالاخره راضی شد که بچه ای در زندگی مشترک داشته باشیم .

بله شروین مادر مهتاب شد و روز به روز رفتارش بدتر و بدتر می شد از آن به بعد من نه تنها کار شرکت بلکه باید آشپزی و بچه داری هم می کردم کم کم داشتم احساس می کردم که نوکر خانه شروین شده ام . او حتی حاضر نمی شد به مهتاب شیر بدهد و من باید تا صبح این بچه گرسنه را می گرداندم و برایش شیر درست می کردم. وقتی از شروین پیش پدر و مادرش شکایت می کردم آنها به راحتی جواب می دادند اگر قادر به ادامه زندگی نیستی می توانی اورا طلاق بدهی تا این که یکی از روزهایی که واقعا احساس گرفتاری می کردم اتفاقی افتاد.

آن روز داشتم به شرکت می رفتم که خانمی جلو اتومبیلم سبز شد . شیشه را پایین کشیدم و به او گفتم حواست کجاست که یکدفعه دیدم او لیلا است. باور نمی کردم با دقت نگاه کردم بله لیلا بود. ولی در آنجا چه می کرد.... هیچ وقت نفهمیدم . تنها چیزی که فهمیدم این بود که او از دست من عصبانی است و مرتب داد می کشید. دلم میخواست راز دل چند ساله ام را برایش تعریف می کردم . ولی او به من فرصت یک کلمه حرف زدن را نداد.

آن روز وقتی به خانه برگشتم متوجه شدم که شروین تصمیم دارد طلاق بگیرد. روزهای اول سعی می کردم اورا نصیحت کنم ولی هیچ فایده ای نداشت و او فقط اسم جدائی را می آورد.

هر روز بهانه ای برای به هم ریختن خانه می گرفت و خلاصه روزهای جهنمی من و شروین هر روز سخت تر می گذشت . من راضی به طلاق نبودم و دادگاه هم بدون رضایت من حکم طلاق را صادر نمی کرد.

شایان و شروین در دادگاه بهانه علیه من نداشتند. از طرفی برای طلاق یک طرفه مدت زیادی وقت لازم بود. شروین که دلش می خواست هرچه زودتر از من جدا شود با همکاری شایان بازی خطرناکی را با من پیش گرفتند به این ترتیب شروین از من جدا شد.

علی آهی کشید و گفت ای کاش از هما ن روز اول شروین را طلاق می دادم و به این درد.....

در همین لحظه مهتاب که تازه چشمهایش را باز کرده بود نگاهی به من کرد و با لحن خواب آلوده ای گفت:

- خاله جون شما هنوز داری گریه می کنی ؟ من همین الان داشتم خواب مادرم را می دیدم.

علی که تازه فیلتر سیگارش را از پنجره ماشین به بیرون پرتاب کرده بود برگشت که دوباره به مهتاب حرفی بزند.

یکدفعه ترمز کرد و دوباره برگشت به طرف عقب و با دقت به من نگاه کرد باورش نمی شد. لکنت زبان پیدا کرده بودو نمی توانست حرف بزند . عینکم را برداشتم و با لخند گفتم :

نه خبر وصل من نه خبر مرگ رقیب ، فقط وفا

من و علی به اتفاق مهتاب کوچولو به رستورانی رفتیم و مشغول صحبت از گذشته ها شدیم آن قدر گفتنی و درد دلهای شنیدنی برای همدیگر داشتیم که هیچ کدام نمی دانستیم از کجا شروع کنیم و چطور تمام کنیم. در تعریف کردن هیچ یک به دیگری فرصت نمی دادیم . مرتب حرفهای همدیگر را قطع می کردیم و دوباره با خنده شروع می کردیم.

مهتاب که هنوز در دنیای کودکانه اش سیر می کرد مشغول بازی کردن با عروسکی بود که در بین راه برایش خریده بودم . او در همان لحظه اول که عروسک را برایش خریدم اسمش را مرمر گذاشت و حالا دیگر من و علی به زبان مهتاب عروسک را مرمر صدا می کردیم.

مهتاب که کاملا با عروسک سرگرم شده بود به حرفهای من و علی هیچ توجهی نداشت . آن روز تا غروب من و علی راجع به مسائل مختلف با هم صحبت کردیم هنوز تمام حرفهایمان را برای هم نگفته بودیم و اگر سالها شبانه روز با هم صحبت می کردیم. باز هم دچار کمبود وقت می شدیم ولی به علت خسته شدن مهتاب و کار بیمارستان من مجبور بودیم بر خلاق میل باطنی از همدیگر جدا شویم . آن شب علی مرا تا محل کارم همراهی کرد مهتاب که به من انس گرفته بود و به هیچ وجه حاضر نبود از من جدا شود تا لحظه ی آخر گریه می کرد و بهانه مرا می گرفت . من که راضی نبود او شب را با بغض بخوابد وقت خدا حافظی صورتش را بوسیدم و قول دادم که فردا حتما اورا به پارک ببرم.

وقتی از ماشین پیاده شدم علی به من گفت که فردا ساعت دوازده جلوی در دانشگاه کنار باجه تلفن منتظر او و مهتاب بمانم.

یادم نمی رود که آن شب با چه عشقی در بیمارستان کار می کردم . برعکس شبهای گذشته نه تنها خواب در چشمم نبود بلکه احساس خستگی هم نمی کردم. نیمه های شب بود من و همکارم در بخش زایمان نشسته بودیم و مشغول صحبت و تعریف کردن از دوران تحصیلی دبیرستان بودیم .

از آنجایی که صدای جیغ و فریاد خانمایی که قرار بود به زودی مادر شوند برایم عادی شده بود وقتی صدای داد وفریاد زنی که همرا یک پرستار به طرف بخش زایمان می آمد شنیدم ، با خونسردی بلند شدم و به اتاق معاینه رفتم. زن بیچاره که از وضع ظاهریش پیدا بود از روستا آمده از شدت درد به خود می پیچید و گریه کنان می گفت : خانم دکتر دستم به دامنت توروخدا کمکم کن .

گوشی را روی گوشم گذاشتم و درحالی که به او اشاره می کردم روی تخت دراز بکشد گفتم:

بچه چندمته؟

او که مرتب ناله می کرد یک انگشتش را نشان داد صدای قلب بچه ضعیف بود کمی نگران شدم. کارهای اولیه را انجام دادم. و سریع با دکتر متخصص تماس گرفتم . دکتر گفت که اگر موفق نشدم زایمان را به طور طبیعی انجام دهم دوباره با او تماس بگیرم بیمار که صدای داد و فریادش در تمام بخش پیچیده بود باعث نگرانی پرسنل بخش زایمان شده بود.

او وضعیت خوبی نداشت نمی توانست طبیعی زایمان کند باید هرچه زودتر به اتاق عمل می رفت . تلاش من برای زایمان طبیعی بی نتیجه بود وقتی دیدم صورتش کبود شده و صدای قلب بچه ضعیف تر شده به بیمار اکسیژن وصل کردم و از مسوول اتاق عمل خواستم

تا هرچه سریعتر اقدام به عمل جراحی نمود. با تلاش فوق العاده دکتر هنگام سحر مادر و بچه هر دو سالم از اتاق عمل بیرون آمدند . با دیدن آن صحنه روح بخش خستگی از تن همه ما خارج شد. با شنیدن صدای اذان صبح من و همکارم به نمازخانه رفتیم و بعد از خواندن نماز صبح یکی دوساعتی را استراحت کردیم.

فردا صبح قبل از این که به دانشگاه بروم به دیدن ان زن روستایی رفتم . مشغول شیر دادن به دخترش بود نگاهی پراز مهر به من کرد و گفت سلام خانم صبح بخیر دیشب خیلی به شما زحمت دادیم

کلامش پر از صداقت و پاکی بود رفتم جلو و دست نوزادش ار گرفتم و گفتم ما فقط انجام وظیفه می کنیم.

ولی خانم پرستار می گفت اگر شما نبودید من الان زنده نبودم.

خندیدم و گفتم:

خانم پرستار لطف داره عزیزم. ولی عمر فقط دست خداست و ما فقط وسیله هستیم. از او خدا حافظی کردم و به دانشگاه رفتم . تمام مدتی که در کلاس بودم به ساعتم نگاه می کردم و بی صبرانه منتظر بودم که عقربه های ساعت به دوازده برسند وآنروز باخودم فکر می کردم :

سرنوشت چه بازیهایی دارد قسمت هرچه باشد همان می شود.

برای دیدن علی و مهتاب ثانیه شماری می کردم، تا بالاخره لحظه ای که منتظرش بودم فرا رسید . وقتی برای چندمین بار به ساعتم نگاه کردم دیدم چند دقیقه ای بیشتر به ساعت دوازده نمانده .

به سرعت خودم را به باجه روبروی دانشگاه رساندم. علی و مهتاب داخل ماشین منتظر من نشسته بودند.

آن روز طبق قولی که به مهتاب داده بودم بعد از اینکه یک خرس زیبا برایش خریدم اورا به پارک بردم.

وقتی در پارک قدم می زدیم مهتاب دست مرا گرفته بود و از روی کنجکاوی نمی دانم شاید هم علاقه پشت سر هم از من سوالهای کودکانه می کرد و من با حوصله به تمام سوالهای او جواب می دادم.

مهتاب دختر با محبتی بود و من خیلی راحت می توانستم نشانه مهر و دوست داشتن را در چشمهایش تشخیص بدهم.

مهتاب وقتی مرا خاله جون صدا می کرد احساس می کردم اورا به اندازه تمام وجودم دوست دارم.

آن روز تمام مدتی که در پارک بودیم علی صحبتی نکرد و بیشتر سعی می کرد شنونده خوبی باشد.

رفتار علی مشکوک به نظر میرسید . گویا او چیزی را از من پنهان می کرد احساس می کردم این علی علی سابق نیست. دیگر نگاهش گرم نبود و در میان جمله های سردش کلمه ای از مهرو محبت پیدا نمی شد.

چند روزی را به همین ترتیب علی را ملاقات کردم. و هردفعه منتظر بودم تا او حرفی از ازدواج آینده یا دوست داشتن بزند علی که انگار تمام وجودش از یخ درست شده بودمرتب سیگار می کشید و به دوردست نگاه می کرد باخودم فکر کردم شاید اودیگر به من علاقه ندارد یا شاید هم هنوز فکرش پیش شروین باشد.

دیگر دلم نمی خواست مانند گذشته حرفها بین من وعلی پنهان بماند. باید با او صحبت می کردم و واقعیت را می فهمیدم.

یک روز که طبق معمول در پارک نشسته بودیم . برای مهتاب بادکنکی خریدم تا او سرگرم بازی بشود و من بتوانم راحت تر با علی صحبت کنم.

علی که متوجه شده بود من قصد دارم با جدیت با او صحبت کنم، مرتب بهانه ای برای رفتن جور می کرد . من که کمی هم از دست علی عصبانی بودم گفتم:

هرجا که می خواهی بروی برو. ولی اول باید همه چیز را با من تمام کنی .

- چه چیزی را باید تمام کنم؟ همه چیز تمام شده هست . منظورت را نمی فهمم.

علی با لحن تندی حرف می زد . سیگار دیگری روشن کرد و گفت :

منظور تو از این که باید همه چیز را تمام کنم چیه؟

به او جواب ندادم و هر دو سکوت کردیم او کاملا منظور مرا می فهمید و همه چیز را می دانست.

بعد از لحظه دیدم علی قصد حرف زدن ندارد دوباره پرسیدم:

علی واقعیت را بگو هنوز به شروین علاقه داری ؟

ته مانده سیگارش را زیر پا لگد کرد و همراه با خنده تمسخر آمیزی گفت:

- شروین ؟ شروین مرده

- فکرت که پیش شروین نیست پس می خواهی چی کار کنی ؟

- اون دیگه به خودم مربوط میشه

- منظورت اینه که ....

- بله منظورم اینه که تو دست از سرم برداری ، می فهمی ؟ در حالی که از روی نیمکت بلند می شد داد زد:

- برو پی زندگی خودت از جون من چی می خوای ؟ چرا دست از سرم بر نمی داری ؟

با تندی به طرف مهتاب رفت . دست اورا گرفت و به دنبال خود کشید.

مات و مبهوت مانده بودم که چه کار کنم . اصلا توقع چنین رفتاری را از علی نداشتم. چه بر سر او آمده بود؟ چرا با من چنین برخوردی کرد؟

بدون این که خودم دلیل کارم را بدانم بلند شدم و پشت سر او دویدم.

- علی .... صبر کن باید با تو صحبت کنم.

- من با تو هیچ صحبتی ندارم

- - آخه چرا

- چرا نداره

برگشت و با تندی ادامه داد اگه من چیزی به تو بدهکار هستم بگو بهت بدهم. فقط دست از سرم بردار.

در این لحظه که تمام دنیا جلوی چشمم تیره و تار شده بود فریاد کشیدم:

- آره بدهکار بدهکار همه هستیم رو همه عمرم رو غرورم رو جوونیم رو صبر چند سالم رو درد قلبم رو در حالی که یکدفعه با صدای بلند زدم زیر گریه و گفتم:

- دیگه هیچوقت نمی خوام ببینمت برو بهجهنم . مگه تا کی می تونم به پای تو صبر کنم ؟ مگه تا کی می تونم غرورم رو خرد کنم؟

و در حالی که برگهای خشک روی زمین را لگد می کردم به طرف نیمکت برگشتم

وقتی روی نیمکت نشستم دیگر دلم نمی خواست گریه کنم بلکه آرزوی مرگ داشتم این بار مرگ را به زندگی کردن در این دنیای بی رحم ترجیح می دادم . با نا امیدی به استخری که ماهیهای رنگارنگی که در آن بازی می کردند خیره شده بودم . چند لحظه بعد صدایی از پشت سرم شنیدم.

- لیلا جان

صدای علی را می شناختم سرم را به طرف او برگرداندم و به اشک چشمش نگاه کردم. هنوز اورا دوست داشتم . بغض گلویم را خفه کرده بود.... من دوست داشتن را در چشماهای علی می دیدم. ولی چرا او......

علی آمد و کنارم نشست و با صدای گرفته گفت:

من ..... من از شدت دوست داشتن نمی خوام با تو ازدواج کنم . لیلا من نمی تونم تورو خوشبخت کنم.

شاید یک روز موقعیت داشتم ولی حالا ... دیگه نمی تونم به چشمهای علی نگاه کردم و گفتم:

من با تو خوشبخت می شم، من سالهاست که منتظر این خوشبختی هستم .

- نه لیلا اشتباه نکن . من دیگه علی سابق نیستم . نمی خواستم تو به این موضوع پی ببری ولی حالا مجبورم کردی که حقیقت را تعریف کنم .

وعلی تعریف کرد:

وقتی شروین تصمیم نهایی را برای جدایی گرفت وضعیت زندگیم را از هم پاشیده و خطرناک احساس کردم . به همین دلیل سعی می کردم بیشتر به او محبت کنم . ولی همان طور که گفتم محبتها و تلاش من بی اثر بود و شروین روز به روز بدتر می شد.

از طرفی دادگاه بدون رضایت من به هیچ وجه حکم طلاق را صادر نمی کرد و اگر شروین می خواست بدون حضور من دردادگاه طلاقش را بگیرد می بایستی مدت زیادی شاید یکی دوسالی وقت صرف می کرد.

بنابر این شروین و پدرش نقشه شومی را برای من طراحی کردند . نقشه ای که مرا تباه کرد و زندگیم را نابود.

من از موضوع کاملا بی اطلاع بودم و نمی دانستم قرار است چه اتفاق بیفتد.

تا اینکه یک شب من بی نهایت از دست کارهای شروین عصبانی بودم . به منزل شایان رفتم تا شاید او دخترش را نصیحت کند . با این که می دانستم این کار بعید است ولی چاره دیگری به نظرم نرسید . آن شب بر خلاف انتظاری که داشتم شایان وقتی صحبتهای مرا راجع به دخترش شنید به سرعت آماده شد و با حالتی پر از خشم همراه من به منزل ما آمد . شروین که رفتارش اصلا جای شک نداشت و نقشش را ماهرانه اجرا می کرد به محض این که پدرش را همراه من دید گفت:

رفتی شکایتم را پیش پدرم کردی من شوهر دارم و رفتارم به خودم مربوط می شود.

برای اولین بار بود که می دیدم شایان سیلی محکمی به صورت دخترش زد . شروین بهت زده شده بود خواست حرفی بزند که شایان با صدای پر از جذبه داد زد:

دخترخیره سر تو لیاقت این شوهر و زندگی را نداری . آبروی چند ساله مرا به باد دادی . این چه رفتاری است و من که از همه جا بی خبر بودم و فکر می کردم شایان از رفتار گذشته اش پشیمان شده از او تشکر کردم.

از آن شب به بعد شروین با مکر شیطانیش چند روزی از منزل بیرون نمی رفت و به مهتاب و کارها رسیدگی می کرد . من با این که باور کردنش برایم مشکل بود ولی سعی می کردم مرتب از او قدر دانی کنم . شروین برای این که جای هیچ شکی را در دل من نگذاشته باشد مرتب به من می گفت:

من از کرده خود پشیمان شده ام بهتر از تو در این دنیا پیدا نمی کنم . بچگی کردم اشتباه کردم قدر تورا ندانستم و...

به این ترتیب روزها می گذشت و هر روز من و شروین رابطه بهتری پیدا می کردیم. شروین با کمال زیرکی هرشب مرا به منزل یکی از دوستانش می برد و به نحوی مرا به طرف مواد مخدر نزدیک می کرد.

از طرفی پدرش اکثر اوقات به دیدن من می آمد ودستی دستی بالاخره مرا در بلا اعتیاد گرفتار کرد.

در تمام مدتی که شروین با همکاری دوستان و پدرش می کوشید مرا به مواد مخدر آلوده کند به داد گاه می رفت و اقدامات طلاق را انجام می داد . از طرف دیگر پدر شروین مقداری از سند ها و پرونده های مرا از اتاقم دزدید تا به نحوی مرا به اختلاس در شرکت متهم کند به این ترتیب بود که آنها مرا به زندان تهدید و .... کردند و من تباه شده و بایک زندگی نابود از شروین جدا شدم.

درست حرفهای علی را نمی فهمیدم ولی فقط این را می دانستم که علی به شدت معتاد شده بود و در حال حاضر یک معتاد صددرصد در کنار من نشسته بود نه علی رستمی .

علی همچنان که دستش می لرزید نگاهی به من کرد و گفت :

حالا تو توقع داری که با زندگی تو هم بازی کنم . اون هم درست وقتی که تو بهترین موقعیت را برای ازدواج داری . نه لیلا نمی خواهم برای بار دوم به خاطر من لگد به بخت خودت بزنی .

و درحالی که از روی نیمکت بلند شد با بغض گفت:

امیدوارم با دکتر دیبا خوشبخت بشی .

چه می توانستم بگوییم؟ چه کاری می توانستم انجام بدهم؟ او قلب مرا به آتش کشید خدایا ی من علی بیمار بود و من باید به او کمک می کردم اوبطرف مهتاب که مشغول بازی با بادکنکش بود می رفت . از روی نیمکت بلند شدمو سریعتر از او خودم را به مهتاب رساندم دختر معصوم را در بغل گرفتم و بوسیدم علی به طرف ما آمد ولی فرصت حرف زدن به او ندادم. با عصبانیت گفتم :

تو حق نداری با زندگی این بچه بازی کنی . علی نگاهی عمیق به صورت مهتاب کرد و گفت :

- آیا دیگران حق داشتند که با زندگی من بازی کنند.؟

- دیگران دشمن بودند علی . ولی تو یک پدری .... پدر می فهمی ؟ یک پدر که باید آینده این بچه بی گناه را تامین کند.

- مثل اینکه دوباره یادت رفت من نابود شدم خانم دکتر .

لبخندی زدم و با مهربانی گفتم :

- ولی از نظر من تو اول راه زندگی هستی اول را ه از نو شروع کن.کاری را انجام بده که من چند سال پیش انجام دادم مطمئن هستم که توانایی انجامش را داری . به شرطی که خودت بخواهی علی که نمی دانست چه بگوید در چشمهای من نگاه کرد و گفت :

- بشرطی که ...

خندیدم و گفتم : باشه علی قول میدهم به محض اینکه از بیمارستان مرخص شوی و بهبود کامل پیدا کنی من مادر مهتاب هستم .

هر سه نفر رفتیم که قدم به سوی خوشبختی برداریم.

برای بهبود یافتن علی سه مانع سد راه من بود اول آنکه می بایست برنامه نامزدی با دکتر دیبا را لغو می کردم . دوم آن که موافقت رئیس بیمارستان را به دست می آوردم. و سوم هزینه ها و مخارج برای مداوای علی بود.

باید به هر طریقی بود این پول را فراهم می کردم البته من با حقوقی که در این مدت از بیمارستان گرفته بودم مقداری پس انداز داشتم ولی به پول بیشتری نیاز بود به آپارتمانم رفتم و تصمیم گرفتم در اولین فرصت وسیله های منزلم را به حراج بگذارم ولی آن هم نیاز به زمان داشت در حالی که عجله داشتیم از روی اجبار فکر دیگری از سرم گذشت بله تنها چاره من دستبندی بود که آقا جون در شب عروسی عمو حمید به عنوان یادگاری به من داد به اتاقم رفتم و دستبندی را که تا آن لحظه در همان پارچه سبز رنگ بود برداشتم و به بازار طلا فروشها رفتم . دستبند را به یکی دو زرگر نشان دادم.

زرگر هادستبند را با دقت نگاه کردند ولی قیمت مشخصی به من ندادند. گفتند خریدار نیستیم. وارد چند طلا فروشی دیگر هم شدم. ولی وقتی دیدم بین قیمتهای آنها تناقض وجود تصمیم گرفتم دستبند را به بالا ترین قیمت بفروشم. این بود که به چندین طلا فروشی رفتم وهرکدام از آنها قیمتی روی دستبند گذاشتند. در آخرین مغازه طلافروشی که کمی شلوغ بود روی یکی از صندلیها نشستم.

یک زوج جوان که برای خرید عروسی آمده بودند در حال انتخاب حلقه بودند. خانم مسنی که برای فروش گوشواره هایش ایستاده بود مرتب به ساعت دیواری نگاه می کرد و زیر لب می گفت ظهر شد خدایا چکار کنم ؟ من که خیلی خسته بودم تصمیم داشتم اگر صاحب مغازه قیمتی در حدود قیمت بقیه زرگر ها به من داد همانجا دستبند را بفروشم.

انتخاب و خرید آن دو جوان نیم ساعتی طول کشید . پس از رفتن آنها پیرزن در اندک فرصتی گوشواره هایش را فروخت و برای شمارش پولهایش روی صندلی کنار دست من نشست.

بلند شدم و رفتم جلو و سلام کردم .زرگر که مرد جوان و خوش قیافه ای هم بود در حالی که قاب حلقه ها را مرتب می کرد گفت :

امر بفر مایید.

دستبند را از کیفم بیرون آوردم و روی میز شیشه ای گذاشتم و گفتم

قصد دارم این دستبند را بفروشم. شما خریدار هستید؟ مرد که هنوز سرش پایین بود بدون این که به دستبند نگاه کند گفت :

البته فاکتور دارد؟

خیر آقا قدیمیه فاکتور نداره

با گفتن کلمه قدیمی مرد زرگر سرش را بلند کرد و دستبند را از روی میز برداشت او یکی دو بار دستبند را زیر و بالا کرد .

کمد بزرگی گوشه اتاق بود که پر از اسباب بازیهای مختلف بود در بین آنها چشمم به مرمر افتاد با دیدن مرمر به یاد روزهایی افتادم که برای اولین بار مهتاب را می دیدم. او نسبت به سنش از قدرت درک بالایی برخوردار . در فکر بودم که در نبود علی به مهتاب چه بگویم. آیا او اگر بفهمد که پدرش را برای مدتی نمی بیند بی تابی می کند؟

خانم مدیر وارد اتاق شد . بلند شدم و پس از احوالپرسی گفتم :

برای بردن مهتاب آمده ام ..مهتاب رستمی

خانم مدیر رفت و پشت میزش نشست و گفت

 

برچسب ها : ,,,,

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
ما در شبکه های اجتماعی :

امکانات سایت

 
  دفنرمقام معظم رهبری 
   

   سایت ریاست جمهوری 


 

 

سایت آیت الله هاشمی رفسنجانی

  یادمان خاتمی  

 

دانلودکتابهای درسی

 

آزمون آنلاین

   

دانلودبرنامه های کاربردی

 


 آمارآنلاین جهان 

وبسایت ما

 
  فیش حقوقی فرهنگیان

 

ضمن خدمت فرهنگيان

سيستم پرداخت فرهنگيان استان قم

اتوماسيون اداري

صندوق ذخيره فرهنگيان

سامانه اسکان فرهنگيان

خانه معلم

لینک همکاران

-من یک مادرم،من یک معلمم

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir