close
تبلیغات در اینترنت

رمان اسیرسرنوشت قسمت آخر

مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات

جستجو


Google

در اين وبسايت
در كل اينترنت

ویژه مدیر وب سایت



در اين وبسايت
در كل اينترنت
 

لينک هاي کاربردي

 

لوگوي دوستان

 


نسيم انديشه

مدرسه امام خميني 
من يک مادرم ، من يک معلمم 

روزنامه بخوانيد

 

سایتهای مفید














mwuor4ujura1de1br4c.png

مترجم سایت


روزنامه ها

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب : 59
کل نظرات : 11
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 1

آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز : 46
بازدید دیروز : 39
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 1
آي پي امروز : 5
آي پي ديروز : 18
بازدید هفته : 647
بازدید ماه : 2,229
بازدید سال : 8,432
بازدید کلی : 78,239

اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی : 54.80.87.62
مرورگر :
سیستم عامل :
امروز : شنبه 27 مرداد 1397
تاریخ : چهارشنبه 03 تیر 1394
خوش آمدید
تاریخ : پنجشنبه 11 آذر 1395
نرم افزار حسابداری مدارس SchoolAccounting
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
جدیدترین جملات پشت کامیونی
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت آخر
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت پنجم

تبلیغات

رمان اسیرسرنوشت قسمت آخر

دسته: عمومی,داستان, تاریخ ارسال: پنجشنبه 12 آذر 1394 ساعت: 15:8

البته آقای رستمی صبح سفارش کرده که از امروز شما برای بردن مهتاب به مهد می آیید ولی با اجازه من اول باید کارت شناسایی شما را با خانم لیلا راستین مطابقت کنم .

پس از این که دفترچه بیمه ام را به خانم مدیر نشان دادم او از مربی مهد خواست که مهتاب را به دفتر بیاورد.

مهتاب همراه مربی وارد شد. او که گویا انتظار مرا می کشید در یک چشم بهم زدن خودش را در بغل من انداخت و گفت :

- خاله جون دلم برای شما خیلی تنگ شده بود.

وقتی دیدم مهتاب همان بلوز و شلوار تکراری را پوشیده است تصمیم گرفتم او را به بهترین فروشگاه ببرم و برایش لباس بخرم.

سپس مهتاب مرمر را از خانم مدیر گرفت و همراه من به راه افتاد در بین راه مهتاب یکی دوبار سوال کرد خاله جون پدرم کجا رفته ؟ من که مجبور بودم به او دروغ بگویم یک شکلات از داخل کیفم در آوردم و هم زمان که شکلات را به دست او می دادم گفتم :

- مهتاب جان وقتی که پیش من هستی ناراحتی ؟

- نه خاله جون ولی دوست دارم بابام هم باشه .

- می دونم عزیزم ولی فعلا پدرت رفته مسافرت و تا وقتی برگردد شما پیش خاله جون هستی .

- همان طور که با مهتاب مشغول صحبت بودم متوجه شدم به فروشگاه رسیدیم دست مهتاب را گرفتم و به فروشگاه بردمو چند دست لباس شیک برای او خریدم. آن روز من و مهتاب ناهار را در یک رستوران خوردیم و بعد از ظهر اورا به سینمایی بردم که فیلم عروسکی برای بچه ها گذاشته بود.

- تمام لحظاتی که با مهتاب بودم فکرم پیش علی بود. ولی چاره ای نداشتم من باید کاری می کردم که آن بچه کمبود پدرش را احساس نکند.

- پس از این که فیلم تمام شد خستگی را در چهره مهتاب تشخیص دادم و تصمیم گرفتم اورا به منزل ببرم تا بتواند استراحت کند.

وقتی وارد آپارتمانم شدیم احساس می کردم او غریبی می کند . ساکت روی مبل نشسته بود و در حالی که مرمر را در بغل داشت اطراف را نگاه می کرد.

من به آشپز خانه رفتم و مشغول تدارک شام شدم. آن شب من بهترین و عزیزترین مهمان را در خانه داشتم و بایستی به نحو احسن از او پذیرایی می کردم.

سرم به کار مشغول بود که یک لحظه متوجه شدم صدایی از مهتاب نمی شنوم با عجله از آشپزخانه بیرون رفتم . او همان جا روی مبل خوابش برده بود به آشپزخانه برگشتم و بعد از این که دستهایم را شستم رفتم با دقت طوری که از خواب بیدار نشود اورا به اتاقم بردم و روی تختم خواباندم.

سعی کردم کارهایم را به آرامی انجام بدهم تا او راحت بخوابد و بعد از مدتها کار و تلاش شبانه روزی مهتاب باعث شده بود که من چند روزی مرخصی بگیرم و همانند یک کدبانو در خانه بمانم و به کارهای منزل رسیدگی کنم.

غروب شده بود و هوا روبه تاریکی می رفت . مهتاب که گویا خیال بیدار شدن نداشت . همان طور آرام و راحت روی تخت خوابیده بود لباسهای جدید اورا از درون کاغذ کادو در آوردم و طوری که چروک نشود آنها را روی دسته مبل انداختم.

از کتابخانه اتاقم یک کتاب برداشتم و شروع به خواندن کردم. هنوز چند صفحه ای بیشتر نخوانده بودم که صدای زنگ آپارتمانم بلند شد. در را باز کردم . خدایا خانم دیبا بود . کمی دستپاچه شده بودم. سلام کردم و گفتم :

خوش آمدید خانم دیبا ، بفرمائید خانم دیبا در حالی که وارد آپارتمان می شد گفت :

امروز هرچه منتظر شدم تشریف نیاوردید. وقتی از رئیس بخش پرسیدم ایشان گفتند خانم راستین چند روزی را مرخصی گرفته . نگران شدم و با خودم فکر کردم شاید خدایی نکرده اتفاقی افتاده باشد. د رتمام این مدت ندیده بودم شما مرخصی بگیری .

درآن لحظه با جوی که پیش آمده بود هیچ جوابی نداشتم . به هر حال مهتاب در خانه من بود و خانم دیبا به خوبی مهتاب را می شناخت . بایک لبخند سوال اورا نشنیده گرفتم و به بهانه آماده کردن چای به آشپزخانه رفتم که دوباره خانم دیبا پرسید:

- لیلا جان جایی مهمان هستی ؟

- نه چطور مگه ؟

- همینطوری سوال کردم دیدم لباس دخترانه خریدی گفتم شاید جایی تولد دعوت داری .

- خندیدم و گفتم قضیه مهم تر از این حرفها است . باید موضوعی را برایت تعریف کنم.

- سینی چای را روی میز گذاشتم و روبه روی خانم دیبا نشستم . باید قبل از بیدار شدن مهتاب حقیقت را برای او تعریف می کردم . نمی دانستم از کجا باید شروع کنم . برای مقدمه باید سر حرف را باز می کردم بنابر این پرسیدم:

- جناب دکتر حالشون چطوره ؟

خانم دیبا خنده ای کرد و در حالی که فنجان چای را بر می داشت گفت :

- حال ایشان بستگی به جواب شما دارد.

قضیه جدی بنظر میرسید و من ترسم از این بود که او بعد از این که واقعیت را فهمید چه عکس العملی از خود نشان می دهد . آیا اگر عکس العمل او منفی باشد ممکن است در موقعیت شغلی من تاثیر داشته باشد ؟ به هر حال او همکارم بود و من به هیچ عنوان دلم نمی خواست خبر جزئیات زندگی خصوصی من در محیط کارم پخش شود.

در شک و تردید بودم که یکدفعه صدای مهتاب را شنیدم.

- خاله جون مرمر کجاست ؟ خانم دیبا نگاهی از روی تعجب به من انداخت و گفت :

- مهمان داری ؟

- بله بله غریبه نیست .

- بلند شدم و سریع به اتاق خواب رفتم . مهتاب بغض کرده بود و لبه تخت نشسته بود . او صدای خانم دیبا را شنیده بود و خجالت می کشید بیرون بیاید. پش از این که موهای مهتاب را شانه زدم و لباسش را مرتب کردم . اورا بغل کردم و با شجاعت از اتاق بیرون رفتم . بادیدن مهتاب خانم دیبا بدون آنکه دست خودش باشد از جا بلند شدو بهت زده گفت :

- مهتاب ؟

یکی دوساعتی که مهتاب در اتاق خواب مشغول بازی با مرمر بود من وخانم دیبا سخت گرم گفتگو بودیم . حالا دیگر او همه چیزرا می دانست ولی درست برعکس تصورم . خانم دیبا نه تنها به من حق داد بلکه به وفا و مهر و محبت من آفرین گفت : سپس خانم دیبا داستان زندگیش را برای من تعریف کرد :

هرچند دلم نمی خواهد دوباره خاطراتش را به یاد بیاورم . به خودم قول داده بودم که دیگر در این باره فکر نکنم .

سالها پیش خانواده ما و خانواده شایان در یک خانه زندگی می کردیم در آن روزها من و شهرام همبازی بودیم. شهرام حدود یک سال از من کوچیکتر بود و من همیشه او را مجبور می کردم به دستوراتم عمل کند.

اکثر اوقات با اصرار خاله یا مادرم با شروین هم که چند سالی از ما کوچکتر بود بازی می کردیم. روزها به این ترتیب می گذشت و ماهر روز بزرگتر می شدیم.

دیگر از شهرام خجالت می کشیدم و سعی می کردم کمتر بااو صحبت کنم . بالاخره روزها سپری می شد و به مرور زمان من و شهرام به یکدیگر علاقه پیدا کردیم . کار به جایی رسیده بود که حتی یک روز طاقت ندیدن همدیگر را نداشتیم.

پس از مدتی یک روز پدر شهرام گفت که قصد دارد خانواده اش را به تهران ببرد و با شراکت یکی از همکارهایش شرکت خصوصی در تهران بنا کند.

بعد از شنیدن این خبر من و شهرام بدون این که با هم صحبت کنیم . هردو برای این جدایی افسوس می خوردیم. ما هر دو می توانستیم به راحتی نشانه دوست داشتن را از چشمهای یکدیگر تشخیص بدهیم.

خاله تا حدی به موضوع پی برده بود و علاقه شدیدی هم به من داشت . وقت رفتن به مادرم توصیه کرد که من همیشه آرزو داشتم دختر شما عروس من باشد و اینکه هیچ وقت نباید اورا به دست غریبه بسپارید.

با این صحبت خاله من هر روز امیدوارتر می شدم و همیشه در خلوت خودم به شهرام فکر می کردم. هر چند درست وضعیت اورا ولی مطمئن بودم که او در هر کجا باشد به من وفادار خواهد ماند.

روزها در خیالاتم منتظر بودم که در باز شود و آنها به خواستگار من بیایند سعی می کردم در درس خواندن و کارهای هنری پیشرفت داشته باشم . گاهی اوقات از طرف شهرام نامه ای دریافت می کردم. او همیشه در نامه هایش مرا به آینده امیدوار می کرد.

تقریبا یک سال از رفتن آنها به تهران می گذشت که یک روز از مادرم شنیدم که قرار است خانواده شایان به خواستگار من بیایند.

از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. من واقعا به شهرام علاقه داشتم و خوشبختی را در زندگی با او می دیدم.

بالاخره خاله و شوهر خاله ام آقای شایان به خواستگاری من آمدند و با یک حلقه من و شهرام با یکدیگر نامزد شدیم و قرار شد بعد از خدمت سربازی مراسم عقد را برگزار کنیم.

روز به روز امید من به زندگی بیشتر می شد در همان سالی که شهرام به سربازی رفت من در دانشگاه قبول شدم . شهرام در اصفهان خدمت می کرد و گاهی اوقات برایم نامه می فرستاد.

به این ترتیب روزها را با تلاش و امید پشت سر می گذاشتم تا اینکه چند ماهی بیشتر به پایان سربازی شهرام نمانده بود او هر دفعه نامه هایش را کوتاه تر می کرد. تا این که مدتی از پایان خدمت شهرام گذشت ولی نه تنها او نامه ای نفرستاد بلکه به نامه های من هم جواب نمی داد. . یکی دو ماه اول فکر کردم شاید گرفتار باشد و تا این که من فوق دیپلم گرفتم و پدرم جشنی برای من بر پا کرد .

شب مهمانی خاله و شوهر خاله ام بدون شهرام به منزل ما آمدند. من که به هیچ وجه توقع چنین بی حرمتی را نداشتم . همان شب از پدرم خواستم تا علت نیامدن شهرام را بپرسد. شایان که گویا جواب قانع کننده ای نداشت سعی می کرد بهانه ای جور کند.

بالاخره بعد از مدتی خاله و شایان به منزل ما آمدند و نامزدی را به هم زدند . بله این طور که شایان می گفت شهرام از ازدواج با من منصرف شده بود و با تصمیم خودش قرار بود با دختر مورد علاقه اش که در شرکت شایان با او آشنا شده بود ازدواج کند.

با شنیدن این خبر دنیا در جلوی چشم من همانند تونل تنگ و تاریکی شده بود .

ار آن روز به بعد هیچ وقت دلم نمی خواست شهرام را ببینم و تا امروز هرگز اورا ندیده ام.

فقط گاهی اوقات از شروین می شنیدم که آنها خوشبخت هستند و به راحتی باهم زنگی می کنند.

بلند شدم و در حالی که می رفتم میز شام را آماده کنم گفتم:

- واقعا متاسف شدم راستی خانم دیبا چرا شما ازدواج نکردید.؟

چند سال پیش قبل از اینکه پدرم فوت کند خواستگار خوبی داشتم . ولی من بعد از شهرام به مرد دیگری نمی توانستم فکر کنم و دل ببندم شاید هم به همین دلیل باشد که توانستم به خوبی روحیه و موقعیت تورا درک کنم .

فکر کردم خانم دیبا دوست خوبی است . او مهربان بود و علاقه خاصی هم به من داشت در حالی که میز شام را می چیدم خندیدم و گفتم تا امروز چهار نفر قربانی خانواده شایان شده اند.

آن شب من و خانم دیبا گویی که بعد از چند سال همدیگر را پیدا کرده باشیم تا نیمه های شب گفتگو و درد دل می کردیم. او به من قول داد که با دکتر دیبا صحبت می کند و برای مهتاب و بهبود یافتن علی هم به من کمک خواهد کرد.

صبح با صدای زنگ در آپارتمان از خواب بیدار شدم . قبل از این که در را باز کنم نگاهی به ساعت کردم ساعت از ده گذشته بود رفتم در را باز کردم خانم مسنی پست در ایستاده بود .

- عذر می خواهم خانم این جا منزل خانم دکتر راستین است؟

- بله .

او لبخندی زد و گفت لیلا خانم شما هستید؟

من که مطمئن بودم تا به حال اورا جایی ندیده ام گفتم ؟

- خودم هستم بفرمایید.

زن که این دست و آن دست می کرد گفت :

من زرافشان هستم . اجازه دارم چند لحظه مزاحم شوم . در این لحظه مهتاب که تازه از خواب بیدار شده بود به طرف من آمد و دست مرا گرفت .

خانم زرافشان نگاهی به مهتاب انداخت و پرسید :

- دختر شماست ؟

تبسمی کردم و گفتم :بله چه طور مگه ؟ او یکی دو قدم به طرف پله ها رفت و گفت :

خیلی ببخشید که مزاحم شدم .. من چیزی از رفتار خانم زرافشان نفهمیده بودم که مهتاب گفت خاله جون من امروز به مهد کودک نمی رم؟

هنوز در را نبسته بودم که زن دوباره به طرف من آمد و این بار با خوشحالی گفت :

- پس شما خاله این دختر خانم هستید ؟

- چه فرقی می کنه ؟

- خندید و گفت خیلی فرق می کنه عزیزم.... بعد از یک مکث کوتاه ادامه داد:

- این جا که نمی شود صحبت بکنیم. اجازه می فرمائید ؟ از جلوی در رفتم کنار و گفتم : بفرمائید داخل .

او پس از وارد شدن رفت روی مبل نشست و به من خیره شد خانم دیبا هنوز خواب بود . مهتاب را در بغل گرفتم و رفتم روبروی خانم زرافشان نشستم .

خانم زرافشان در حالی که با انگشتر فیروه ی دستش بازی می کرد گفت :

چند روز پیش گویا شما به طلا فروشی پسر من رفته اید.

درسته یک دستبند به ایشان فروختم مساله ای پیش اومده .؟

صاحب مغازه پسر بزرگه منه . اسم و آدرس شما را هم پسرم به من داد.

در اصل پسرم مرا به خواستگاری شما فرستاده .

- خواستگاری ؟

- در این چند روز آنقدر از نجابت و خانمی شما تعریف کرد که من واقعا مشتاق شدم شما را از نزدیک ببینم .

- لبخندی زدم و گفتم :

- خیلی عذر می خواهم خانم سو تفاهمی شده من نامزد دارم و به زودی قرار است ازدواج کنم .

خانم زرافشان که هم تعجب کرده و هم نا امید شده بود پس از چند لحظه سکوت بلند شد و در حالی که چادرش را مرتب می کرد آهی کشید و گفت : ازدواج قسمت الهی این کاریه که خدا باید درست کند.

با این جمله ها یکدفعه فکری از مغزم گذشت سریع گفتم :

- ولی من یک دختر خوب و نجیب برای پسر شما سراغ دارم..

با خونسردی جواب داد دختر خوب زیاده عزیزم متاسفانه پسر من دختر پسند نمی کنه .

ولی من مطمئن هستم که این یکی را پسر شما پسند می کنه .

در همین لحظه خانم دیبا که تازه از خواب بیدار شده بود از اتاق خواب بیرون آمد . بهترین فرصت بود برای آشنا شدن خانم دیبا و خانم زرافشان.

خانم زرافشان پس از آشنایی و احوالپرسی نیم ساعتی در منزل من نشست و نظر خانم دیبا را برای ازدواج پرسید.

من شب قبل بعد از کلی صحبت موفق شده بودم اورا متقاعد کنم که اگر فرصتی مناسب برای ازدواج پیش آمد حتما جواب مثبت بدهد.

او اندکی فکر کرد و بعد به خانم زرافشان گفت:

- باید اول با پسر شما صحبت کنم .

خانم زرافشان که در همان لحظه اول از خانم دیبا خوشش آمده بود نشانی منزل اورا گرفت تا همراه پسر به خواستگاری برود.

بعد از رفتن خانم زرافشان من و خانم دیبا طبق تصمیم که از قبل گرفته بودیم همراه مهتاب به حرم امام رضا رفتیم. در بین راه مقداری گندم برای کبوتر های امام رضا خریدیم.

آن روز تا ظهر در حرم ماندیم و مشغول دعا و راز و نیاز شدیم و موقع برگشتن مهتاب را به دست خانم دیبا سپردم و خودم برای دیدن علی یکراست به بیمارستان رفتم . با این که طاقت عذاب کشیدن اورا نداشتم ولی واجب بود که او مرا ببیند تا قدرت و امید بیشتری داشته باشد . او برای ترک اعتیادش به تنها چیزی که نیاز داشت امید بودو در آن شرایط تنها امید او من بودم. در آن موقع هیچ کاری از دست من بر نمی آمد . غیر از اینکه به او روحیه بدهم. می بایستی اورا به آینده ای روشن امیدوار می کردم.


ویرایش

در تمام لحظاتی که بر بالین علی بودم صحبت از مهر و محبت و دوست داشتن امید خوشبختی و صحبتهایی که اشک شادی را در چشمهایش جمع می کرد بود. از مهتاب برایش می گفتم و از این که چقدر به او علاقه داشتم. در هر صورت من در حق علی محبت نمی کردم بلکه وظیفه ام را انجام می دادم علی را از وجود خودم می دانستم من وظیفه داشتم طلسم نا امیدی را در قل علی بشکنم . من بدون او نمی توانستم حتی نفس بکشم.او زیباترین بهار من بود و در تمام مدتی که از او جدا بودم هیچ وقت بهار را احساس نکردم. و در تمام این مدت آتش دلم فروزان بود به دنبال او همانند یک داروغه به همه جا سر می زدم من درد انتظار کشیده بودم دیگر پایان لحظه های انتظارم بود و تا به آن لحظه کوله بار عشق علی را به همراه خود کشیده بودم.

ساعت از چهار بعد از ظهر گذشته بود و من هنوز در بیمارستان بودم. نگران مهتاب شدم . ممکن بود دلتنگی کند . بهتر بود هرچه زود تر به خانه بر می گشتم با یان فکرها از علی خدا حافظی کردم و یکراست به خانه رفتم چند جفت کفش جلوی در آپارتمانم بود. با خود فکر کردم شاید پدر و مادرم آمده باشند ولی آنهاتازه مشهد بودند و پدرم در این فاصله کوتاه و بدون دلیل نمی توانست از اداره مرخصی بگیرد. در ضمن دو روز از آخرین باری که با مادرم تلفنی صحبت کرده بودم می گذشت واو در مورد آمدن چیزی به من نگفته بود. پس چه کسانی به منزل من آمده بودند؟ با فکرهای مختلف زنگ آپارتمان را فشار دادم . خانم دیبا در را باز کرد و من در همان لحظه ی اول : پرسیدم- مهمان داریم؟

مژده بده تا بگم....

در تمام لحظاتی که بر بالین علی بودم صحبت از مهر و محبت و دوست داشتن امید خوشبختی و صحبتهایی که اشک شادی را در چشمهایش جمع می کرد بود. از مهتاب برایش می گفتم و از این که چقدر به او علاقه داشتم. در هر صورت من در حق علی محبت نمی کردم بلکه وظیفه ام را انجام می دادم علی را از وجود خودم می دانستم من وظیفه داشتم طلسم نا امیدی را در قل علی بشکنم . من بدون او نمی توانستم حتی نفس بکشم.او زیباترین بهار من بود و در تمام مدتی که از او جدا بودم هیچ وقت بهار را احساس نکردم. و در تمام این مدت آتش دلم فروزان بود به دنبال او همانند یک داروغه به همه جا سر می زدم من درد انتظار کشیده بودم دیگر پایان لحظه های انتظارم بود و تا به آن لحظه کوله بار عشق علی را به همراه خود کشیده بودم.

ساعت از چهار بعد از ظهر گذشته بود و من هنوز در بیمارستان بودم. نگران مهتاب شدم . ممکن بود دلتنگی کند . بهتر بود هرچه زود تر به خانه بر می گشتم با یان فکرها از علی خدا حافظی کردم و یکراست به خانه رفتم چند جفت کفش جلوی در آپارتمانم بود. با خود فکر کردم شاید پدر و مادرم آمده باشند ولی آنهاتازه مشهد بودند و پدرم در این فاصله کوتاه و بدون دلیل نمی توانست از اداره مرخصی بگیرد. در ضمن دو روز از آخرین باری که با مادرم تلفنی صحبت کرده بودم می گذشت واو در مورد آمدن چیزی به من نگفته بود. پس چه کسانی به منزل من آمده بودند؟ با فکرهای مختلف زنگ آپارتمان را فشار دادم . خانم دیبا در را باز کرد و من در همان لحظه ی اول : پرسیدم- مهمان داریم؟

مژده بده تا بگم....

- گرفتی بگو

- سارا و محسن البته همراه مادر سارا خانم .

از خوشحالی دلم می خواست پر می کشیدم.

به محض این که وارد آپارتمان شدم سارا خودش را در بغل من پرت کرد از شدت خوشحالی هر دو گریه می کردیم. همه چیز برایم غیره منتظره بود.

هنگامی که چهره محسن و خانم برزگر را دیدم حدس زدم اتفاقی افتاده محسن و سارا هردو در یک شرکت کار می کردند و ممکن نبود بدون دلیل آن هم در این فصل به مسافرت بیایند.

پسر کوچولوی سارا که محمد رضا نام داشت در اتاق خواب مشغول بازی با مهتاب بود.

خانم دیبا مشغول آماده کردن شام بود. قبل از هییچ صحبتی سارا و محسن به من تبریک گفتند که بالاخره موفق شده بودم علی را پیدا کنم .

این طور که سارا می گفت قبل از رسیدن من خانم دیبا تمام وقایع را برایشان تعریف کرده بود. حالا دیگر نوبت من بود که علت ناراحتی محسن و خانم برزگر را می فهمیدم . بین خانم برزگر و سارا نشسته بودم به صحبتهای محسن گوش می کردم. محسن ابتدا کمی از جریان ازدواج منیره تعریف کرد سپس نگاهی پر از عشق و محبت به سارا انداخت و گفت :

خانم عزیزم رو برای زیارت به مشهد آورده ام.....می خواهم شفای مونس روح و جانم را از امام رضا بگیرم.

با اینکه سارا داری روحیه قوی بود ولی من در همان لحظه اول متوجه رنگ زرد و گودی چشمهایش که از شدت لاغری بودشده بودم .

هرچند باورش برایم مشکل بود ولی یکی دوبار راجع به بیماری سارا از محسن سوال کردم وقتی دیدم محسن به دلایلی قصد جواب دادن ندارد تصمیم گرفتم دیگر سوال نکنم....

آن شب بعد از صرف شام محسن و سارا همراه پسر کوچکشان و خانم برزگر به حرم رفتند.

صبح روز بعد زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم صبحانه را آماده کردم . بعد از این که مهتاب را به مهد کودک بردم. چند کتابی را که لازم داشتم خریدم و به دانشگاه رفتم و درآن چند ساعتی که در کلاس بودم گاهی فکرم به سوی علی می رفت و گاه به سوی سارا . تصمیم داشتم وقتی به خانه برگشتم با محسن یا خانم برزگر صحبت کنم و بفهمم موضوع از چه قرار است من حق داشتم بفهمم چه بر سر بهترین دوستم آمده است .

به این ترتیب وقتی کلاس تمام شد به مدیر مهد کودک تلفن زدم و گفتم که یکی دوساعتی دیرتر از روزهای گذشته برای مهتاب می روم... خیالم که از طرف مهتاب راحت شد ، به بیمارستان رفتم و نیم ساعتی را پیش علی ماندم مرتب سفارش اورا به همکارهایم به خصوص خانم دیبا می کردم. آن روز مهمان داشتم و باید هرچه زودتر خودم را به خانه می رساندم .بعد از اینکه مهتاب را از مهد آوردم به یک رستوران رفتم و چند پرس غذا خریدم.

وقتی به خانه رسیدیم. خانم برزگر تها کنار پنجره ایستاده بود کاملا مشخص بود چشمهای او از شدت گریه زیاد ورم کرده . او گفت سارا و محسن همراه محمد رضا به خیابان رفته اند . غذا ها در آشپز خانه گذاشتم و برگشتم کنار او تا راجع به سارا از او سوال کنم . هنوز من صحبتی نکرده بودم .

که یکدفعه خانم برزگر شروع کرد به گریه او با صدای بلند گریه می کرد و می گفت :

آخه مگه سارای من چه گناهی کرده که باید اینطور عذاب بکشه

از صدای ناله و گریه خانم برزگر مهتاب کمی ترسیده بود همان طور که مهتاب را در بغل می گرفتم پرسیدم:

چی شده خانم برزگر ؟ سارا بهترین دوست منه . اون همیشه برای من مثل یک خواهر بوده من حق دارم ....

که خانم برزگر حرف مرا قطع کرد و گفت:

چند روز پیش خواب بدی دیدم. صبح وقتی بیدار شدم رفتم به منزل سارا تا حال محمد رضا را بپرسم . روز جمعه بود و مطمئن بودم که هم سارا و هم محسن در منزل هستند.

وقتی رسیدم متوجه شدم آنها قصد دارند بیرون بروند. کاملا مشخص بود که مساله ای پیش امده از چهره گرفته سارا و محسن فهمیدم که موضوع مهمی را از من پنهان می کنند احساس دل شکستگی کردم محمدرضا را بغل گرفتم و گوشه ای نشستم. به محض این که سارا برای چند لحظه ای از اتاق بیرون رفت . محسن با دستپاچگی به طرف من امد و گفت :

مادر باید هرچه زودتر سارا به بیمارستان برود . امروز صبح زود او متوجه شد که یک غده زیر دست راستش بوجود آمده محسن از من خواست که هیچ عکس العملی جلوی سارا نشان ندهم. هر طوری بود خودم را کنترل کردم تا روحیه سارا ضعیف نشود . آن روز من از محمد رضا مواظبت کردم و آنها به بیمارستان رفتند. تمام مدتی که آنها نبودند تنها کاری که از دست من بر می آمد دعا کردن بود.

خلاصه روز شنبه برای نمونه برداری به بیمارستان رفت چند روز بعد محسن جواب آزمایش را از آزمایشگا ه گرفت و به دکتر نشان داد تشخیص دکتر این بود که غده بدخیمی است و باید هرچه زودتر عمل بشود این بود که من و محسن تصمیم گرفتیم قبل از عمل جراحی به پابوس امام رضا بیائیم.

وقتی دیدم خانم برزگر پشت سر هم اشک می ریزد قلبم آتش گرفت . در آن لحظه با خود فکر می کردم.

چقد ر زن ستم کشی است . اون از شوهرش اون از سعید اون از مریم و این هم سارا که بعداز چند سال مصیبت کشیدن...

زنگ در به صدا در آمد . همان طور که کنار پنجره ایستاده بودم به بیرون نگاه کردم سارا و محسن دست محمد رضا را گرفته بودند و پشت در ایستاده بودند. دستی برایشان تکان دادم و رفتم در را باز کردم. در فاصله ای که آنها از پله بالا می آمدند خانم برزگر با عجله گفت:

- لیلاجان به سارا گفته ایم یک غده چربی بود.... حواست باشه مادر

- چشم خانم برزگر خیالتون راحت باشه .

غذا ها سرد شده بود. بعد از چند دقیقه ای صحبت با محسن و سارا به آشپزخانه رفتم و غذا ها را گرم کردم و میز را چیدم. موصع صرف ناهار کاملا مشخص بود که هیچ کدام اشتهایی برای غذا خوردن ندارند. محسن ساختگی می خندید و خانم برزگر از روی اجبار حرف می زد. سارا که از همه جا بی اطلاع بود ، مشغول غذا دادن به پسرش بود . وقتی به چشماهای معصوم محمد رضا نگاه می کردم و به چهره خسته و ستمدیده سارا که با چه علاقه ای قاشق غذا را در دهان پسرش می گذاشت دلم می خواست در جای خلوتی بودم و باصدای بلند فریاد می کشیدم و گریه می کردم.

بعد از ظهر خانم برزگر به حرم رفت و محسن و سارا از من خواستند آنها را به ملاقات علی ببرم از آنجایی که علی در وضعیت روحی و جسمی خوبی نبود و من نمی خواستم کسی اورا در آن شرایط ببیند بهانه ای جور کردم و گفتم بعد از مرخص شدن او از بیمارستان در اولین فرصت به تهران می آئیم . فعلا بهتر است بچه ها را به پارک ببریم ...در پارک هر سه نفر مشغول قدم زدن بودیم . محمد رضا و مهتاب هم با یکدیگر بازی می کردند. سارا مرتب از روزهای گذشته تعریف می کرد او در بین صحبتهایش چند بار به گوشم رساند که قرار است بزودی عمل کند و کمی می ترسد.

در این لحظه که محسن درک کرده بود سارا نیاز دارد با من تنها باشد . به بهانه مراقبت از بچه ها مارا تنها گذاشت . من و سارا خیلی راحت حرفهای همدیگر را می فهمیدیم ما شبهای زیادی را در یک اتاق خوابیده بودیم و تا نیمه های شب درد و دل کرده بودیم . وقتی سارا حرف می زد احساس می کردم صدایش می لرزد . با اخلاق سارا آشنا بودم می دانستم که او باید گریه کند تا سبک شود. سارا برگشت و نگاهی به محسن و محمد رضا کرد و با همان صدای لرزان گفت:

همه فکر می کنند من خبر ندارم ولی من خوب می دانم که سرطان دارم و ممکن است فقط شش ماه زنده بمانم .

سارا همه چیز را می دانست . او گفت روزی که محسن جواب آزمایش را گرفت قبل از این که به دکتر نشان دهد به شرکت رفت تا هم برای خودش و هم برای من مرخصی بگیرد. در نبود محسن فرصت را مناسب دیدم. جواب آزمایش را برداشتم و رفتم پیش یک دکتر متخصص غدد. آزمایش را

نشان دادم و گفتم مربوط به دختر همسایه است و کسی را ندارد و خواهش کردم تا جواب آزمایش را به من بگوید.

دکتر بعد از کلی تاسف خوردن برای صاحب آزمایش گفت:

جواب مثبت است یعنی غده سرطانی بوده و باید هرچه زودتر عمل شود وقتی از دکتر سوال کردم ممکن است زنده بماند. او جواب داد : عمر دست خداست ولی با این شرایط ممکن است شش ماه .

سارا با این که خودش بیمار بود ولی نگران حال محسن و محمد رضا بود او حالا دیگر گریه می کرد و می گفت نمی دانم بعد از من چه برسر محمد رضا می آید . آیا سرنوشت او مثل مادرش است ؟

خیلی تلاش کردم تا بتوانم خودم را کنترل کنم . من نباید با گریه کردن روحیه اورا ضعیف می کردم. همان طور که به سارا دلداری می دادم و اورا امیدوار می کردم. متوجه شدم محمد رضا و مهتاب تنها هستند. اطراق را که نگاه کردم محسن را ندیدم. سارا روی نیمکت نشسته بود و گریه می کرد . از او خواستم حواسش به بچه ها باشد . سپس چند لحظه ای اورا تنها گذاشتم و رفتم که ببینم محسن کجا رفته است . هرچه گشتم اورا ندیدم خواستم برگردم طرف سارا که یکدفعه متوجه شدم صدای ناله ای از گوشه پارک به گوش می رسد . به طرف صدا رفتم . محسن درآخر پارک پشت یک درخت بزرگ نشسته بود و باصدای بلند های های گریه می کرد. از صدای ناله محسن سنگ آب می شد . او چنان با سوز برای خدا دردو دل و التماس می کرد. که من دیگر نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم.

آن روز غروب سارا و محسن را دوباره به حرم فرستادم. صبح روز بعد آنها آماده شده بودند که به تهران برگردند . من تلفن بیمارستان را به محسن دادم تا در صورت لزوم با من تماس بگیرد.

به این ترتیب چند روزی گذشت و من هر روز با مادرم تماس می گرفتم تا از حال سارا با خبر باشم . درست روزی که سارا قرار بود به اتاق عمل برود ، از آنجایی که کار دیگری از دست من ساخته نبود به حرم رفتم و با دل شکسته به امام رضا متوسل شدم.

موقع برگشتن طبق معمول به بیمارستان رفتم. حال علی روز به روز بهتر می شد. دیگر به طور کامل غدایش را می خورد و گاهی اوقات نرمش هم می کرد . هر روزی که می گذشت رفتار علی تغییر می کرد . او دوباره به حالت روزهای اول برگشته بود . دیگر احساس می کردم هر ساعتی و دقیقه ای که می گذرد فاصله ام تا طلوع خوشبختی کمتر می شود. آن روز خانم دیبا خوشحالتر از روزهای گذشته بود. روی صندلی کنار تخت علی نشست بودم که خانم دیبا از جلوی در اتاق رد شد و اشاره ای به من کرد . بلند شدم و رفتم داخل راهرو بعد از ظهر همان روز قرار بود خانم زرافشان به همراه پسرش به خواستگاری او بروند.

از این که بالاخره بعد از چند سال خانم دیبا می خواست سروسامان بگیرد همه خوشحال بودیم خصوصا علی که بهتر از همه داستان خانم دیبا و شهرام را می دانست و در ضمن خودش هم یکی از قربانیان خانواده شایان به شمار می رفت . سخت گرم صحبت با خانم دیبا بودم که یکدفعه شروین را دیدم. لحظه اول فکر کردم اشتباه دیده ام . دقت کردم بله شروین بود. او در ابتدای راهرو ایستاده بود و گویا داشت از اطلاعات سوالی می کرد . وقتی من با تعجب گفتم :

او این جا چکار می کند؟

خانم دیبا برگشت به طرف ابتدای راهرو وقتی شروین رادید خنده کوتاهی کرد.

خبرها چه زود پخش می شود مدتها بود که به دیدن من نیامده بود حتما راجع به خواستگاری زرافشان از فامیل خبری شنیده .

من سریع در اتاق علی را بستم و به خانم دیبا گفتم راجع به علی هیچ چیز به او نگوید. خانم دیبا چند قدمی به طرف بخش اطلاعات رفت شروین به سرعت به طرف ما می آمد. کمی هول شده بودم برای این که از اتاق علی دور شویم پشت سر خانم دیبا راه افتادم . شروین به محض این که به ما رسید بدون مقدمه و بدون هیچ سلام و علیک با عصبانیت گفت:

علی کجاست ؟ اتاق شانزده کدام یکیه ؟

من و خانم دیبا از تعجب نگاهی به هم کردیم. هنوز هیچ حرفی نزده بودم که او نگاهی به شماره های اتاقها انداخت و چشمش که به شماره شانزده افتاد با قدمهای تند به طرف اتاق علی رفت . شروین بدون اینکه در بزند در را باز کرد ویکسره وارد اتاق علی شد . من و خانم دیبا پشت سر او دویدیم و جلوی در اتاق ایستادیم . شروین که هنوز به تخت علی نرسیده بود برگشت و نگاهی پر از خشم به هر دو نفر ما کرد . سپس به طرف ما آمد و در را محکم بست . من که نگران حال علی شده بودم در را باز کردم . هنور وارد اتاق نشده بودم که شروین با صدای بلند گفت:

می خواهم با پدر بچه ام صحبت کنم .

علی که از دیدن شروین جا خورده بود بلند شد نشست و با تعجب به او خیره شد. شروین به طرف علی رفت و ادامه داد:

علی باید با تو صحبت کنم . عی با خونسردی جواب داد:

راجع به چی ؟ در این لحظه شروین رو به من کرد و گفت:

اگر خانم دکتر اجازه بدهند عرض می کنم نگاهی به علی انداختم و عقب عق به طرف راهرو رفتم. همان طور که نگاهم به علی بود در را بستم . در تمام زندگیم تا به آن لحظه معنای واقعی حسادت را نفهمیده بودم. احساس می کردم علی مال من است و او اجازه ندارد با علی صحبت کند ولی واقعیت چیز دیگری بود. علی از شروین بچه ای داشت . یعنی بهتر بگویم نیمی از وجود علی برای همیشه متعلق به شروین بود. خانم دیبا هنوز گوشه راهرو ایستاده بود صدای شروین به راحتی شنیده می شد . او گریه می کرد و با صدای بلند و رسا می گفت:

علی من دوستت دارم . من اشتباه کردم . نادانی کردم باید مرا ببخشی

علی خواهش می کنم . من واقعا قدر تورا ندانستم علی خواهش می کنم یک فرصت دیگه به من بده قول می دهم که همه چیز را جبران کنم . قول می دهم.

هیچ صدایی از علی شنیده نمی شد . از شدت عصبانیت تمام بدنم می لرزید . چند لحظه بعد دوباره صدای شروین را شنیدم که این بار می گفت :

خب علی نظرت چیه ؟

در این لحظه من یک دفعه در را باز کردم و جیغ زدم نه نه و همان طور که به چشمهای علی خیره شده بودم گفتم :

علی مال منه تو حق نداری اون را ازمن بگیری . این با اگه بخوای علی را از من بگیری قسم می خورم که خودم را می کشم. شروین قصد داشت به طرف من حمله کند که خانم دیبا و علی به سرعت جلوی اورا گرفتند.

شروین به من فحاشی می کرد . تهدید می کرد و قسم خورد که هرگز نخواهد گذاشت من و علی با هم ازدواج کنیم . برای این که پرسنل بیمارستان چیزی از موضوع پی نبرند خانم دیبا در اتاق را بست سپس رو به طرف شروین کرد و گفت :

شروین تو قصد داری با علی ازدواج کنی ؟

البته علی پدر بچه منه . علی پدر مهتاب است هست یا نه ؟

دلم می خواست با دستهایم اورا خفه می کردم. از او متنفر بودم. حاضر نبودم او حتی اسم علی را بر زبان بیاورد.

علی که هوز مات و مبهوت بود رفت لبه تخت نشست و از شروین پرسید :

مگه تو با رامین ازدواج نکردی ؟

شروین رفت کنار دست علی نشست و جواب داد.

رامین یک پست فطرت بود. او به من خیانت کرد رامین به خاطر پول پدرم با من ازدواح کرده بود او در مدتی که با من زندگی می کرد به بهانه های مختلف پول کلانی گرفت تا بالاخره موفق شد پاساژ مورد نظرش را در تهران بسازد و بعد هم به دادگاه رفت و تقاضای طلاق داد. همین چند روز پیش از او جدا شدم.

دوباره شروع کرد به گریه .

وقتی دیدم شروین به هیچ عنوان حاضر نیست دست از سر علی بردارد. رفتم جلوی او ایستادم و با شجاعت گفتم :

گوش کن شروین شاید تو خبر نداشته باشی . ولی من سالهاست علی را دوست دارم و به او وفادار مانده ام. در اصل علی جزئی از وجود من بحساب می آید . چند سال پیش به علت یک حماقت اورا از دست دادم که درست در همان موقع علی فدای تو و خانواده ات شد. ولی بهتر است حالا این را بدانی مگر از روی جنازه من رد شوی تا به علی برسی . دلم می خواهد خوب این را در گوشهایت فرو کنی . فهمیدی؟

شروین از روی لبه تخت بلند شد خنده تمسخر آمیزی زد و گفت :

خانم دکتر تو همین الان هم برای من بیشتر از یک جنازه نیستی حالا بهتره تو گوش کنی من چی میگم علی پدر مهتاب و مهتاب دختر منه یعنی چی : یعنی علی مال من و مهتابه.

یک ثانیه مانده بود که با شروین در گیر شوم که دوباره علی و خانم دیبا ما را از هم جدا کردند علی که قضیه را جدی دیده بود و کم بیش احساس خطر می کرد گفت :

حالا بهتره هر دوی شما گوش کنید تا من واقعیت را بگویم. من و شروین یکدفعه به صورت علی نگاه کردیم علی یک نگاه به شروین و یک نگاه به من کرد و گفت :

اگر مایل هستید بشنوید باید اول شرط مرا قبول کنید . سپس اول از شروین پرسید قبول ؟ شروین سرش را پایین انداخت و گفت قبول علی برگشت به من نگاه کرد به چشمهای او نگاه کردم و قبل از این که سوال کند گفتم قبول .

دوباره رفت لبه تخت نشست و گفت اول شرط . شرط که من یکی از شما دونفر را انتخاب می کنم بعد از انتخاب من نفر دوم ظرف کمتر از یک دقیقه بدون هیچ شکایتی باید از اتاق برودو برای همیشه مرا فراموش کند.

مانند شروین فقط به صورت علی نگاه می کردم. علی سکوت کرده بود سرش را پایین انداخته بود. سکوت اتاق را در بر گرفته بود. همه منتظر شنیدن صدای علی بودیم. قلبم به تندی می زد و فکر های مختلفی از مغزم

می گذشت یکدفعه علی از روی تخت پایین آمد و به طرف شروین رفت دستش را به گردن او انداخت و در حالی که می خندید به من گفت : ببخش لیلا هرچه باشد شروین مادر بچه من است . البته به خاطر وفای تو و زحمتهایی که تا به امروز برایم کشیدی هم من و هم شروین از تو متشکریم.

باصدای ضربه زدن به در افکارم از هم پاشیده شد و دیدم هنوز به صورت علی نگاه می کنم . منتظر جواب او هستم . خانم دیبا رفت در را باز کرد یکی از خدمتکارها برای تمیز کردن اتاق آمده بود

خانم دیبا به او گفت فعلا آقای رستمی ملاقات دارد. بعد از رفتن خدمتکار خانم دیبا دوباره در را بست و گوشه اتاق ایستاد برای بار دوم همه به صورت علی خیره شدیم. بالاخره علی سکوت را شکست و با خونسردی گفت :

عشق و تمام زندگی من لیلا است . لیلا. اشک در چشمهایم حلقه بسته بود تمام عذاب این چند ساله را یکباره فراموش کردم.... شروین که کنترلش را از دست داده بود رو به من و علی ایستاد و شروع کرد به فحاشی و علی در برابر تمام حرفهای رکیک او فقط این جواب را داد.

با این قول می خواستی دوباره با من زندگی کنی ؟

شروین که دستش از همه جا کوتاه شده بود مهتاب را بهانه کرد و با همان پرخاشگری گفت :

مهتاب چی مهتاب را از تو می گیرم.

علی خنده ای کرد و گفت:

مهتاب هم مال تو.

شروین عقب عقب به طرف در رفت . یعنی علی تو به خاطر لیلا حاضری حتی از مهتاب هم بگذری .

یک روز تو به خاطر افکارت و خوش گذرانیهایت از مهتاب گذشتی . مهتاب در کنار مادری مثل لیلا برای من مهتاب است و در کنار مادر مثل تو......

وقتی شروین رفت خانم دیبا در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت برای هر دوی شما آرزوی خوشبختی می کنم .

در آن لحظه من با هیچ زبان گویایی نمی توانستم از علی تشکر کنم . اشک شادی را از روی گونه هایم پاک کردم. گفتم : ای کاش مدعیان این جا بودند و با چشم خود می دیدند که ثمره وفا و صبر چند ساله ام را چطور گرفتم.

علی که به طور کامل بهبود پیدا کرده بود قرار شد روز پنج شنبه از بیمارستان مرخص شود. آنروز وقتی از بیمارستان بیرون آمدم یکراست به مخابرات رفتم و شماره خانه پدرم را به مسئول مخابرات دادم. مخابرات شلوغ بود و من مانند بقیه افراد روی صندلی نشسته بودم. تقریبا نیم ساعتی ظول کشید تا مسئول مخابرات شماره مرا گرفت : پس از چند لحظه صدای اورا شنیدم که می گفت :

- خانم راستین لطفا کابین دو

بلند شدم و داخل کابین رفتم گوشی را برداشتم چند لحظه ای منتظر ماندم تا این که بالاخره مادر گوشی را برداشت پس از سلام و احوالپرسی مادر گفت عمل جراحی سارا با موفقیت انجام شده و دکتر علایم نگران کننده ای

در حین عمل مشاهده نکرده است . در واقع سارا و محسن خیلی زود اقدام کرده بودند. غده با این که بد خیم بوده خوشبختانه ریشه نداشته . به هر حال دکتر این اتفاق را به پای معجزه گذاشته بود. مادر در ادامه صحبتهایش گفت محسن همه مارا دعوت کرده تا روزی که سارا از بیمارستان مرخص می شود همگی در خانه او دور هم جمع شویم .

مادر با این خبر خوشحالی من را چند برابر کرد . حالا نوبت من بود که صحبت کنم . بعد از این که خلاصه ای از داستان علی را برای مادر تعریف کردم به او گفتم که به محض این که علی از بیمارستان مرخص شود برای مراسم عقد به تهران می رویم . همان طور که مشغول صحبت بودم روی دیوار کابین چشمم به نوشته ای افتاد . خدای من با این اتفاقی بود جالب به نظر میرسید. روی کابین نوشته شده بود.

امروز 13 فروردین است و من می خواهم با یکی از افراد خانواده ام صحبت کنم . در واقع می خواهم خبر سلامتی خودم را به آنها بدهم و چقدر دلم می خواهد خبری از لیلا بشنوم . ولی نه نباید به خوشبختی او لطمه بزنم لیلا جان با این که ترا دوست دارم آرزو می کنم با دکتر مهران خوشبخت شوی علی . با خواندن این نوشته چند لحظه ای به روزهای گذشته برگشتم. احساس عجیبی داشتم . چه روزهای سختی را پشت سر گذاشته بودم.

از مخابرات که بیرون آمدم متوجه شدم ظهر شده با عجله تاکسی گرفتم و به مهد کودک رفتم . از دکه ای که جلوی در مهد کودک بود مقداری شیرینی و شکلات برای مهتاب خریدم. قدم اول را که داخل حیاط مهد گذاشتم مهتاب را دیدم که از پشت پنجره کلاس دستش را تکان می دهد و صورتش را به علامت بوسیدن به شیشه می چسباند. عجیب به او وابسته شده بودم و هر روزی که می گذشت علاقه ام به او شدید تر می شد.

بعد از ظهر در آپارتمانم مشغول بازی با مهتاب بودم که خانم دیبا به خانه من آمد . او یک کارت دعوت عروسی آورده بود . کارت جشن خانم دیبا و

آقای زرافشان بود که مهمانها را به صرف شربت و شیرینی و شام در شب جمعه دعوت کرده بود . برای خانم دیبا بسیار خوشحال بودم و از صمیم قلب به او تبریک گفتم .

به این ترتیب چند روز دیگر گذشت و بالاخره روز پنج شنبه از راه رسید . آن روز قرار بود علی از بیمارستان مرخص شود بهترین لباس مهتاب راتنش کردم و موهای خرمایی رنگ اورا دو قسمت کردم و پس از این که آنها را بافتم گل سر زیبایی را که با تور تزئیین شده بود به گوشه موهایش زدم.

در بین راه یک جعبه شیرینی خریدم و با مهتاب به طرف بیمارستان راه افتادیم.

وقتی به بیمارستان رسیدم علی کنار اطلاعات بیمارستان ایستاده بود او کاملا سرحال و شاداب به نظر میرسید . با این که هر روز به ملاقات او رفته بودم هنوز وقتی چشمم به چشم علی می افتاد قلبم برایش می تپید علی که با عشق و علاقه به من و مهتاب نگاه می کرد گفت : قول دادی که از امروز مادر مهتاب باشی .

خندیدم و در حالی که دستم را از دست مهتاب جدا می کردم گفتم : دختر نازنینم مهتاب من برو پیش بابا.

مهتاب شروع کرد به دویدن و علی دستش را به طرف او دراز کرد .مهتاب از فاصله یک متری خودش را در بغل علی پرت کرد.

صحنه بسیار حساسی بود علی سر مهتاب را روی شانه اش گذاشت و با همان جذابیت چشمهایش به من نگاه کرد و گفت :

از همان روز که ترا دیدم خوب می دانستم که تو مایه افتخارم هستی . متشکرم لیلا. آهی کشید و ادامه داد بابت همه چیز .

در حالی که در جعبه شیرینی را باز می کردم جواب دادم.

تو ارزش آن را داری که آدم جان خودش را فدایت کند.علی من هم متشکرم و جعبه را جلوی علی و مهتاب گرفتم . و گفتم بابت همه چیز.

بعد از پرداختن هزینه بیمارستان جعبه شیرینی را در بخش اطلاعات گذاشتم و همان طور که دست مهتاب را در دست داشتم . همراه علی به طرف پارکینک بیمارستان راه افتادیم. ماشین علی داخل پارکینگ پارک شده بود.

علی در ماشین را باز کرد و هر سه نفرداخل ماشین نشستیم. نگاه پر مهر علی را هیچگاه فراموش نمی کنم . او هنوز ماشین را روشن نکرده بود که دستش را به طرف داشبرت برد و یک جعبه کوچک طلا در آورد جعبه را به طرف من گرفت و گفت یکبار برای یادگاری بود که پس فرستادی ولی این بار برای نامزدی که هیچ وقت پس نمی فرستی . قبول .

جعبه را از دست علی گرفتم و باز کردم همان انگتر قلب خودم و عکسی که از روزنامه قیچی کرده بودم. انگشتر را این بار در دست چپم کردم و گفتم : با کمال میل

پس از این که ماشین راه افتاد پرسیدم برای شرکت کردن در جشن عروسی خانم دیبا و آقای زرافشان آماده ای ؟ علی قبول نکرد.

- به هیچ وجه حاضر نیستم حتی برای یک بار هم که شده شروین و خانواده اش را ببینم .

از محیط بیمارستان که خارج شدیم یکراست به طرف حرم امام رضا (ع) رفتیم و بعد از زیارت من برای همه دوستان و فامیل حتی خانم جون سوغاتی خریدم . بعد به پیشنهاد علی به عکاسی رفتیم و چند عکس یادگاری انداختیم.

خلاصه آنروز تا قبل از ظهر پس از انجام دادن کارهای ضروری به طرف تهران به راه افتادیم . احساس می کردم بهترین لحظات عمرم را می گذرانم .

چند کیلومتر که از شهر خارج شدیم مهتاب که طبق معمول مرمر را در بغل گرفته بود . خوابش برد دلم می خواست زمان حرکت نمی کرد و من آن لحظه های شیرین زندگیم را که مدتها در انتظارش بودم و همیشه در خیالاتم می دیدم از دست نمی دادم.

جاده شلوغ بو و علی با احتیاط رانندگی می کرد . نگاهی به علی کردم در فکر فرو رفته بود. سرم را کنار پنجره ماشین گذاشته بودم و فقط به صورت علی نگاه می کردم . بالاخره بعد از چند لحظه سکوت را شکست و در همان حالتی که به جاده نگاه می کرد پرسید:

لیلا اگر الان روی دیوار یک دره بلند گیر کرده باشی که هر لحظه امکان پرت شدنت باشد چکار می کنی ؟ به چی فکر می کنی ؟

- بستگی دارد برای چه کاری روی دره رفته باشم

لیلا تو برای زنده ماندن به دنبال دلیل می گردی ؟

البته بعضی مواقع انسان دلیلی برای زندگی کردن ندارد بهتر بگویم مرگ را به زندگی ترجیح می دهد. مثل روزهایی که ترا از دست داده بودم در واقع اگر یکی از آن روزها روی دیواره دره گیر کرده بودم مطمئن هستم که از روی قصد خودم را به پایین دره پرت می کردم.

- من پرسیدم اگر الان نه آن موقع .

- منظورت را نمی فهمم علی چرا حرف از نا امیدی میزنی ؟

- خیلی دلم می خواست جواب سوالم را با منطق می دادی .

- من تا منظورت را نفهمم جوابت را نمی دهم.

- منمنظورم این است که انسان درست در شیرین ترین لحظات زندگیش در دقیقه هایی که آرزوهای چندین ساله اش برآورده شده باش مجبور باش مرگ را در آغوش بگیرد باید چه کار کند؟

- علی تو با اینکه کنار من نشستی هنو از زندگی نا امید هستی ؟

- اشتباه نکن لیلا من این خوشبختی را باور نمی کنم شاید علتش این است که همیشه و در هر ساعت در هر دقیقه و ثانیه در حسرت و انتظارش بودم.

- ولی بالاخره ما بهم رسیدم علی .

- می ترسم لیلا وحشت تمام وجودم را گرفته خواهش می کنم کمکم کن باید از این حالت بیرون بیایم.

- چی میگی علی ؟ از چه وحشت کردی ؟می خواهی برگردی مشهد؟

- نمی دانم حس عجیبی دارم حس دلهره و دلشوره

- لیلا خواهش می کنم به سوال من جواب بده . حرفهای تو همیشه به من آرامش داده .

- کدام سوال ؟

- پرتگاه

- واقعا نمی دانم علی . سوال عجیبی کردی .در آن لحظه بحرانی و خطرناک از دست یک انسان هیچ کاری بر نمی آید.

- یعنی باید مرگ را بپذیری ؟

- نه علی منظورم این بود که فقط باید به خدا توکل کرد.

- بله باید به خدا توکل کنم .ولی لیلا اگر خدا صلاح بداند که باید پرت شوی چه کار می کنی ؟

در این حالت با عصبانیت فریاد کشیدم.

- خوب پرت می شوم . پرت می شوم . نگه دار علی باید با تو صحبت کنم .

خواهش می کنم نگه دار .

علی سرعتش را کم کرد و کنار جاده ایستاد تمام صورت و گردن او عرق کرده بود چشمهایش قرمز شده بود و لبهایش کبود.

هر دو از ماشین پیاده شدیم. باد نسبتا تندی می وزید. احساس کردم علی سردش شده .او داشت می لرزید

دستهایش را داخل موهایش برد و محکم رو به عقب کشید و گفت :

خدایا من خواب نیستم ؟ یعنی تمام این اتفاقها افتاد و من بیدار بودم خدایا لیلا کنار من ایستاده و مانند همان خوابهایی که هر شب می دیدم دارد به چشمهای من نگاه می کند.

کاملا احساس علی را درک می کردم به این دلیل که من هم همان احساس را داشتم.

علی به صورت من نگاه کرد و گفت: خدایا کبوتر بختم روی بام آرزوهایم نشسته امشب باید گریه کنم . باید داد بزنم فریاد بکشم. نعره بکشم که من به آرزویم رسیدم لیلا . من در حسرت دیدن تو آواره ترین بودم. سختی کشیدم زجر کشیدم برای رسیدن به این روز از آوار مرگ گذشتم از فصل طوفان رد شدم. از فصل تگرگ گذشتم . حالا که به تو رسیده ام لبه همان صخره مرگ ایستاده ام . آخ خدایا صدایت می زنم صدایم را بشنو: این افسانه هستی چیست ؟

چرا هیچ کس از این قصه آگاه نیست ؟ چرا کسی نمی داند کدام روز می آید و کدام روز می رود؟

احساس کردم هر لحظه که می گذرد حال علی بدتر می شود.او نیاز به استراحت داشت .

کمی جلوتر یک رستوران بود. از علی خواهش کردم تا جلوی در رستوران حرکت کند.

به رستوران که رسیدم سریع پیاده شدم و از مغازه ای که کنار رستوران بود چند تا آب میوه خریدم وقتی از مغازه بیرون آمدم دیدم علی کنار شیر آبی که جلوی رستوران بود نشسته و دست و صورتش را خنک می کند.

علی تب شدیدی داشت و بایستی حتما اورا به دکتر می رساندم. تصمیم گرفتم دوباره به مشهد برگردیم. ولی با مخالفت علی روبرو شدم. او می گفت می خواهم هرچه سریعتر به تهران برسیم. تا در اولین فرصت مراسم عقد را برگزار کنیم.

به این ترتیب نیم ساعتی در رستوران نشستیم به نظر میرسید حالش بهتر شده بود.

مهتاب هنوز خواب بود قبل از این که سوار ماشین شویم مقداری خوراکی برای مهتاب خریدم تا در بین راه گرسنه یا تشنه نشود.

وقتی سوار شدیم علی بدون این که حرفی بزند حرکت کرد . چند دقیقه ای گذشت ولی او همچنان سکوت کرده بود وجاده را نگاه می کرد . احساس کردم علی از آن حالت بیرون آمده شاید هم به علت تب شدید آن حرفها را می زد.

وقتی از بابت علی خیالم راحت شد صندلی را به طرف عقب کشیدم تا کمی استراحت کنم .

داشتم خواب می دیدم یک خواب که بعد ها به سختی توانستم به خاطر بیاورم علی در یک باغ گل سرخ بود من و مهتاب پشت پرچین باغ ایستاده بودیم و علی را نگاه می کردیم.

اوبه ما لبخند می زد و درحالی که دوشاخه گل سرخ چیده بود به طرف ما قدم بر می داشت . دستم را از بالای پرچین دراز کردم که گلها را بگیرم.

ناگهان با صدای فریاد علی از خواب پریدم که تنها چیزی که دیدم یک کامیون و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.

ماشین ما کنار جاده چپ کرده مردها و زنهای زیادی دور ما جمع شدند.

گویا آنها مارا از ماشین بیرون آوردند. هرسه نفر ما غرق خون کنار جاده نشستیم.

مهتاب که گویا صدمه کمتری دیده بغل یک زن کنار من نشسته بود و آن زن مهربان خرده شیشه هایی را که دور گردن و لباس مهتاب پاشیده یکی یکی جمع می کرد.

نمی دانم که چه بر سر خودم آمده فقط گاهی پایین چادرم راکه گویا مردم روی سرم انداخته بودند را کنار می زنم و با این که دردی احساس نمی کنم می بینم استخوان پای راستم از زانو به پایین خرد شده و کاملا از گوشتم جدا شده و صدای مردم را می شنوم که مرتب داد و بیداد می کنند و حرف تلفن و آمبولانس و کمک و..... می زنند.

علی جلوی چشم من روی زمین دراز کشیده .

خدای من چطور می توانم ببینم چه طور باید تحمل کنم ؟

چرا نمی تونم فریاد بزنم؟

از صورت علی خون می چکد خدایا چکار کنم ؟ پیراهنش پاره شده و قفسه سینه اش غرق خون . خدایا چکار کنم . از سرش خون نمی چکد. بلکه می ریزد او مرتب دستش را به چادر من می آورد و با صدای خفیف و لرزان می گوید.

- لیلا جان درد می کشی ؟

- نمی دانم چه اتفاقی افتاد و چند بار هم این جمله را تکرار کرد.

جای سالمی نمی توانستم در سر و صورت علی ببینم.

ای کاش همان لحظه مرده بودم و علی را در آن حالت نمی دیدم.

گیج و منگ بودم هیچ چیز نمی فهمیدم. صداها در سرم پخش بودند.

صدای آمبولانس را شنیدم.

من و علی و مهتاب را درون آمبولانس گذاشتند.

غیراز حرفهای علی هیچ چیز را نمی توانم بیاد بیاورم.

او لحظه اول به من گفت :

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن بر آید.

آمبولانس آژیر کشان می رفت و علی آرام آرام تکه تکه و به سختی به من گفت لیلا جان قول بده که بعد از من ازدواج می کنی تا امروز من مانع خوشبختی تو شدم.

صدای ضعیف مهتاب را شنیدم که گفت:

بابا جون.

و همان لحظه علی بسختی آب دهانش را قورت داد و گفت :

مهتاب را فراموش نکن لیلا

یادم یم آید که من قدرت گریه کردن نداشتم وبعد از هر جمله علی فقط می توانستم بگویم :

تو نباید بمیری علی .

و آخرین جمله علی که با نفس آخرش بود. ( عاشق خفته در خون)

اکنون 4 سال از مرگ علی می گذرد. امروز من مدرک پزشکی ام را گرفتم .مهتاب و بهتر بگویم عشق من در کلاس دوم دبستان در س می خواند.پشت میز مطالعه اتاقم نشسته و به قاب عکس علی خیره شده ام.

عکس را درون قابی گذاشته ام که روی زمینه بالای آن چند جمله به یاد علی نوشته ام .

از زخم جانم چنین بشنو

امشب شب پرپر زدن چلچله ها است

امشب شب ویرانی دل من است .

امشب شب محو شدن نور و صدا است .

بله در حال حاضر جناب آقای دکتر دیبا و خانم دیبا برای خواستگاری کردن مجدد به منزل من آمدند. دکتر دیبا دستبند یادگاری آقا جون را که زمانی به آقای زر افشان فروخته بودم را روی میز من می گذارد و می گوید . برای بار دوم منتظر جواب شما هستم .


 

پایان

  

برچسب ها : ,,,,

بخش نظرات این مطلب

این نظر توسط علی ذوالفقارپور در تاریخ 1395/10/13 و 15:57 دقیقه ارسال شده است

علی ذوالفقارپور

با سلام خدمت دبیر محترم و ارزشمند آقای مرادی
بنده دانش آموز درس حرفه و فن اول راهنمایی سال89-90 شما بودم .به جرات میتونم بگم بهترین معلمم شما و آقای دماوندی بودید.خداوند عمر با عزت بهتون بده من الان پیش دانشگاهی میخونم.دلم برای اون دوران تنگ شده.با این که مرا نمیشناسید ولی همیشه در قلب من جا دارید


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
ما در شبکه های اجتماعی :

امکانات سایت

 
  دفنرمقام معظم رهبری 
   

   سایت ریاست جمهوری 


 

 

سایت آیت الله هاشمی رفسنجانی

  یادمان خاتمی  

 

دانلودکتابهای درسی

 

آزمون آنلاین

   

دانلودبرنامه های کاربردی

 


 آمارآنلاین جهان 

وبسایت ما

 
  فیش حقوقی فرهنگیان

 

ضمن خدمت فرهنگيان

سيستم پرداخت فرهنگيان استان قم

اتوماسيون اداري

صندوق ذخيره فرهنگيان

سامانه اسکان فرهنگيان

خانه معلم

لینک همکاران

-من یک مادرم،من یک معلمم

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir